*کاپیتان کوییدیچ*
part³
صبحِ فردا…
زمین کوییدیچ توی مهِ سبک فرو رفته بود و هوا هنوز بوی شب میداد. حتی چمن هم انگار خوابآلود بود، ولی تو… نه،تو از لجش اومده بودی همین.
شونههاتو عقب دادی و وارد زمین شدی هنوز کامل نرفته بودی وسط که صداش از پشتت پیچید:
— دیر کردی
برگشتی،تئودور درست وسط مه ایستاده بود؛ ردای سبز تیرهاش نیمه باز، جارو توی دست، موهاش کمی خیس… و اون نگاه خاکستری ثابت و خونسردش
لعنتی جذاب انگار همینجوری از دلِ کابوسای مردم بیرون میومد..
+سه دقیقهاس
— سه دقیقهست که تو حواست نیست
ابروتو بالا انداختی.
+من کاملاً—
دوباره همون لحظهی دیشب،جملهت نیمهکاره موند، چون نگاهش… مستقیم روی تو قفل شد
یه نگاه آروم، ولی نه مهربون؛ نگاه کسی که از قبل میدونه تو آخرش به حرفش گوش میدی، تمرین خیلی ساده شروع شد، ولی با هر پرش، هر چرخش، هر لحظهای که نگاهش رو حس میکردی، حواست بیشتر بهم میریخت، یه جای تمرین پات اشتباه لیز خورد و روی چمن افتادی.
درد داشتی؛ولی غرورت اجازه نمیداد بگی
+خوبی؟!
پوف کردی و روی آرنجت بلند شدی
+آره، یه لحظه پام— آخ
کمی کشیده شد...
تئودور بدون حرف سمتت اومد.نه دوید، نه عجله کرد… ولی حس میکردی زمین زیر پات سفتتر میشه
— حرکت نکن.
کنارت زانو زد، نزدیک،خیلی نزدیک.
انگار همهی مهِ صبح جمع شده بود بین صورتهاتون
انگشتاش مچ پات رو گرفتند، آروم، مطمئن. نفست برای یک لحظه بالا گیر کرد… چون تماسش خیلی گرمتر از هوای سرد صبح بود
— پیچ خورد
صدای آرومش درست کنار رونِ پات لرز کرد
+خودم—
— نه
دوباره همون «نه» لعنتی.
کوتاه، بیبحث، مطمئن.دستش رفت پشت زانوت تا پات رو تنظیم کنه که یه آه کوتاه از دهنت
پرید،اشتباهی.
انگار که این آه هوا رو *عوض کرد*
تئودور چند ثانیه مات شد…
نگاهش خیلی آهسته از پات اومد بالا…
تا زانوت… تا کمرت… تا استخون ترقوهت…
و بعد دقیق روی لبات ثابت شد..
هیچچیزی نگفت،هیچچیزی
ولی تو حس کردی نقطهی ایستادن زمان دقیقاً همینه
+تئودور—
صدات لرز داشت؛ نه از درد
اون بدون اینکه اجازه بده حرفت کامل شه، جلوتر اومد.
خیلی آروم.کمی بیش از حد مطمئن.طوری که انگار از چند روز پیش تصمیم گرفته بود.
صورتش ازت فقط چند سانتیمتر فاصله داشت، نفس گرمش روی پوست سردت مینشست
دستش از پشت زانو اومد بالا… تا پهلوی تو…
تا کنار قفسهسینهت…
همونجا که قلبت خیلی بلند میزد
— هنوزم فکر میکنی نمیفهمم کی چی میخوای؟
نفست برید و قبل از اینکه بتونی هر جوابی بدی…
لبهاش روی لبت قفل شد..
نه آروم.نه محتاط، درست مثل کسی که هفتهها خودش رو نگه داشته بود
دنیا برای چند ثانیه کاملاً خاموش شد
فقط فشار لبهاش، داغی نفساش و دستش که بیاجازه پشتت میلغزید و محکمتر نگهت میداشت
تو هم مقاومت نکردی،اصلاً نمیتونستی.
وقتی عقب کشید، صورتش داغ بود، ولی نگاهش… هنوز همون آرومیِ خطرناک رو داشت
— گفتی فرار میکنی
انگشتش آروم زیر چونهت نشست و سرِت رو بالا برد
— ولی هنوز اینجایی
لبت لرز خورد
+تئو… این—
لبخند کوتاه و خیلی کمرنگی زد
— میدونم
دستش زیرت رفت و قبل از اینکه بفهمی چی میشه بلندت کرد
پات ناخواسته دور کمرش حلقه شد… و تلخی خوشگلِ واقعیت این بود که هیچ اعتراضی از دهنت درنیومد
باد سرد روی زمین میدوید ولی بین شما…
همهچی داشت گرم و گرمتر میشد
وقتی پشتت به دیوارهی رختکن خورد، ضربهی خفیفش تمام هوا رو از سینهت بیرون کشید.
تئودور لباشو نزدیک گوشت آورد.
— اگه واقعاً نمیخواستی…
لبهاش نوک گوشتو لمس کرد.
— الان اینجا نمیبودیم
باقی چیزی که بینتون گذشت…
هیچکدوم چند ساعت بعدش هم درست نمیتونستین توضیحش بدین
فقط گرما.نفس.بدنهایی که زیادی نزدیک… و زیادی مطمئن دنبال هم میچرخیدن
اسمت که هر بار زیر لبش بریده بیرون میاومد.
و توی اون فضای کوچک و تاریک، همهچی…
همهچی از کنترل خارج شد
و هیچکدوم از شما واقعاً تمرینی نکرده بودین
صبحِ فردا…
زمین کوییدیچ توی مهِ سبک فرو رفته بود و هوا هنوز بوی شب میداد. حتی چمن هم انگار خوابآلود بود، ولی تو… نه،تو از لجش اومده بودی همین.
شونههاتو عقب دادی و وارد زمین شدی هنوز کامل نرفته بودی وسط که صداش از پشتت پیچید:
— دیر کردی
برگشتی،تئودور درست وسط مه ایستاده بود؛ ردای سبز تیرهاش نیمه باز، جارو توی دست، موهاش کمی خیس… و اون نگاه خاکستری ثابت و خونسردش
لعنتی جذاب انگار همینجوری از دلِ کابوسای مردم بیرون میومد..
+سه دقیقهاس
— سه دقیقهست که تو حواست نیست
ابروتو بالا انداختی.
+من کاملاً—
دوباره همون لحظهی دیشب،جملهت نیمهکاره موند، چون نگاهش… مستقیم روی تو قفل شد
یه نگاه آروم، ولی نه مهربون؛ نگاه کسی که از قبل میدونه تو آخرش به حرفش گوش میدی، تمرین خیلی ساده شروع شد، ولی با هر پرش، هر چرخش، هر لحظهای که نگاهش رو حس میکردی، حواست بیشتر بهم میریخت، یه جای تمرین پات اشتباه لیز خورد و روی چمن افتادی.
درد داشتی؛ولی غرورت اجازه نمیداد بگی
+خوبی؟!
پوف کردی و روی آرنجت بلند شدی
+آره، یه لحظه پام— آخ
کمی کشیده شد...
تئودور بدون حرف سمتت اومد.نه دوید، نه عجله کرد… ولی حس میکردی زمین زیر پات سفتتر میشه
— حرکت نکن.
کنارت زانو زد، نزدیک،خیلی نزدیک.
انگار همهی مهِ صبح جمع شده بود بین صورتهاتون
انگشتاش مچ پات رو گرفتند، آروم، مطمئن. نفست برای یک لحظه بالا گیر کرد… چون تماسش خیلی گرمتر از هوای سرد صبح بود
— پیچ خورد
صدای آرومش درست کنار رونِ پات لرز کرد
+خودم—
— نه
دوباره همون «نه» لعنتی.
کوتاه، بیبحث، مطمئن.دستش رفت پشت زانوت تا پات رو تنظیم کنه که یه آه کوتاه از دهنت
پرید،اشتباهی.
انگار که این آه هوا رو *عوض کرد*
تئودور چند ثانیه مات شد…
نگاهش خیلی آهسته از پات اومد بالا…
تا زانوت… تا کمرت… تا استخون ترقوهت…
و بعد دقیق روی لبات ثابت شد..
هیچچیزی نگفت،هیچچیزی
ولی تو حس کردی نقطهی ایستادن زمان دقیقاً همینه
+تئودور—
صدات لرز داشت؛ نه از درد
اون بدون اینکه اجازه بده حرفت کامل شه، جلوتر اومد.
خیلی آروم.کمی بیش از حد مطمئن.طوری که انگار از چند روز پیش تصمیم گرفته بود.
صورتش ازت فقط چند سانتیمتر فاصله داشت، نفس گرمش روی پوست سردت مینشست
دستش از پشت زانو اومد بالا… تا پهلوی تو…
تا کنار قفسهسینهت…
همونجا که قلبت خیلی بلند میزد
— هنوزم فکر میکنی نمیفهمم کی چی میخوای؟
نفست برید و قبل از اینکه بتونی هر جوابی بدی…
لبهاش روی لبت قفل شد..
نه آروم.نه محتاط، درست مثل کسی که هفتهها خودش رو نگه داشته بود
دنیا برای چند ثانیه کاملاً خاموش شد
فقط فشار لبهاش، داغی نفساش و دستش که بیاجازه پشتت میلغزید و محکمتر نگهت میداشت
تو هم مقاومت نکردی،اصلاً نمیتونستی.
وقتی عقب کشید، صورتش داغ بود، ولی نگاهش… هنوز همون آرومیِ خطرناک رو داشت
— گفتی فرار میکنی
انگشتش آروم زیر چونهت نشست و سرِت رو بالا برد
— ولی هنوز اینجایی
لبت لرز خورد
+تئو… این—
لبخند کوتاه و خیلی کمرنگی زد
— میدونم
دستش زیرت رفت و قبل از اینکه بفهمی چی میشه بلندت کرد
پات ناخواسته دور کمرش حلقه شد… و تلخی خوشگلِ واقعیت این بود که هیچ اعتراضی از دهنت درنیومد
باد سرد روی زمین میدوید ولی بین شما…
همهچی داشت گرم و گرمتر میشد
وقتی پشتت به دیوارهی رختکن خورد، ضربهی خفیفش تمام هوا رو از سینهت بیرون کشید.
تئودور لباشو نزدیک گوشت آورد.
— اگه واقعاً نمیخواستی…
لبهاش نوک گوشتو لمس کرد.
— الان اینجا نمیبودیم
باقی چیزی که بینتون گذشت…
هیچکدوم چند ساعت بعدش هم درست نمیتونستین توضیحش بدین
فقط گرما.نفس.بدنهایی که زیادی نزدیک… و زیادی مطمئن دنبال هم میچرخیدن
اسمت که هر بار زیر لبش بریده بیرون میاومد.
و توی اون فضای کوچک و تاریک، همهچی…
همهچی از کنترل خارج شد
و هیچکدوم از شما واقعاً تمرینی نکرده بودین
- ۹.۰k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط