خانوم مدیرعامل
خانوم مدیرعامل
پارت ۱۴ | دعوت به فرانسه
فردای آن روز، شرکت دوباره مثل همیشه شروع به کار کرد.
نِلا تازه پشت میزش نشسته بود که تلفنش داخلیاش زنگ خورد.
صدای تهیونگ از آن طرف خط آمد.
کیم تهیونگ
«نِلا، بیا اتاق جلسه.»
نِلا نگاهی به آنا انداخت.
لی نِلا
«باز جلسه؟»
آنا شانه بالا انداخت.
جانگ آنا
«به منو مینهو هم گفته»
نِلا وارد اتاق جلسه شد.
تهیونگ آنجا بود و چند لحظه بعد مینهو و آنا هم وارد شدند.
هر چهار نفر دور میز نشستند.
تهیونگ لپتاپش را بست و به آنها نگاه کرد.
کیم تهیونگ
«دیشب الکساندر باهام تماس گرفت.»
نِلا کمی متعجب شد.
لی نِلا
«الکساندر؟»
تهیونگ سر تکان داد.
کیم تهیونگ
«گفت شخصاً ما چهار نفر رو به فرانسه دعوت کرده.»
مینهو فوراً جلو آمد.
پارک مینهو
«ما چهار نفر؟»
کیم تهیونگ
«من، نِلا، تو و آنا.»
آنا با ذوق لبخند زد.
جانگ آنا
«فرانسه؟!»
تهیونگ ادامه داد.
کیم تهیونگ
«گفت همکاری بین دو شرکت خوب پیش رفته و میخواد به این مناسبت یه مراسم و جشن کوچیک برگزار کنه. همچنین قراره چندتا از طرحهای جدید رو هم اونجا بررسی کنیم.»
مینهو چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با حالتی مشکوک به پشتی صندلی تکیه داد.
پارک مینهو
«فعککک نکنم به خاطر همکاری باشه...»
آنا بلافاصله حرفش را گرفت.
جانگ آنا
«منم دقیقاً همینو میخواستم بگم.»
نِلا با تعجب به هر دو نگاه کرد.
لی نِلا
«پس به خاطر چیه؟»
مینهو و آنا همزمان به او نگاه کردند.
پارک مینهو
«تو.»
جانگ آنا
«صددرصد تو.»
نِلا چشمهایش را گرد کرد.
لی نِلا
«من؟ چرا؟»
مینهو خندید.
پارک مینهو
«نمیدونم چرا، ولی اون آقا از روز اول زیادی روی تو تمرکز کرده.»
آنا آرام سر تکان داد.
جانگ آنا
«دقیقاً. مخصوصاً بعد از اینکه ایدهات رو دید.»
تهیونگ که تا آن لحظه ساکت بود، نگاه کوتاهی به آنها انداخت.
کیم تهیونگ
«هر دلیلی که داشته باشه، دعوت رسمی شرکت رو داریم.»
بعد نگاهش را به نِلا دوخت.
کیم تهیونگ
«اگر مشکلی ندارید، فردا حرکت میکنیم.»
نِلا کمی فکر کرد.
لی نِلا
«من باید اول با مامان و بابام صحبت کنم.»
کیم تهیونگ
«طبیعیه.»
---
چند ساعت بعد، نِلا با خانوادهاش تماس گرفت و همهچیز را توضیح داد.
پدرش کمی سؤال پرسید، مادرش هم دربارهی مدت سفر و شرایطش پرسید.
نِلا بعد از توضیح دادن همهچیز، بالاخره موافقت آنها را گرفت.
اما وقتی خبر را به آنا و مینهو گفت، دردسر تازه شروع شد.
جانگ آنا
«یعنی ما داریم میریم فرانسه و تو هنوز حتی لباس نداری؟!»
لی نِلا
«خب وقت نداشتم!»
پارک مینهو
«پس امشب میریم خرید.»
نِلا فوراً مخالفت کرد.
لی نِلا
«نه، من خودم یه چیزی پیدا میکنم.»
آنا دست به کمر زد.
جانگ آنا
«نه.»
مینهو هم با خنده گفت:
پارک مینهو
«نه.»
نِلا نگاهش را به تهیونگ دوخت.
لی نِلا
«شما حداقل چیزی بگید.»
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
کیم تهیونگ
«بریم.»
نِلا با ناباوری نگاهش کرد.
لی نِلا
«شما هم؟»
کیم تهیونگ
«فردا سفر داریم. بهتره امشب همهچیز آماده باشه.»
آنا با خوشحالی دست زد.
جانگ آنا
«پس تصویب شد!»
مینهو خندید.
پارک مینهو
«چهار نفر، مرکز خرید، خرید برای سفر به فرانسه...»
آنا با شیطنت به نِلا نگاه کرد.
جانگ آنا
«این سفر قراره جالب بشه.»
نِلا آه کشید.
لی نِلا
«فقط امیدوارم سالم برگردیم.»
تهیونگ که داشت وسایلش را جمع میکرد، خیلی آرام گفت:
کیم تهیونگ
«با من میاید. اتفاقی نمیافته.»
نِلا لحظهای به او نگاه کرد.
و چیزی در لحن مطمئن تهیونگ باعث شد ناخودآگاه لبخند کوچکی روی لبش بنشیند.
حالا فقط یک شب فرصت داشتند.
فردا...
فرانسه منتظرشان بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت کننن با واژه ی حمایت آشنا شوو اونی که میخونه رد میشهههانسدیتیدیت😌💔
اعصابم خیلی سوسیسه دخملا😌☕🤣
پارت ۱۴ | دعوت به فرانسه
فردای آن روز، شرکت دوباره مثل همیشه شروع به کار کرد.
نِلا تازه پشت میزش نشسته بود که تلفنش داخلیاش زنگ خورد.
صدای تهیونگ از آن طرف خط آمد.
کیم تهیونگ
«نِلا، بیا اتاق جلسه.»
نِلا نگاهی به آنا انداخت.
لی نِلا
«باز جلسه؟»
آنا شانه بالا انداخت.
جانگ آنا
«به منو مینهو هم گفته»
نِلا وارد اتاق جلسه شد.
تهیونگ آنجا بود و چند لحظه بعد مینهو و آنا هم وارد شدند.
هر چهار نفر دور میز نشستند.
تهیونگ لپتاپش را بست و به آنها نگاه کرد.
کیم تهیونگ
«دیشب الکساندر باهام تماس گرفت.»
نِلا کمی متعجب شد.
لی نِلا
«الکساندر؟»
تهیونگ سر تکان داد.
کیم تهیونگ
«گفت شخصاً ما چهار نفر رو به فرانسه دعوت کرده.»
مینهو فوراً جلو آمد.
پارک مینهو
«ما چهار نفر؟»
کیم تهیونگ
«من، نِلا، تو و آنا.»
آنا با ذوق لبخند زد.
جانگ آنا
«فرانسه؟!»
تهیونگ ادامه داد.
کیم تهیونگ
«گفت همکاری بین دو شرکت خوب پیش رفته و میخواد به این مناسبت یه مراسم و جشن کوچیک برگزار کنه. همچنین قراره چندتا از طرحهای جدید رو هم اونجا بررسی کنیم.»
مینهو چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با حالتی مشکوک به پشتی صندلی تکیه داد.
پارک مینهو
«فعککک نکنم به خاطر همکاری باشه...»
آنا بلافاصله حرفش را گرفت.
جانگ آنا
«منم دقیقاً همینو میخواستم بگم.»
نِلا با تعجب به هر دو نگاه کرد.
لی نِلا
«پس به خاطر چیه؟»
مینهو و آنا همزمان به او نگاه کردند.
پارک مینهو
«تو.»
جانگ آنا
«صددرصد تو.»
نِلا چشمهایش را گرد کرد.
لی نِلا
«من؟ چرا؟»
مینهو خندید.
پارک مینهو
«نمیدونم چرا، ولی اون آقا از روز اول زیادی روی تو تمرکز کرده.»
آنا آرام سر تکان داد.
جانگ آنا
«دقیقاً. مخصوصاً بعد از اینکه ایدهات رو دید.»
تهیونگ که تا آن لحظه ساکت بود، نگاه کوتاهی به آنها انداخت.
کیم تهیونگ
«هر دلیلی که داشته باشه، دعوت رسمی شرکت رو داریم.»
بعد نگاهش را به نِلا دوخت.
کیم تهیونگ
«اگر مشکلی ندارید، فردا حرکت میکنیم.»
نِلا کمی فکر کرد.
لی نِلا
«من باید اول با مامان و بابام صحبت کنم.»
کیم تهیونگ
«طبیعیه.»
---
چند ساعت بعد، نِلا با خانوادهاش تماس گرفت و همهچیز را توضیح داد.
پدرش کمی سؤال پرسید، مادرش هم دربارهی مدت سفر و شرایطش پرسید.
نِلا بعد از توضیح دادن همهچیز، بالاخره موافقت آنها را گرفت.
اما وقتی خبر را به آنا و مینهو گفت، دردسر تازه شروع شد.
جانگ آنا
«یعنی ما داریم میریم فرانسه و تو هنوز حتی لباس نداری؟!»
لی نِلا
«خب وقت نداشتم!»
پارک مینهو
«پس امشب میریم خرید.»
نِلا فوراً مخالفت کرد.
لی نِلا
«نه، من خودم یه چیزی پیدا میکنم.»
آنا دست به کمر زد.
جانگ آنا
«نه.»
مینهو هم با خنده گفت:
پارک مینهو
«نه.»
نِلا نگاهش را به تهیونگ دوخت.
لی نِلا
«شما حداقل چیزی بگید.»
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
کیم تهیونگ
«بریم.»
نِلا با ناباوری نگاهش کرد.
لی نِلا
«شما هم؟»
کیم تهیونگ
«فردا سفر داریم. بهتره امشب همهچیز آماده باشه.»
آنا با خوشحالی دست زد.
جانگ آنا
«پس تصویب شد!»
مینهو خندید.
پارک مینهو
«چهار نفر، مرکز خرید، خرید برای سفر به فرانسه...»
آنا با شیطنت به نِلا نگاه کرد.
جانگ آنا
«این سفر قراره جالب بشه.»
نِلا آه کشید.
لی نِلا
«فقط امیدوارم سالم برگردیم.»
تهیونگ که داشت وسایلش را جمع میکرد، خیلی آرام گفت:
کیم تهیونگ
«با من میاید. اتفاقی نمیافته.»
نِلا لحظهای به او نگاه کرد.
و چیزی در لحن مطمئن تهیونگ باعث شد ناخودآگاه لبخند کوچکی روی لبش بنشیند.
حالا فقط یک شب فرصت داشتند.
فردا...
فرانسه منتظرشان بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت کننن با واژه ی حمایت آشنا شوو اونی که میخونه رد میشهههانسدیتیدیت😌💔
اعصابم خیلی سوسیسه دخملا😌☕🤣
- ۲.۱k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط