{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هم ساده دلم را برد، هم دار و ندارم را

هم ساده دلم را برد، هم دار و ندارم را
خندید و گرفت از من آرام و قرارم را
یک دکمه رها کرد و اندوه زمستان رفت
در یک شب پاییزی آورد بهارم را
میخواستم آن گل را پرپر نکنم خور خواست
من چشم بر او بستم ، او راه فرارم را
میمردم و میخندید ، میدید و نمیدیدم
چشمان خمارش را ، چشمان خمارم را
تا در دل هم باشیم تاوان بدی دادیم
او گیره ی مویش را من ایل و تبارم را
دیدگاه ها (۸)

ميمردم و ميخنديد، ميديد و نميديدم چشمان خمارش را، چشمان خمار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط