اگر روزی کسی از دیار پلیدی روح مرا به تسخیر خویش درآورد..

اگر روزی کسی از دیار پلیدی روح مرا به تسخیر خویش درآورد...
تک تک گردنبند هایم را در اختیار ان مردی قرار دهید که دعایی مینویسد از جنس معجزه و شاید وَهم به امید اینکه او روح مرا پیدا کند.
جهان من سرتاسر پوشیده از هراسی پنهان است و جسمی که روز به روز در ظلمت شیاطین روبه انزوال میرود.
چه کسی میبیند ترس مرا به خویش؟
چه کسی میبیند دندان هایی که ذرات گوشت بدنم را تکه می کند و من غرق در عذاب چشم های خیره هستم ؟
و دستانی که می لغزد روی تن یخ زده ام .از این ترس، از این اسارت خسته ام.
سکوت مرگبار دنیایم را به تصرف خود درآورده ؛ در این حجم انبوه حبس شده ام . حضور بی حضورش را لمس میکنم ...
نفسم میرود که بالا نیاید ، قلبم می کوبد که بدرد سینه ام را
نفس های سرد و متعفنش زیر گوشم است ، این نزدیکی جنون می اورد .
من مرگ را ذره ذره با تمام وجودم حس میکنم... شاید این سُریدن تیغ بر رگ هایم پایانی باشد برای سنگینی این نگاه های نفرین شده .

گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟


٠•●ஜ فروغ فرخزاد ஜ●•٠
دیدگاه ها (۵)

سخن از جدایی می گویی و جای خالیت در خاطراتی که معنادارترین ل...

┄┉✿┉┄⇠تولدت مبارک، پارک جیمینِ قشنگم.🐥💛نمی‌دونم از کجای تو ب...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش چهارم_جولیت_بعد از ظهر_من یک ماهی ام.ماهی ...

┄┉✿┉┄⇠تولدت مبارک، پارک جیمینِ قشنگم.🐥💛نمی‌دونم از کجای تو ب...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

dark life = 27

پرنسس ناخواسته

اوسی/پرسونا/هازبین هتل/چیکوفت_

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط