{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《وحشت》

《وحشت》

بدنش منقبض شده بود و انگار نمی توانست تکان بخورد. دست های یخ کرده اش بدون توقفی می لرزیدند. به سختی نفس می کشید و سعی داشت با چنگ انداختن به جلوی لباسش راه تنفسش را باز کند. وحشتناک بود...اینجا بودن وحشتناک بود. اینکه در مکانی با در های بسته همراه با دوست صمیمی ات حبس شوی خیلی بد نیست مگر اینکه دوستت میل زیادی برای کشتنت داشته باشد.

در وصف ترس...
MH🤍
دیدگاه ها (۰)

زمانی که با خنده هایش بیشتر از او خندیدمزمانی که با درد هایش...

مغزم می گوید: کافی است! لطفا! دیگر نمی خواهم در من وجود داشت...

《غم》قلبش دیگر توان این همه درد را نداشت. قطره هایی خونین که ...

《خیال پردازی》آنها به او می‌گفتند عجیب و غریب و دیوانه. می گف...

بخش اول

پارت ۲۳خاطرات ساسکه: بخش اولSa:"نههه داداشم. داداشمو نجات بد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط