****فصل نهم****
****فصل نهم****
اون سالها به هر سختی که بود گذشت ولی من تو مدرسه یه دختر شاد و پر انرژی بودم و بیشتر دانش اموزها دوسم داشتن.. هر روز این سوال برای یک نفر پیش می اومد ... همه به من میگفتن محمد عاشق چی تو شده راستشو بگو دوسش داری یانه؟؟ و من بارها و بارها به این سوالات جواب میدادم و تقریبا دیگه برام عادی شده بود ... خودمم گاهی به این فکر می کردم ... عشق اون چه دلیلی داشت ؟؟ یا حتی عشق حسن.. من یک چهره معمولی و قد متوسط و لاغر اندام بودم و واقعا هیچ ویژگی ظاهری خاصی نداشتم .. پوستم یه کم سبزه و موهای لخت مشکی .. چشم های تیره و ابروهای خوش حالت اما پر! بینی که عروسکی نبود ولی متناسب با فرم صورتم بود و لبهای متوسط و هم اندازه و دوتا چال روی گونه هام که وقتی می خندیدم خودنمایی می کرد ... به نظر خودم که هیچ کدوم اینها نمی تونست حس خاصی در کسی ایجاد کنه .. اما رفتارم بسیار شاد و پر انرژی.. شدیدا به کارهای پسرونه علاقه داشتم و در دوران کودکی همواره در حال بازی با پسرای فامیل مادری بودم ... فوتبالم خیلی خوب بود هم تیمی خوبی بودم و همیشه موقع یارکشی بر سر من دعوا بود.. اهل رقص و اواز و همیشه جذاب برای اطرافیانم .. تو فامیل به ادب و درس خوندن شهرت داشتم .. و توی هر مدرسه ای که بودم با کوچک و بزرگ دوست بودم و باهمه شوخی می کردم... نمی دونم شاید علت جذب شدن این دو پسر به سمت من همین بود ولی هرچه بود جز رنج و عذاب برای من نتیجه ای در بر نداشت.
،،،،
روز کنکور فرا رسید ... وقتی به در حوزه کنکور رسیدم محمد طبق معمول اونجا بود دیگه واسم عادی شده بود و نادیده می گرفتمش .. چندتا دختر یه گوشه از خیابون تجمع کرده بودن بی خیال از کنارشون گذشتم.. یهو دیدم تعدادی دخترها یک صدا میگفتن سیتااااا سیتتاااا... چقدر این اسم اشنا بود .. من پشت سرم رو نگاه کردم و متوجه شدم اونا دوستای دوران راهنمایی هستن که منو شناختن با خنده به سمتشون رفتم و تک تک اونها رو تو بغل گرفتم و در این بین چشمم به محمد افتاد که باخنده از اونجا میرفت و سرشو تکون میداد ... تازه یادم اومد که اوایل رفت و امدش به خونمون مثل دلقک ها تو جمع تقلید صدای سیتا رو برای اونم اجرا کرده بودم .. اون رفت و بعد از دور شدنش صدای قهقهه من به هوا رفت ... به خودم گفتم ای وای که این پسره هنوز دلقک بازی های منو یادشه ... بعداز کنکور بازم محمد اومده بود خسته تر از اون بودم که حضورش برام مهم باشه با دوستم به سمت خونه رفتیم و توی راه همش از نا امیدی و احتمال کم قبول شدنمون می گفتیم ...
بعد از کنکور یک شب که پدرم خونه نبود مادرحسن با مامانم تماس گرفت و با حالت عجز و ناله از مامانم خواست که اجازه بده همون شب به خونه ما بیان .. مامان که کاملا گیج و متعجب بود براشون توضیح داد که پدرم ماموریت کاری رفته و الان فرصت مناسبی نیست.. اما اون میگفت که مجبوره و بلاخره اومدن .. ساعت ده شب رسیدن .. مادر و پدر حسن و برادر بزرگش و عمو شاهین.. همشون ناراحت بودن ... بلاخره سر صحبت باز شد و گفتن که حسن دعوای شدیدی باهاشون کرده و گفته یا امشب می روید خواستگاری و یا خودمو می کشم .. وای که چقدر شنیدن این جمله تکراری برای من و خانوادم تهوع اور بود .. مهران که حالا احساس میکرد مرد خونه ست خواست با عصبانیت شروع به صحبت کنه که با اشاره مادرم بی خیال شد .. خلاصه مامان قانعشون کرد که ما از نظر فرهنگی اختلاف زیادی داریم ومن هم قصد ادامه تحصیل دارم... در نهایت احترام بهشون جواب منفی داد ... مادرش با اخم گفت حالا از کجا مطمعن هستی دخترت قبول میشه که دل پسرمو می شکنی ...؟؟ پس یه لطفی کنید بزارید ابشار خودش جواب منفی رو به حسن بده .. چرا همیشه مهران گوشی رو برمی داره و به حسن فحش میده ؟ پسر ما حرفمون رو باور نمیکنه فکر میکنه تلاش ما کمه .. بزارید خودشون باهم حرف بزنن و مامان در جوابش گفت باشه ولی فقط یک بار !!
اون سالها به هر سختی که بود گذشت ولی من تو مدرسه یه دختر شاد و پر انرژی بودم و بیشتر دانش اموزها دوسم داشتن.. هر روز این سوال برای یک نفر پیش می اومد ... همه به من میگفتن محمد عاشق چی تو شده راستشو بگو دوسش داری یانه؟؟ و من بارها و بارها به این سوالات جواب میدادم و تقریبا دیگه برام عادی شده بود ... خودمم گاهی به این فکر می کردم ... عشق اون چه دلیلی داشت ؟؟ یا حتی عشق حسن.. من یک چهره معمولی و قد متوسط و لاغر اندام بودم و واقعا هیچ ویژگی ظاهری خاصی نداشتم .. پوستم یه کم سبزه و موهای لخت مشکی .. چشم های تیره و ابروهای خوش حالت اما پر! بینی که عروسکی نبود ولی متناسب با فرم صورتم بود و لبهای متوسط و هم اندازه و دوتا چال روی گونه هام که وقتی می خندیدم خودنمایی می کرد ... به نظر خودم که هیچ کدوم اینها نمی تونست حس خاصی در کسی ایجاد کنه .. اما رفتارم بسیار شاد و پر انرژی.. شدیدا به کارهای پسرونه علاقه داشتم و در دوران کودکی همواره در حال بازی با پسرای فامیل مادری بودم ... فوتبالم خیلی خوب بود هم تیمی خوبی بودم و همیشه موقع یارکشی بر سر من دعوا بود.. اهل رقص و اواز و همیشه جذاب برای اطرافیانم .. تو فامیل به ادب و درس خوندن شهرت داشتم .. و توی هر مدرسه ای که بودم با کوچک و بزرگ دوست بودم و باهمه شوخی می کردم... نمی دونم شاید علت جذب شدن این دو پسر به سمت من همین بود ولی هرچه بود جز رنج و عذاب برای من نتیجه ای در بر نداشت.
،،،،
روز کنکور فرا رسید ... وقتی به در حوزه کنکور رسیدم محمد طبق معمول اونجا بود دیگه واسم عادی شده بود و نادیده می گرفتمش .. چندتا دختر یه گوشه از خیابون تجمع کرده بودن بی خیال از کنارشون گذشتم.. یهو دیدم تعدادی دخترها یک صدا میگفتن سیتااااا سیتتاااا... چقدر این اسم اشنا بود .. من پشت سرم رو نگاه کردم و متوجه شدم اونا دوستای دوران راهنمایی هستن که منو شناختن با خنده به سمتشون رفتم و تک تک اونها رو تو بغل گرفتم و در این بین چشمم به محمد افتاد که باخنده از اونجا میرفت و سرشو تکون میداد ... تازه یادم اومد که اوایل رفت و امدش به خونمون مثل دلقک ها تو جمع تقلید صدای سیتا رو برای اونم اجرا کرده بودم .. اون رفت و بعد از دور شدنش صدای قهقهه من به هوا رفت ... به خودم گفتم ای وای که این پسره هنوز دلقک بازی های منو یادشه ... بعداز کنکور بازم محمد اومده بود خسته تر از اون بودم که حضورش برام مهم باشه با دوستم به سمت خونه رفتیم و توی راه همش از نا امیدی و احتمال کم قبول شدنمون می گفتیم ...
بعد از کنکور یک شب که پدرم خونه نبود مادرحسن با مامانم تماس گرفت و با حالت عجز و ناله از مامانم خواست که اجازه بده همون شب به خونه ما بیان .. مامان که کاملا گیج و متعجب بود براشون توضیح داد که پدرم ماموریت کاری رفته و الان فرصت مناسبی نیست.. اما اون میگفت که مجبوره و بلاخره اومدن .. ساعت ده شب رسیدن .. مادر و پدر حسن و برادر بزرگش و عمو شاهین.. همشون ناراحت بودن ... بلاخره سر صحبت باز شد و گفتن که حسن دعوای شدیدی باهاشون کرده و گفته یا امشب می روید خواستگاری و یا خودمو می کشم .. وای که چقدر شنیدن این جمله تکراری برای من و خانوادم تهوع اور بود .. مهران که حالا احساس میکرد مرد خونه ست خواست با عصبانیت شروع به صحبت کنه که با اشاره مادرم بی خیال شد .. خلاصه مامان قانعشون کرد که ما از نظر فرهنگی اختلاف زیادی داریم ومن هم قصد ادامه تحصیل دارم... در نهایت احترام بهشون جواب منفی داد ... مادرش با اخم گفت حالا از کجا مطمعن هستی دخترت قبول میشه که دل پسرمو می شکنی ...؟؟ پس یه لطفی کنید بزارید ابشار خودش جواب منفی رو به حسن بده .. چرا همیشه مهران گوشی رو برمی داره و به حسن فحش میده ؟ پسر ما حرفمون رو باور نمیکنه فکر میکنه تلاش ما کمه .. بزارید خودشون باهم حرف بزنن و مامان در جوابش گفت باشه ولی فقط یک بار !!
- ۸.۳k
- ۱۸ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط