رمان انتقام ازدواج کامل

فصل یازدهم _ دختری که دیگر مطیع نبود

چند ساعت بعد از بازجویی، خانه‌ی خانواده‌ی هان...

سو-یون هنوز کتش را از تنش درنیاورده بود که مادرش او را به اتاق نشیمن فراخواند.
پدرش روی مبل نشسته بود و مین-جه کنار پنجره تلفنش را بررسی می‌کرد. به نظر می‌رسید همه منتظرند تا بتوانند صحبت اصلی‌شان را شروع کنند.
سو-یون روی صندلی نشست.
مادرش بی‌مقدمه گفت: «از فردا دیگه به مراسم‌ها و مهمونی‌های خانواده‌ی کانگ نمی‌ری.»
سو-یون به‌آرامی پرسید: «چرا؟»
«چون این رفت‌وآمدها برای تو دردسر درست کرده. مردم دارن حرف می‌زنن. اول ماجرای اون مرد، حالا هم اتفاق امشب.»
«پس به‌جای اینکه دنبال کسی بگردیم که من رو تهدید کرده، باید از خونه بیرون نرم؟»
«داری حرف من رو اشتباه متوجه می‌شی.»
«نه، مامان. کاملاً متوجه شدم.»
پدرش روزنامه‌ای را که در دست داشت کنار گذاشت.
«مادرت فقط به صلاح تو فکر می‌کنه. این روزها شرایط خانواده هم حساسه. بهتره فعلاً از هر چیزی که باعث شایعه می‌شه فاصله بگیری.»
سو-یون نگاهش را از مادر به پدرش چرخاند.
«و اگر ته‌جون از من بخواد دوباره باهاش رفت‌وآمد کنم، اون هم به صلاح خانواده‌ست؟»
سکوت کوتاهی اتاق را پر کرد.
مین-جه تلفنش را کنار گذاشت. «ته‌جون پسر بدی نیست. همه می‌دونن که از قدیم قرار بوده شما با هم ازدواج کنید.»
سو-یون لبخند بی‌روحی زد.
«قرار بوده؟ چه کسی این تصمیم رو گرفته؟ من که یادم نمیاد کسی از خودم پرسیده باشه.»
مادرش با ناراحتی گفت: «ما می‌خواستیم آینده‌ی خوبی داشته باشی.»
«آینده‌ی خوب برای من یا آینده‌ی خوب برای شما؟»
این بار حتی مین-جه هم جوابی نداشت.
سو-یون از جا بلند شد. «من خسته‌ام. اگر حرف دیگه‌ای ندارید، می‌خوام برم استراحت کنم.»
مادرش با صدایی تند گفت: «هنوز حرفم تموم نشده!»
سو-یون ایستاد، اما برنگشت.
«من سال‌ها به حرف‌هات گوش دادم، حتی وقتی خودم ناراضی بودم. این بار می‌خوام خودم درباره‌ی زندگی‌ام تصمیم بگیرم.»
و از اتاق بیرون رفت.
در راهرو، صدای پدرش را شنید که آهسته با مادرش صحبت می‌کرد. آن‌ها درباره‌ی هردین و تأثیر خانواده‌ی کانگ بر تصمیم‌های دخترشان حرف می‌زدند. سو-یون دیگر نایستاد تا بقیه‌ی گفت‌وگو را بشنود.
آن شب، برای نخستین بار پس از بازگشت به گذشته، به اتاق قدیمی‌اش رفت و احساس نکرد که باید برای ماندن در آن خانه از کسی اجازه بگیرد.
---
صبح روز بعد، سو-یون هنگام پایین رفتن از پله‌ها با برادرش روبه‌رو شد.
مین-جه فنجان قهوه‌ای در دست داشت و به نظر می‌رسید منتظر او بوده است.
«دیشب تند رفتی.»
«شاید چون سال‌هاست کسی حرفم رو نمی‌شنوه.»
او آهی کشید. «مامان نگرانته. نباید این‌قدر بهش سخت بگیری.»
«تو هم نگرانمی؟»
مین-جه کمی مکث کرد. «معلومه.»
«پس یک بار هم که شده، به‌جای اینکه بهم بگی چه کار کنم، ازم بپرس چه اتفاقی افتاده.»
مین-جه به فنجانش نگاه کرد. برای اولین بار، انگار نمی‌دانست چگونه با خواهرش حرف بزند.
سو-یون از کنارش گذشت، اما پیش از خروج از خانه، صدای او را شنید.
«سو-یون!»
برگشت.
مین-جه گفت: «درباره‌ی ته‌جون... واقعاً دیگه نمی‌خوای باهاش باشی؟»
سو-یون چند لحظه به برادرش نگاه کرد.
«نه.»
«حتی اگر خانواده مخالف باشن؟»
«به‌خصوص اگر فقط به خاطر خواسته‌ی خانواده باشه.»
او از خانه بیرون رفت و سوار خودرویی شد که برایش فرستاده بودند.
چند دقیقه بعد، تلفنش زنگ خورد. نام هردین روی صفحه ظاهر شد.
«صبح بخیر.»
صدای هردین از آن سوی خط آمد. «مزاحم نیستم؟»
«نه. اتفاقی افتاده؟»
«پلیس از روی دوربین‌های اطراف محل مراسم، خودرویی رو پیدا کرده که کمی پیش از شکستن شیشه از اون‌جا دور شده. هنوز راننده رو شناسایی نکردن، اما احتمال می‌دن همون مردی باشه که قبلاً تعقیبت کرده.»
سو-یون به خیابان نگاه کرد. «پس باید تصویرش رو ببینیم.»
«پلیس گفت اگر لازم باشه، ازت می‌خوان برای شناسایی کمک کنی.»
«خوبه. هر وقت خواستن، می‌رم.»
هردین لحظه‌ای سکوت کرد و بعد پرسید: «خانواده‌ات چطور بودن؟»
سو-یون لبخند تلخی زد. «بیشتر از اینکه بپرسن حالم چطوره، درباره‌ی رفت‌وآمدم با شما حرف زدن.»
«متأسفم.»
«لازم نیست عذرخواهی کنی. این مسئله به تو مربوط نیست.»
«می‌دونم. فقط امیدوارم مجبور نباشی برای هر تصمیمی که می‌گیری، با همه بجنگی.»
سو-یون به این جمله فکر کرد. هردین برخلاف خانواده‌اش از او نخواست که کوتاه بیاید، و برخلاف ته‌جون سعی نکرد تصمیمش را تغییر دهد.
«من هم امیدوارم.»
تماس که تمام شد، سو-یون تلفنش را کنار گذاشت.
هنوز راه زیادی در پیش داشت. باید با تهدیدها روبه‌رو می‌شد، از گذشته‌اش فاصله می‌گرفت و یاد می‌گرفت به آدم‌ها اعتماد کند؛ اما این بار دیگر قرار نبود فقط برای راضی نگه داشتن دیگران زندگی کند.
و شاید همین تغییر، بیش از هر چیز دیگری اطرافیانش را غافلگیر می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

قسمت بیست و چهار

Why Did I Fall in Love with Her? | P²⁰ 🖤ویو: عمارت کانگ ـ سا...

پارت سهویو تهدرسته زیاده روی کردم یون داشت گریه میکرد منم رف...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت دوازدهم یک هفته از آخرین باری که ...

𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎلیــلــیوم وحــشی¹رایحه شیرین شکوفه ها با بوی تلخ...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۸ | اسم یورا دوبا...

پارت ۲۹ — «حرفی که باید گفته می‌شد»یورا چند ثانیه فقط به سوه...

𓆩 پارت ۵۶ 𓆪 🖤ات با تعجب بین جیمین و مرد غریبه نگاه کرد.— یکی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط