{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 68

part 68






صبح//



نامجون اولین کسی بود که بیدار شد بعد از اونم یونگی پاشد و باهم دیگه صبحونه رو آماده کردن و وقتی تموم شد نامجون رفت جین،تهیونگ و جیهوپ رو بیدار کرد و یونگی هم بعد از بیدار کردن جیمین رفت اتاق جونگکوک و چند بار آروم صداش زد تا بیدار بشه.



یونگی« جونگکوک،جونگکوک»

جونگکوک« هوم؟»

یونگی« پاشو»

جونگکوک« صبح شده؟»

یونگی« نزدیک ظهره بیدار شو دیگه»

جونگکوک« باشه باشه پاشدم»


جونگکوک بیدار شو نشست و ساعتو نگاه کرد .


جونگکوک« یااا هیونگ ساعت ده هم نشده»

یونگی« آفرین بلند شو دست و صورتتو بشور بعد بره آلینا رو هم بیدار کن بیاین صبحونه»

جونگکوک« باشم هیونگ»



یونگی رفت پایین.



جونگکوک:



بلند شدم رفتم حموم اول مسواک زدم بعدش صورتمو شستم تا خوابم بپره و بعدم لباسامو عوض کردم و رفتم اتاق آلینا اول در زدم دیدم جواب نمیده گفتم حتما خوابیده پس درو باز کردم رفتم تو و دیدم بلهه هنوز خوابه قشنگ بالشت رو بغل کرده و به پهلو خوابیده پتو هم روش نیست و موهای بلندشم تا پایین کمرش افتاده و چند تار از بافت زده بیرون از ناز بودنش خندم گرفت و رفتم نشستم لبه ی تخت و آروم موهاشو کنار زدم و شونه هاشو تکون دادم و اسمش رو صدا زدم.



جونگکوک« آلینا؟ آلینا؟»


آلینا اول یکم جابه جا شد اما بعد عمیق تر خوابید،خندم گرفت از سنگینی خوابش و خم شدم سمتش و این بار یکم بلند تر صداش کردم تا بالاخره چشماش رو باز کرد و یکم طول کشید تا به نور عادت کنه و بعد از اینکه بیدار شد یه جوری نگاه کرد یه لحظه که انگار از اینکه بیدارش کردم عصبی بود اما بعد که خودشو پیدا کرد بهم لبخند زد و بلند شد نشست.




جونگکوک« سلام خوشگل خانم»

& صبح بخیر داداش

جونگکوک« صبح توم بخیر وروجک....معلومه هنوزم خوابت میادا»

& آره خیلی

جونگکوک« ولی باید بریم پایین برای صبحونه وگرنه یونگی هیونگ منو میکشه»

& چه قوانین عجیبی دارین شما

جونگکوک« آیی نمیدونی که وقتی من کوچیکتر بودم چقدر سر غذاخوردنم سختگیر بودن ولی الان که تو اومدی به خاطر تو دیگه به من گیر نمیدن»

& عه داداش

جونگکوک« باشه باشه شوخی کردم بلند شو بریم پایین»

& من برم صورتمو بشورم

جونگکوک« باشه برو عزیزم من اینجا منتظرم»




آلینا رفت صورتشو شست و مسواک زد تو این فاصله جونگکوک هم تخت رو مرتب کرد و بالشت هارو مرتب چید.




جونگکوک« صورتتو شستی یکم خوابت پرید؟»

& آره یکم.....داداش تخت رو مرتب کردین؟

جونگکوک « اوهم»

& لازم نبود خودم انجام میدادم؛ممنونم

جونگکوک« چیز خاصی نبود کوچولو»




آلینا رفت سمت آیینه و یه شونه برداشت و برگشت پیش جونگکوک و شونه رو گرفت سمتش.



& داداش میشه موهامو شونه کنید؟ خودم دستم درد میکنه نمیتونم.


جونگکوک« معلومه که میکنم پرنسس من از خدامه»



جونگکوک آلینا رو نشوند پایین تخت و اول بافتش رو باز کرد بعد موهاشو آروم آروم از پایین به بالا شونه کنه و وقتی گره هاش لاز سد چند بار سرتارسی شونه کرد تا کاملا صاف شد.



جونگکوک« میخوای ببافم برات؟»

& نه دوست دارم باز باشه

جونگکوک« باشه پس بریم پایین؟»

& بریم داداش






ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷)

پارت ۳ساعت۹ صبح///////ویو الینا:از خواب بلند شدم و دیدم بین ...

وقتی استادت بودP:1ویو ا.ت:صبح بیدار شدم دیدم بوی قهوه میاد س...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط