رمان انتقام ازدواج کامل
فصل هجدهم — انتخابی برای تمام عمر
چند روز بعد، هردین سو-یون را به جایی برد که منظرهی زیبایی از چراغهای شهر داشت.
سو-یون با لبخند گفت: «اینجا پاتوق رسمی ما شده؟»
هردین خندید. «شکایت داری؟»
«نه. فقط میخوام بدونم این بار چه سورپرایزی داری.»
هردین جدی شد و دستش را گرفت.
«سو-یون، من دوستت دارم. وقتی با توام، دلم میخواد بیشتر از دیروز تلاش کنم. میخوام همیشه کنارت باشم.»
سو-یون لبخند زد، اما چشمانش پر از اشک شد.
هردین ادامه داد: «میدونم هنوز چیزهایی هست که نمیتونی بهم بگی. مجبورت نمیکنم، فقط میخوام بدونی هر وقت آماده بودی، من گوش میدم. نمیتونم قول بدم زندگیمون همیشه آسون باشه، ولی قول میدم وقتی مشکلی پیش اومد، تنهات نذارم.»
کمی مکث کرد و پرسید:
«سو-یون، حاضری آیندهات رو با من شریک بشی؟ میخوام همسرم بشی، اما فقط وقتی که خودت واقعاً آماده باشی.»
سو-یون به مردی نگاه کرد که برخلاف دیگران، از او نمیخواست گذشتهاش را فراموش کند.
«یه زمانی فکر میکردم اگه دوباره عاشق بشم، یعنی تمام دردهای گذشته رو فراموش کردم.»
هردین آرام گفت: «لازم نیست فراموششون کنی.»
سو-یون دستش را فشرد.
«پس بله. میخوام باهات ازدواج کنم.»
هردین با خوشحالی او را در آغوش گرفت.
سو-یون خندید. «چرا اینقدر خوشحالی؟»
«چون چند بار تمرین کرده بودم اگه جواب منفی دادی، چطور وانمود کنم ناراحت نشدم!»
«تو واقعاً احمقی!»
«احمقی که خیلی دوستت داره.»
سو-یون سرش را روی شانهاش گذاشت.
«منم دوستت دارم.»
---
چند هفته بعد، مراسم ازدواجشان برگزار شد.
مین-جه که برای کمک به آمادهسازی مراسم پیشقدم شده بود، روز عروسی با دیدن خواهرش در لباس سفید، آرام گفت:
«خوشحالم که دوباره میخندی، سو-یون.»
سپس با کمی شرمندگی اضافه کرد:
«میدونم قبلاً خیلی وقتها بهجای اینکه به حرفهات گوش بدم، ازت میخواستم مطابق خواستهی خانواده رفتار کنی. میخوام از این به بعد برادری باشم که بتونی بهش تکیه کنی.»
سو-یون دستش را گرفت.
«پس از همین امروز شروع کن، اوپا.»
کمی بعد، مادر هردین دختر تازهاش را در آغوش گرفت و گفت: «به خانوادهات خوش اومدی، عزیزم.»
سو-یون نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
وقتی مراسم تمام شد، هردین دست همسرش را گرفت.
«خانم کانگ، بالاخره!»
سو-یون خندید. «هنوز باید با اخلاقهای من کنار بیای.»
«من برای همین ازدواج کردم!»
آن شب، سو-یون برای نخستین بار احساس کرد میتواند بدون ترس به آینده فکر کند.
اما وقتی هردین برای برداشتن تلفنش وارد اتاق شد، چشمش به دفترچهی باز سو-یون افتاد.
روی صفحه جملهای نوشته شده بود:
«این بار، نمیذارم اتفاقات دوازدهم نوامبر تکرار بشن.»
هردین مکث کرد.
دوازدهم نوامبر هنوز چند هفته با آنها فاصله داشت؛ پس چرا سو-یون طوری نوشته بود که انگار آن روز را قبلاً تجربه کرده است؟
دفترچه را بست و سر جایش گذاشت.
نمیخواست به حریم خصوصی همسرش وارد شود، اما حالا دیگر نمیتوانست این نشانهها را نادیده بگیرد.
سو-یون چه چیزی را میدانست که هنوز اتفاق نیفتاده بود؟
چند روز بعد، هردین سو-یون را به جایی برد که منظرهی زیبایی از چراغهای شهر داشت.
سو-یون با لبخند گفت: «اینجا پاتوق رسمی ما شده؟»
هردین خندید. «شکایت داری؟»
«نه. فقط میخوام بدونم این بار چه سورپرایزی داری.»
هردین جدی شد و دستش را گرفت.
«سو-یون، من دوستت دارم. وقتی با توام، دلم میخواد بیشتر از دیروز تلاش کنم. میخوام همیشه کنارت باشم.»
سو-یون لبخند زد، اما چشمانش پر از اشک شد.
هردین ادامه داد: «میدونم هنوز چیزهایی هست که نمیتونی بهم بگی. مجبورت نمیکنم، فقط میخوام بدونی هر وقت آماده بودی، من گوش میدم. نمیتونم قول بدم زندگیمون همیشه آسون باشه، ولی قول میدم وقتی مشکلی پیش اومد، تنهات نذارم.»
کمی مکث کرد و پرسید:
«سو-یون، حاضری آیندهات رو با من شریک بشی؟ میخوام همسرم بشی، اما فقط وقتی که خودت واقعاً آماده باشی.»
سو-یون به مردی نگاه کرد که برخلاف دیگران، از او نمیخواست گذشتهاش را فراموش کند.
«یه زمانی فکر میکردم اگه دوباره عاشق بشم، یعنی تمام دردهای گذشته رو فراموش کردم.»
هردین آرام گفت: «لازم نیست فراموششون کنی.»
سو-یون دستش را فشرد.
«پس بله. میخوام باهات ازدواج کنم.»
هردین با خوشحالی او را در آغوش گرفت.
سو-یون خندید. «چرا اینقدر خوشحالی؟»
«چون چند بار تمرین کرده بودم اگه جواب منفی دادی، چطور وانمود کنم ناراحت نشدم!»
«تو واقعاً احمقی!»
«احمقی که خیلی دوستت داره.»
سو-یون سرش را روی شانهاش گذاشت.
«منم دوستت دارم.»
---
چند هفته بعد، مراسم ازدواجشان برگزار شد.
مین-جه که برای کمک به آمادهسازی مراسم پیشقدم شده بود، روز عروسی با دیدن خواهرش در لباس سفید، آرام گفت:
«خوشحالم که دوباره میخندی، سو-یون.»
سپس با کمی شرمندگی اضافه کرد:
«میدونم قبلاً خیلی وقتها بهجای اینکه به حرفهات گوش بدم، ازت میخواستم مطابق خواستهی خانواده رفتار کنی. میخوام از این به بعد برادری باشم که بتونی بهش تکیه کنی.»
سو-یون دستش را گرفت.
«پس از همین امروز شروع کن، اوپا.»
کمی بعد، مادر هردین دختر تازهاش را در آغوش گرفت و گفت: «به خانوادهات خوش اومدی، عزیزم.»
سو-یون نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
وقتی مراسم تمام شد، هردین دست همسرش را گرفت.
«خانم کانگ، بالاخره!»
سو-یون خندید. «هنوز باید با اخلاقهای من کنار بیای.»
«من برای همین ازدواج کردم!»
آن شب، سو-یون برای نخستین بار احساس کرد میتواند بدون ترس به آینده فکر کند.
اما وقتی هردین برای برداشتن تلفنش وارد اتاق شد، چشمش به دفترچهی باز سو-یون افتاد.
روی صفحه جملهای نوشته شده بود:
«این بار، نمیذارم اتفاقات دوازدهم نوامبر تکرار بشن.»
هردین مکث کرد.
دوازدهم نوامبر هنوز چند هفته با آنها فاصله داشت؛ پس چرا سو-یون طوری نوشته بود که انگار آن روز را قبلاً تجربه کرده است؟
دفترچه را بست و سر جایش گذاشت.
نمیخواست به حریم خصوصی همسرش وارد شود، اما حالا دیگر نمیتوانست این نشانهها را نادیده بگیرد.
سو-یون چه چیزی را میدانست که هنوز اتفاق نیفتاده بود؟
- ۵.۳k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط