★دوست بچگی...p⁴
★دوست بچگی...p⁴
همچنان اومدم اعتراض کنم که...
من رو بوسید!
شوکه شده بودم و ناخواسته هلش دادم!
_"رااون من دوستت دارم"
چقدر کلمات شیرین هستند...
اما...
تو این مدت کم عاشق شده؟؟
_"نامجون آدما یک ماهه عاشق نمیشن... ما تو بچگی دوست بودیم و تو این سن کلا یک ماهه هم رو پیدا کردیم"
نامجون مکث کرد و بعد گفت:"اصلا من مگه تورو یک ماهه تو رو میبینم و میشناسم؟؟ برای همین بهت حق میدم فعلا جوابی نداشته باشی!"
متوجه نمیشدم منظورش چیه...
قیافم شبیه علامت سوال شده بود که خندید و گفت:"من یک ساله که از دور تماشات میکنم... رااون... یکی از همدانشگاهی خواهرت پسر عموی منه... جیهون از خانواده فقط من و مادرش رو داره... یک روزی که اومدم اون دانشگاه؛ خواهرت رو دیدم! جیهون گفت اون دختر اسمش پارک نااونه... چند دفعه بعد نااون رو دیدم و روزی که اومدی دنبالش، جیهون راجب تو صحبت کرد که خواهر نااون هستی و اسمت... اسمت رااونه! مطمئن نبودم که تو همون دختری تا اینکه مادرت رو توی جشن دانشگاه دیدم! یک سال از دور میدیدمت اما نزدیکت نمیشدم... نمیدونم چرا اما نمیتونستم نزدیکتر بشم! با شناختت از دور! تو این یک ماه عاشقت شدم!"
پس برای همین نمیداشت نااون قیافش رو تو ببمارستان ببینه!
اما من...
نمیتونستم هیچ جوابی به نامجون بدم!
هیچ جوابی نداشتم...
برگشتم و گفتم:"متاسفم نامجون... من نمیدونم میتونم عاشقت باشم یا نه! "
(*چند ساعت بعد*)
سوکجین:
چند روز پیش نامجون بهم گفت رااون رو دوست داره...
اما همچنان بهش نگفتم اون کارمند منه!
کارم اشتباه بود!
باید همون موقع بهش میگفتم...
نامجون حالش اصلا خوب نیست؛ اما میگه خوبم!
اون لبخندای نامجون که از سر درد زده میشد رو خیلی خوب می شناختم...
در اتاقش رو بسته بود و صدای موسیقی آرومی به گوش میرسید؛ تصمیم گرفتم در این موقعیت تنهاش نذارم...
در زدم و وقتی اجازه داد وارد اتاق شدم!
در حال نقاشی بود.
گفتم:"نامجونا... منو ببخش؛ باید بهت میگفتم که رااون کارمند منه تا بدونی کجا کار میکنه و یکی از نگرانیهات رو از بین میبردم، اما نگفتم... ببخشید نامجون"
خندید...
از همون خندههایی که درد رو پنهان میکرد...
_"سوکجین هیونگ؛ مشکلی نیست... حالا که فهمیدم شرکتی که کار میکنه کجاست، دیگه نگران نیستم! و راجب نگرانی الان تو... خوبم! حالم خوبه نگران نباش... فقط قراره منتظر بمونم... ولی باور کن خوبم"
بغلش کردم...
تا شاید بدونه دردی رو که تحمل میکنه رو درک میکنم!
رااون:
انقدر گریه کرده بودم که چشمام قرمز شده بود!
من خیلی دوستی ندارم...
و حالا باید نامجون رو هم ترک کنم!؟
چون عاشق من شده...
مامان خواب بود و نااون تو اتاقش درس میخوند.
رفتم جلوی آینه و تصمیمم رو گرفتم!
تصمیمم دوری از نامجون بود...
میدونم احمقانه به نظر میرسه اما نمیخوام با نامجونی مواجه بشم که عاشقم شده!
من دیگه نمیخوام نامجون رو ببینم!
در ذهن من تصمیمی سخت اما منطقیه...
پارت بعدی پارت آخره...
_ آگاتا★
همچنان اومدم اعتراض کنم که...
من رو بوسید!
شوکه شده بودم و ناخواسته هلش دادم!
_"رااون من دوستت دارم"
چقدر کلمات شیرین هستند...
اما...
تو این مدت کم عاشق شده؟؟
_"نامجون آدما یک ماهه عاشق نمیشن... ما تو بچگی دوست بودیم و تو این سن کلا یک ماهه هم رو پیدا کردیم"
نامجون مکث کرد و بعد گفت:"اصلا من مگه تورو یک ماهه تو رو میبینم و میشناسم؟؟ برای همین بهت حق میدم فعلا جوابی نداشته باشی!"
متوجه نمیشدم منظورش چیه...
قیافم شبیه علامت سوال شده بود که خندید و گفت:"من یک ساله که از دور تماشات میکنم... رااون... یکی از همدانشگاهی خواهرت پسر عموی منه... جیهون از خانواده فقط من و مادرش رو داره... یک روزی که اومدم اون دانشگاه؛ خواهرت رو دیدم! جیهون گفت اون دختر اسمش پارک نااونه... چند دفعه بعد نااون رو دیدم و روزی که اومدی دنبالش، جیهون راجب تو صحبت کرد که خواهر نااون هستی و اسمت... اسمت رااونه! مطمئن نبودم که تو همون دختری تا اینکه مادرت رو توی جشن دانشگاه دیدم! یک سال از دور میدیدمت اما نزدیکت نمیشدم... نمیدونم چرا اما نمیتونستم نزدیکتر بشم! با شناختت از دور! تو این یک ماه عاشقت شدم!"
پس برای همین نمیداشت نااون قیافش رو تو ببمارستان ببینه!
اما من...
نمیتونستم هیچ جوابی به نامجون بدم!
هیچ جوابی نداشتم...
برگشتم و گفتم:"متاسفم نامجون... من نمیدونم میتونم عاشقت باشم یا نه! "
(*چند ساعت بعد*)
سوکجین:
چند روز پیش نامجون بهم گفت رااون رو دوست داره...
اما همچنان بهش نگفتم اون کارمند منه!
کارم اشتباه بود!
باید همون موقع بهش میگفتم...
نامجون حالش اصلا خوب نیست؛ اما میگه خوبم!
اون لبخندای نامجون که از سر درد زده میشد رو خیلی خوب می شناختم...
در اتاقش رو بسته بود و صدای موسیقی آرومی به گوش میرسید؛ تصمیم گرفتم در این موقعیت تنهاش نذارم...
در زدم و وقتی اجازه داد وارد اتاق شدم!
در حال نقاشی بود.
گفتم:"نامجونا... منو ببخش؛ باید بهت میگفتم که رااون کارمند منه تا بدونی کجا کار میکنه و یکی از نگرانیهات رو از بین میبردم، اما نگفتم... ببخشید نامجون"
خندید...
از همون خندههایی که درد رو پنهان میکرد...
_"سوکجین هیونگ؛ مشکلی نیست... حالا که فهمیدم شرکتی که کار میکنه کجاست، دیگه نگران نیستم! و راجب نگرانی الان تو... خوبم! حالم خوبه نگران نباش... فقط قراره منتظر بمونم... ولی باور کن خوبم"
بغلش کردم...
تا شاید بدونه دردی رو که تحمل میکنه رو درک میکنم!
رااون:
انقدر گریه کرده بودم که چشمام قرمز شده بود!
من خیلی دوستی ندارم...
و حالا باید نامجون رو هم ترک کنم!؟
چون عاشق من شده...
مامان خواب بود و نااون تو اتاقش درس میخوند.
رفتم جلوی آینه و تصمیمم رو گرفتم!
تصمیمم دوری از نامجون بود...
میدونم احمقانه به نظر میرسه اما نمیخوام با نامجونی مواجه بشم که عاشقم شده!
من دیگه نمیخوام نامجون رو ببینم!
در ذهن من تصمیمی سخت اما منطقیه...
پارت بعدی پارت آخره...
_ آگاتا★
- ۴۹۸
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط