میگفتند که برهر درد بی درمان دواست

میگفتند که برهر درد بی درمان دواست
اما
هرچه خندیدم
خاصیت شفایی ندیدم
تا آن دم
که امواج لبخند تو را در ساحل چشمانت نگریستم
توخود نمیدانستی
که شفایم داده ای
که از خود رهایم کرده ای
که از همه ی آنچه که بودم
نجاتم داده ای
مثل دریا؛
نه
اصلا خود دریا بودی
که هر چه ناپاکیم بود در خود فروشستی
ومعنای خروشیدنم آموختی
آن جا که باید جذرم میدادی
وهرآن جا که باید مَدّ
این همه سِحر
در طرح لبخند های بیکرانت
از که آموخته ای؟
شفای من؛
دریای من؛
خنده هایت را ازاین خو کرده به شوقِ تراویدن
هرگز مگیر....
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط