سناریو سگ های ولگرد بانگو
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از سگ های ولگرد بانگو★
موضوع:«ا.ت رو میدزدن.»
کاراکترها:«چــــــــــویــــــــــا نــــــــــاکـــــــــاهــــــــــارا و دازای اوســـــــــــامــــــــــــو.»
Part²
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
ده دقیقه بعد، ا.ت با سردرگمی، وسط یه رستورانِ خیلی لوکس نشسته بود. جلوی ا.ت یه بشقاب استیکِ داغ و خوشرنگ قرار داشت و جلوی چویا و دازای هم دو تا لیوان شراب قرمز (همراه با استیک!). چویا با عصبانیت قاشقش رو به بشقابش میکوبید و زیر لب غر میزد، و دازای هم با اون چشمهای نیمهباز، مدام ا.ت رو نگاه میکرد.
ا.ت که دیگه واقعاً طاقتش تموم شده بود، پرسید: «خب، میشه یکی از شما دوتا بالاخره بهم توضیح بده قضیه چیه؟ مگه شما با هم دشمن نیستین؟ پس چرا با هم منو دزدیدین؟! این یه شوخیِ مسخرهست دیگه؟»
چویا در حالی که با حالت عصبیی همیشگیاش یه تیکه استیک رو گاز میزد، گفت: «چون دیشب به کِی لبخند زدی! اون لبخند مالِ ما بود، نه مالِ یه غریبه مثل اون!»
دازای هم با اون لحنِ خاص خودش اضافه کرد: «درسته. ما اصلاً دوست نداریم کسی غیر از ما باعث بشه تو بخندی. واسه همین تنها راهش این بود که بیایم و بدزدیمت تا به اون بفهمونیم که تو اصلاً مالِ اون نیستی!»
ا.ت با چشمهای گرد شده از تعجب گفت: «شما دوتا رسماً دیوونه شدین! کِی فقط پسرعموی منه و فردا صبح هم داره برای یه سفر شش ماهه میره!»
درست همون لحظه، گوشی ا.ت زنگ خورد؛ کِی بود! اما قبل از اینکه ا.ت حتی بتونه دستش رو دراز کنه سمت گوشی، چویا گوشی رو قاپید، جواب داد و گفت: «ا.ت الان پیش دو تا خلافکار نشسته و داره استیک میخوره. پس تا شش ماه دیگه اصلاً زنگ نزن، مرسی!» و بلافاصله گوشی رو قطع کرد.
چند ثانیه سکوت سنگینی بین دازای و چویا برقرار شد؛ هر دو مات و مبهوت به هم خیره شده بودن. دازای اولین کسی بود که سکوت رو شکست و با صدای بلند زد زیر خنده: «آخ، چه شوخیِ بامزهای... ما که از همون اول میدونستیم پسرعموته! فقط میخواستیم یه شامِ درستوحسابی مهمونت کنیم، مگه نه؟»
چویا که بدجوری خجالت کشیده بود، گوشی رو پس داد، کلاهش رو کشید پایین و زیر لب با کلافگی گفت: «... لعنتی، پس اون کِیِ مزخرف، پسرعموت بود؟»
در همین حین، گارسون صورتحساب رو آورد. دازای بدون معطلی گفت: «چویا~چـــان، پولشو بده!»
چویا مشتش رو کوبید روی میز و فریاد زد: «چرا من؟! مگه نقشه دزدیدن رو تو نکشیده بودی؟!»
و باز هم همون دعواهای قدیمی شروع شد. در حالی که ا.ت با خنده داشت استیکش رو میخورد، با خودش فکر کرد که شاید دزدیده شدن توسط این دوتا، از هر قرارِ عادیِ توی پارک، هزار برابر خاطرهانگیزتر باشه.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#سگ_های_ولگرد_بانگو #Bungo_Stray_Dogs #آتسوشی_ناکاجیما #اوسامو_دازای #چویا_ناکاهارا #ریونوسوکه_آکوتاگاوا #دوپو_کونیکیدا #رانپو_ادوگاوا #جونایچیرو_تانیزاکی #کنجی_میاازاوا #آکیکو_یوسانو #یوکیچی_فوکوزاوا #کیوکا_ایزومی #اودا_ساکونوسوکه #فیودور_داستایفسکی #نیکولای_گوگول #سیگما #مافیای_بندر #آژانس_کارآگاهی_مسلح #شین_سوکوکو #دابل_بلک #BSD #وانشات #سناریو #انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
موضوع:«ا.ت رو میدزدن.»
کاراکترها:«چــــــــــویــــــــــا نــــــــــاکـــــــــاهــــــــــارا و دازای اوســـــــــــامــــــــــــو.»
Part²
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
ده دقیقه بعد، ا.ت با سردرگمی، وسط یه رستورانِ خیلی لوکس نشسته بود. جلوی ا.ت یه بشقاب استیکِ داغ و خوشرنگ قرار داشت و جلوی چویا و دازای هم دو تا لیوان شراب قرمز (همراه با استیک!). چویا با عصبانیت قاشقش رو به بشقابش میکوبید و زیر لب غر میزد، و دازای هم با اون چشمهای نیمهباز، مدام ا.ت رو نگاه میکرد.
ا.ت که دیگه واقعاً طاقتش تموم شده بود، پرسید: «خب، میشه یکی از شما دوتا بالاخره بهم توضیح بده قضیه چیه؟ مگه شما با هم دشمن نیستین؟ پس چرا با هم منو دزدیدین؟! این یه شوخیِ مسخرهست دیگه؟»
چویا در حالی که با حالت عصبیی همیشگیاش یه تیکه استیک رو گاز میزد، گفت: «چون دیشب به کِی لبخند زدی! اون لبخند مالِ ما بود، نه مالِ یه غریبه مثل اون!»
دازای هم با اون لحنِ خاص خودش اضافه کرد: «درسته. ما اصلاً دوست نداریم کسی غیر از ما باعث بشه تو بخندی. واسه همین تنها راهش این بود که بیایم و بدزدیمت تا به اون بفهمونیم که تو اصلاً مالِ اون نیستی!»
ا.ت با چشمهای گرد شده از تعجب گفت: «شما دوتا رسماً دیوونه شدین! کِی فقط پسرعموی منه و فردا صبح هم داره برای یه سفر شش ماهه میره!»
درست همون لحظه، گوشی ا.ت زنگ خورد؛ کِی بود! اما قبل از اینکه ا.ت حتی بتونه دستش رو دراز کنه سمت گوشی، چویا گوشی رو قاپید، جواب داد و گفت: «ا.ت الان پیش دو تا خلافکار نشسته و داره استیک میخوره. پس تا شش ماه دیگه اصلاً زنگ نزن، مرسی!» و بلافاصله گوشی رو قطع کرد.
چند ثانیه سکوت سنگینی بین دازای و چویا برقرار شد؛ هر دو مات و مبهوت به هم خیره شده بودن. دازای اولین کسی بود که سکوت رو شکست و با صدای بلند زد زیر خنده: «آخ، چه شوخیِ بامزهای... ما که از همون اول میدونستیم پسرعموته! فقط میخواستیم یه شامِ درستوحسابی مهمونت کنیم، مگه نه؟»
چویا که بدجوری خجالت کشیده بود، گوشی رو پس داد، کلاهش رو کشید پایین و زیر لب با کلافگی گفت: «... لعنتی، پس اون کِیِ مزخرف، پسرعموت بود؟»
در همین حین، گارسون صورتحساب رو آورد. دازای بدون معطلی گفت: «چویا~چـــان، پولشو بده!»
چویا مشتش رو کوبید روی میز و فریاد زد: «چرا من؟! مگه نقشه دزدیدن رو تو نکشیده بودی؟!»
و باز هم همون دعواهای قدیمی شروع شد. در حالی که ا.ت با خنده داشت استیکش رو میخورد، با خودش فکر کرد که شاید دزدیده شدن توسط این دوتا، از هر قرارِ عادیِ توی پارک، هزار برابر خاطرهانگیزتر باشه.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#سگ_های_ولگرد_بانگو #Bungo_Stray_Dogs #آتسوشی_ناکاجیما #اوسامو_دازای #چویا_ناکاهارا #ریونوسوکه_آکوتاگاوا #دوپو_کونیکیدا #رانپو_ادوگاوا #جونایچیرو_تانیزاکی #کنجی_میاازاوا #آکیکو_یوسانو #یوکیچی_فوکوزاوا #کیوکا_ایزومی #اودا_ساکونوسوکه #فیودور_داستایفسکی #نیکولای_گوگول #سیگما #مافیای_بندر #آژانس_کارآگاهی_مسلح #شین_سوکوکو #دابل_بلک #BSD #وانشات #سناریو #انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۱۷.۳k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط