چند پارتی
پارت۳
یک هفته گذشته بود. صورت ا.ت حالا رنگپریدهتر از همیشه بود و گودی زیر چشمهاش به وضوح دیده میشد. سردردها دیگه مداوم شده بودند، انگار کسی داشت جمجمهاش رو با گیره فشار میداد.
جونگکوک طبق معمول وارد شد. پیرسینگ لبش رو با انگشت شستش لمس میکرد، عادتی که نشوندهنده کلافگیِ شدیدش بود. اون هنوز به خاطر اون عکسها خونش به جوش بود.
(با صدای خشن و عصبی) هنوز نمیخوای دهن باز کنی؟ سه روزه که حتی یه لقمه غذا هم از گلوت پایین نرفته. داری با این قیافه مظلومت چی رو ثابت میکنی؟
ا.ت روی لبه تخت نشست. دستهاش از شدت لرزشِ درونیِ بدنش، مثل بید میلرزید. سعی کرد بلند بشه، اما دنیا ناگهان دور سرش چرخید. طعمِ فلز (خون) رو توی دهنش حس کرد.
جونگ… کوک… من… چیزی برای گفتن ندارم… اون فقط…
جونگکوک جلو اومد، یقه لباس ا.ت رو گرفت و اون رو بلند کرد.
دروغ! (فریاد زد). دوباره داری دروغ میگی! فکر کردی من یه احمقم که نفهمم این لرزشهات برای چیه؟ داری نمایش بازی میکنی که دلم برات بسوزه؟
ا.ت دیگه صدایی نمیشنید. انگار دنیا توی یک حبابِ سکوت فرو رفته بود. چشمهاش سیاهی رفت و قدرتِ ایستادن رو از دست داد. درست در لحظهای که جونگکوک داشت با خشم تکونش میداد، زانوهای ا.ت خالی شد و مثل یک عروسکِ پارچهای، توی بغلِ سردِ جونگکوک سقوط کرد.
جونگکوک اول فکر کرد این هم بخشی از نقشهاشه، اما وقتی دید ا.ت هیچ واکنشی نشون نمیده و صورتش حتی از گچِ دیوار هم سفیدتر شده، دستپاچه شد. پیرسینگِ ابروش در نورِ اتاق میدرخشید و حالا چهرهاش به جای خشم، با گیجی و نگرانیِ پنهانی ترکیب شده بود.ا.ت؟ هی… ا.ت! مسخرهبازی رو تموم کن. (اون رو تکون داد، ولی سر ا.ت شل روی شونهاش افتاد).
جونگکوک با داد یکی از محافظها رو صدا زد. پنج دقیقه بعد، دکترِ مخصوصِ باند که همیشه در دسترس بود، بالای سر ا.ت بود. جونگکوک گوشهی اتاق ایستاده بود، دستهاش رو تو جیبش فرو کرده بود و با خشم به دکتر نگاه میکرد.
دکتر بعد از چک کردنِ ضربان و معاینه کوتاه، با دستپاچگی گفت:
قربان، ایشون وضعیتشون خیلی بده. سوءتغذیه شدید، کمخونیِ خیلی خطرناک و بدنشون به شدت ضعیفه. باید منتقل بشن به بیمارستان برای آزمایشهای دقیقتر، احتمالِ…
جونگکوک حرف دکتر رو قطع کرد. اون حتی نمیخواست کلمه «بیمارستان» رو بشنوه چون میترسید امنیتِ عمارت به خطر بیفته.
زر نزن. فقط یه سرمِ تقویتی بهش بزن و کاری کنبهوش بیاد. همین الان. این دختر فقط لوس شده و نمیخواد با من حرف بزنه.
دکتر با ترس به چشمهای سردِ جونگکوک نگاه کرد و سرش رو پایین انداخت.
اما قربان، این ضعف طبیعی نیست… انگار سیستم بدنشون داره…
جونگکوک یقه دکتر رو گرفت و اون رو به دیوار کوبید.
گفتم فقط تقویتش کن! اگه تا نیم ساعت دیگه بهوش نیاد، خودم میدونم باهات چیکار کنم. اون هیچچیزِ دیگهای نداره، فقط باید یاد بگیره اینجا کی رئیسه!
جونگکوک بالای سر ا.تِ بیهوش نشست. دستش رو روی موهای ا.ت کشید، پیرسینگ لبش رو دوباره لمس کرد و زیر لب گفت:
چرا انقدر خودت رو عذاب میدی؟ فقط کافی بود اعتراف کنی… کاش میدونستی این بازی چقدر داره منو روانی میکنه…
اون اصلاً نفهمید… در حالی که داشت به ا.ت خیره میشد، دکتر با دستهای لرزون داشت سرم رو وصل میکرد، در حالی که در دلش برای سرنوشتی که در انتظار این دختر بود، دعا میکرد. بیماریای که در وجودِ ا.ت ریشه دوانده بود، حالا داشت با سرعتِ وحشتناکی پیشرفت میکرد و جونگکوک، با تمامِ قدرتش، حتی نمیخواست حقیقت رو ببینه.
یک هفته گذشته بود. صورت ا.ت حالا رنگپریدهتر از همیشه بود و گودی زیر چشمهاش به وضوح دیده میشد. سردردها دیگه مداوم شده بودند، انگار کسی داشت جمجمهاش رو با گیره فشار میداد.
جونگکوک طبق معمول وارد شد. پیرسینگ لبش رو با انگشت شستش لمس میکرد، عادتی که نشوندهنده کلافگیِ شدیدش بود. اون هنوز به خاطر اون عکسها خونش به جوش بود.
(با صدای خشن و عصبی) هنوز نمیخوای دهن باز کنی؟ سه روزه که حتی یه لقمه غذا هم از گلوت پایین نرفته. داری با این قیافه مظلومت چی رو ثابت میکنی؟
ا.ت روی لبه تخت نشست. دستهاش از شدت لرزشِ درونیِ بدنش، مثل بید میلرزید. سعی کرد بلند بشه، اما دنیا ناگهان دور سرش چرخید. طعمِ فلز (خون) رو توی دهنش حس کرد.
جونگ… کوک… من… چیزی برای گفتن ندارم… اون فقط…
جونگکوک جلو اومد، یقه لباس ا.ت رو گرفت و اون رو بلند کرد.
دروغ! (فریاد زد). دوباره داری دروغ میگی! فکر کردی من یه احمقم که نفهمم این لرزشهات برای چیه؟ داری نمایش بازی میکنی که دلم برات بسوزه؟
ا.ت دیگه صدایی نمیشنید. انگار دنیا توی یک حبابِ سکوت فرو رفته بود. چشمهاش سیاهی رفت و قدرتِ ایستادن رو از دست داد. درست در لحظهای که جونگکوک داشت با خشم تکونش میداد، زانوهای ا.ت خالی شد و مثل یک عروسکِ پارچهای، توی بغلِ سردِ جونگکوک سقوط کرد.
جونگکوک اول فکر کرد این هم بخشی از نقشهاشه، اما وقتی دید ا.ت هیچ واکنشی نشون نمیده و صورتش حتی از گچِ دیوار هم سفیدتر شده، دستپاچه شد. پیرسینگِ ابروش در نورِ اتاق میدرخشید و حالا چهرهاش به جای خشم، با گیجی و نگرانیِ پنهانی ترکیب شده بود.ا.ت؟ هی… ا.ت! مسخرهبازی رو تموم کن. (اون رو تکون داد، ولی سر ا.ت شل روی شونهاش افتاد).
جونگکوک با داد یکی از محافظها رو صدا زد. پنج دقیقه بعد، دکترِ مخصوصِ باند که همیشه در دسترس بود، بالای سر ا.ت بود. جونگکوک گوشهی اتاق ایستاده بود، دستهاش رو تو جیبش فرو کرده بود و با خشم به دکتر نگاه میکرد.
دکتر بعد از چک کردنِ ضربان و معاینه کوتاه، با دستپاچگی گفت:
قربان، ایشون وضعیتشون خیلی بده. سوءتغذیه شدید، کمخونیِ خیلی خطرناک و بدنشون به شدت ضعیفه. باید منتقل بشن به بیمارستان برای آزمایشهای دقیقتر، احتمالِ…
جونگکوک حرف دکتر رو قطع کرد. اون حتی نمیخواست کلمه «بیمارستان» رو بشنوه چون میترسید امنیتِ عمارت به خطر بیفته.
زر نزن. فقط یه سرمِ تقویتی بهش بزن و کاری کنبهوش بیاد. همین الان. این دختر فقط لوس شده و نمیخواد با من حرف بزنه.
دکتر با ترس به چشمهای سردِ جونگکوک نگاه کرد و سرش رو پایین انداخت.
اما قربان، این ضعف طبیعی نیست… انگار سیستم بدنشون داره…
جونگکوک یقه دکتر رو گرفت و اون رو به دیوار کوبید.
گفتم فقط تقویتش کن! اگه تا نیم ساعت دیگه بهوش نیاد، خودم میدونم باهات چیکار کنم. اون هیچچیزِ دیگهای نداره، فقط باید یاد بگیره اینجا کی رئیسه!
جونگکوک بالای سر ا.تِ بیهوش نشست. دستش رو روی موهای ا.ت کشید، پیرسینگ لبش رو دوباره لمس کرد و زیر لب گفت:
چرا انقدر خودت رو عذاب میدی؟ فقط کافی بود اعتراف کنی… کاش میدونستی این بازی چقدر داره منو روانی میکنه…
اون اصلاً نفهمید… در حالی که داشت به ا.ت خیره میشد، دکتر با دستهای لرزون داشت سرم رو وصل میکرد، در حالی که در دلش برای سرنوشتی که در انتظار این دختر بود، دعا میکرد. بیماریای که در وجودِ ا.ت ریشه دوانده بود، حالا داشت با سرعتِ وحشتناکی پیشرفت میکرد و جونگکوک، با تمامِ قدرتش، حتی نمیخواست حقیقت رو ببینه.
- ۱۲.۸k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط