Part²⁸
Part²⁸
که ناگهان گوشهی استخر ات رو دید.
دختر زانوهایش را بغل کرده بود و چشمانش محکم بسته بود
انگار فقط میخواست از همه فرار کند
ترس تمام وجودشو فرا گرفت
با سرعت خودش را به او رساند
بدون اینکه لحظهای مکث کند، دستش را دور کمر او حلقه کرد و او را به سمت سطح آب کشید
همین که از آب بیرون آمد ات نفس عمیقی کشید
جونگکوک: دیوونه شدی؟....چند لحظه فکر کردم از دستت دادم (عصبی اما نگران و مهربون)
دستای جونگکوک هنوز دور کمر ات حلقه بسته بودن
ات: فقط خواستم چند دقیقه تنها باشم....(سرش پایینه و ناراحته)
ات: تا شاید برای همیشه برم و تنها باشم....(زیر لب زمزمه کرد)
کوک: جانم؟(یکی از ابرو هاش با تعجب بالا برد)
ات: هیچی (سرش پایینه و ناراحته)
کوک: یکچیزی شنیدم چی زمزمه کردی (جدی و یکی از ابرو هاش بالاست)
ات:غلط کردم (سرش پایینه و خیلی آروم زمزمه کرد )
حرف آخرش که با ناراحتی زمزمش کرد
قلب کوکو به درد آورد....
اینکه خودش با اینهمه غم این حرفو گفت
خیلی برای کوک دردناک بود
چون همیشه کوک بهش میگفت کلمه ی «غلط کردم» تکرار کن
اما ایندفعه کوک نکنه بود:)
کوک میخواست حرفی بزنه که....
یورین: جونگکوک عزیزم منو میزاری رو کولت ؟ آخه بچه ها میخوان مسابقه بدن
کوک: امممم..خب...
یورین: ممنونم
قبل از اینکه کوک حتی حرفشو تایید کنه
رفت پشت کوک و قبل از اینکه بخواد بره رو کولش
پریدم رو کول کوک
ات: جونگکوک فقط منو میزاره رو کولش ( با چشم قره)
کوک ویو
تعجب کرده بودم
برای کار و حرف ات و سمت بچه ها رفتم.....
که ناگهان گوشهی استخر ات رو دید.
دختر زانوهایش را بغل کرده بود و چشمانش محکم بسته بود
انگار فقط میخواست از همه فرار کند
ترس تمام وجودشو فرا گرفت
با سرعت خودش را به او رساند
بدون اینکه لحظهای مکث کند، دستش را دور کمر او حلقه کرد و او را به سمت سطح آب کشید
همین که از آب بیرون آمد ات نفس عمیقی کشید
جونگکوک: دیوونه شدی؟....چند لحظه فکر کردم از دستت دادم (عصبی اما نگران و مهربون)
دستای جونگکوک هنوز دور کمر ات حلقه بسته بودن
ات: فقط خواستم چند دقیقه تنها باشم....(سرش پایینه و ناراحته)
ات: تا شاید برای همیشه برم و تنها باشم....(زیر لب زمزمه کرد)
کوک: جانم؟(یکی از ابرو هاش با تعجب بالا برد)
ات: هیچی (سرش پایینه و ناراحته)
کوک: یکچیزی شنیدم چی زمزمه کردی (جدی و یکی از ابرو هاش بالاست)
ات:غلط کردم (سرش پایینه و خیلی آروم زمزمه کرد )
حرف آخرش که با ناراحتی زمزمش کرد
قلب کوکو به درد آورد....
اینکه خودش با اینهمه غم این حرفو گفت
خیلی برای کوک دردناک بود
چون همیشه کوک بهش میگفت کلمه ی «غلط کردم» تکرار کن
اما ایندفعه کوک نکنه بود:)
کوک میخواست حرفی بزنه که....
یورین: جونگکوک عزیزم منو میزاری رو کولت ؟ آخه بچه ها میخوان مسابقه بدن
کوک: امممم..خب...
یورین: ممنونم
قبل از اینکه کوک حتی حرفشو تایید کنه
رفت پشت کوک و قبل از اینکه بخواد بره رو کولش
پریدم رو کول کوک
ات: جونگکوک فقط منو میزاره رو کولش ( با چشم قره)
کوک ویو
تعجب کرده بودم
برای کار و حرف ات و سمت بچه ها رفتم.....
- ۷.۰k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط