ششمین شب پاییزی:

ششمین شب پاییزی:
باز هم شب و باز هم تنهایی حجوم خاطرات و بی خوابی ، یادش بخیر کودکیم را میگویم همان لحظات خوش بازی ها همان دعواها همان لحظاتی که برای اندک زخمی اشکمان جاری میشد بدون هیچ خجالتی بی هیچ ترسی . مشتاق توجه دیگران ، چه روزگار عجیبیست وقتی کودکی ارزوی بزرگ شدن داری و بزرگ که میشوی در حسرت کودکی می مانی، ما بزرگ شدیم و زخم هایمان بزرگتر از خودمان و ما بزرگ شدیم فقط بزرگ اما نه به اندازه زخمهایمان ...
دیدگاه ها (۲)

میدانے، روزےکه ماجراےعشق تو را به مادرم گفتم، چه اتفاقےافتاد...

میدانی، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم، چه اتفاقی اف...

ماجرای عجیب ولی واقعی زن جوان و جن هازن جوان وقتی پس از ماهه...

زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط