p4
اونم لبامو بوسید دماغمم بوس کرد کوک:میخوای تمرین راه رفتن کنیم فکر کن یه بچه ای هستی که تازه داره سعی میکنه راه بره بلند شد کفشامو در آورد کوک:پاتو بزار رو پام من:دردت میاد کوک:نه نمیاد پامو گذاشتم رو دوتا پاهاش کوک:هرقدمی که برمیدارم توهم بردار من:باشه کمرمو گرفت یواش یواش میبردم جلو کوک:آفرین چقدر حسه خوبی داشت همونشم کلی حالمو خوب کرد دیگه نتونستم داشتم میوفتادم که جونگ کوک گرفتم نشست رو صندلی منم رو پاش کنار خودش نشوندم
چند وقت گذشت پدر جونگ کوک فهمیده بود من و اون باهمیم و مافیاست و نمیزاره باهم باشیم ولی جونگ کوک منو ول نمیکنه اومده بود خونه خودم من:جونگ کوک کوک:جانم من:چرا از خونه پدرت اومدی بیرون کوک:نمیخواستم حرفایه تکراری بزنه من:ولی اومد نزدیکم موهامو نوازش کرد کوک:ولی نداره سانا من عاشقت شدم قلبم بهت عادت داره نمی تونم ولت کنم من:من میترسم کوک:نترس از هیچی نترس تا آخرش کنارتم تا آخرش لبامو محکم بوسید منم همراهیش کردم همون موقع جیمین اومد جدا شدم ازش جیمین:غذا خریدم من:اوو گشنم بود منو براید استایل بغل کرد برد سمت میز نشوندم رو صندلی غذامو خوردم
پدر جونگ کوک اومد و مارو تهدید کرد جیمینم منو برد به یه کشور دیگه همونجا درسمو ادامه دادم و دکترمم رفتم جونگ کوک زنگ میزد حالمو میپرسید
از زبون جونگ کوک
من:بابا من نمیخوام با میا ازدواج کنم زوری نیستتتت اصلا نمیخوام با کسی ازدواج کنم ولم کن بابا:چه طرز حرف زدن با باباته من:درستم دارم حرف میزنم من هیچ وقت با میا ازدواج نمیکنم اصلا تو میدونی اون کیه آره همین فردا بعد ازدواج پا میشه میره با یکی دیگه تو مدرسه دیدم چندتا چندتا موخ میزده بابا از من نخوا با یه هرزه ازدواج کنم میخوای بندازم بیرون از خونه ولی هیچ وقت اونکارو نمیکنم
چند وقت گذشت پدر جونگ کوک فهمیده بود من و اون باهمیم و مافیاست و نمیزاره باهم باشیم ولی جونگ کوک منو ول نمیکنه اومده بود خونه خودم من:جونگ کوک کوک:جانم من:چرا از خونه پدرت اومدی بیرون کوک:نمیخواستم حرفایه تکراری بزنه من:ولی اومد نزدیکم موهامو نوازش کرد کوک:ولی نداره سانا من عاشقت شدم قلبم بهت عادت داره نمی تونم ولت کنم من:من میترسم کوک:نترس از هیچی نترس تا آخرش کنارتم تا آخرش لبامو محکم بوسید منم همراهیش کردم همون موقع جیمین اومد جدا شدم ازش جیمین:غذا خریدم من:اوو گشنم بود منو براید استایل بغل کرد برد سمت میز نشوندم رو صندلی غذامو خوردم
پدر جونگ کوک اومد و مارو تهدید کرد جیمینم منو برد به یه کشور دیگه همونجا درسمو ادامه دادم و دکترمم رفتم جونگ کوک زنگ میزد حالمو میپرسید
از زبون جونگ کوک
من:بابا من نمیخوام با میا ازدواج کنم زوری نیستتتت اصلا نمیخوام با کسی ازدواج کنم ولم کن بابا:چه طرز حرف زدن با باباته من:درستم دارم حرف میزنم من هیچ وقت با میا ازدواج نمیکنم اصلا تو میدونی اون کیه آره همین فردا بعد ازدواج پا میشه میره با یکی دیگه تو مدرسه دیدم چندتا چندتا موخ میزده بابا از من نخوا با یه هرزه ازدواج کنم میخوای بندازم بیرون از خونه ولی هیچ وقت اونکارو نمیکنم
۴۱.۴k
۳۰ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.