P10 .MY GOOD MISTAKE.
ویو لیا
خیلی دیر بود از اونورم بارون خیلی شدید بو نمیشد هیچ جا رو دید همینجوری داشتیم با بدبختی راهمونو میرفتیم که یهو ماشین وایساد
لیا: چی شد
کوک: فک کنم لاستیک اوفتاد تو گودی
لیا: خب درش بیار
کوک: مگه به این سادگیه
لیا: حالا چیکار کنیم
کوک: وایسا زنگ میزنم به یکی بیاد کمک کنه
کوک گوشیشو درورد و دید گوشیش خاموشه
کوک: گوشیه من خاموشه تو زنگ بزن
لیا: باشه
لیا گوشیشو برداشت ولی انتن نبود
لیا: انتن نیست
کوک: وااااای گندش بزنن
لیا: حالا چیکار کنیم
کوک: فکر کنم باید شبو باهم بگذرونیم موطلایی
لیا: میشه جدی باشی الان راستی راستی گیر افتادیم
کوک: واقعا دیگه کاری نمیشه کرد باید باهم بخوابیم
لیا میزنه رو شونه کوک
لیا: یعنی چی
کوک: نه منظورم این بود که من خوراکی موراکی دارم میتونی یه شبو سر کنیم
لیا: اهههههه همش تقصیر توعه
کوک: خب ببین من دوتا صندلی ها جلو رو میخوابونمــ
لیا: لازم نکرده من با تو یجا نمیخوبم
کوک: میدونم نمیتونی خودتو کونترول کنی
لیلا: مننننن؟
کوک: نه پس من
لیا: پروووو
لیا و کوک صندلی هشونو یکم خم کردن و دراز کشیدن لیا یکم سردش شد
کوک کتشو درورد و انداخت رو پاهایه لیا
کوک رفت رو لیا حالت خیمه زدن که کمربنده شو باز کنه (به قل ابی یه نفسسس بیشتررر فاصلمون نیسسسسستتتتتتت)
لیا زل زد به چشمای کوک... کوک هم زل زد به لبای لیا
کوک: خیلی خوشگلی
لیا خجالت کشید و روشو برگردوند
لیا: برعکس تو....... خب دیگه من میخوام بخوابم صدات در نیاد
یه رد برق ضد که لیا یکم ترسید و رفت بغل کوک
کوک: حواسم بهت هست مو طلاییی
ذهن لیا: انگار داشتم بهش حس پیدا میکردم خدایا چطور ممکنه
کوک شروع کرد به بو کردن گردن لیااا
کوک: بوی آفتاب میدی
لیا: میدونی که درکت نمیکنم دیگه آره
کوک: آره (خندع)
تو ذهن کوک: وااااییی خیلی خوشگل نمیدونم چرا ولی برای اولین بار حس کردم واقعا به یکی اهمیت میدمم
تماااااااااااااام
خیلی دیر بود از اونورم بارون خیلی شدید بو نمیشد هیچ جا رو دید همینجوری داشتیم با بدبختی راهمونو میرفتیم که یهو ماشین وایساد
لیا: چی شد
کوک: فک کنم لاستیک اوفتاد تو گودی
لیا: خب درش بیار
کوک: مگه به این سادگیه
لیا: حالا چیکار کنیم
کوک: وایسا زنگ میزنم به یکی بیاد کمک کنه
کوک گوشیشو درورد و دید گوشیش خاموشه
کوک: گوشیه من خاموشه تو زنگ بزن
لیا: باشه
لیا گوشیشو برداشت ولی انتن نبود
لیا: انتن نیست
کوک: وااااای گندش بزنن
لیا: حالا چیکار کنیم
کوک: فکر کنم باید شبو باهم بگذرونیم موطلایی
لیا: میشه جدی باشی الان راستی راستی گیر افتادیم
کوک: واقعا دیگه کاری نمیشه کرد باید باهم بخوابیم
لیا میزنه رو شونه کوک
لیا: یعنی چی
کوک: نه منظورم این بود که من خوراکی موراکی دارم میتونی یه شبو سر کنیم
لیا: اهههههه همش تقصیر توعه
کوک: خب ببین من دوتا صندلی ها جلو رو میخوابونمــ
لیا: لازم نکرده من با تو یجا نمیخوبم
کوک: میدونم نمیتونی خودتو کونترول کنی
لیلا: مننننن؟
کوک: نه پس من
لیا: پروووو
لیا و کوک صندلی هشونو یکم خم کردن و دراز کشیدن لیا یکم سردش شد
کوک کتشو درورد و انداخت رو پاهایه لیا
کوک رفت رو لیا حالت خیمه زدن که کمربنده شو باز کنه (به قل ابی یه نفسسس بیشتررر فاصلمون نیسسسسستتتتتتت)
لیا زل زد به چشمای کوک... کوک هم زل زد به لبای لیا
کوک: خیلی خوشگلی
لیا خجالت کشید و روشو برگردوند
لیا: برعکس تو....... خب دیگه من میخوام بخوابم صدات در نیاد
یه رد برق ضد که لیا یکم ترسید و رفت بغل کوک
کوک: حواسم بهت هست مو طلاییی
ذهن لیا: انگار داشتم بهش حس پیدا میکردم خدایا چطور ممکنه
کوک شروع کرد به بو کردن گردن لیااا
کوک: بوی آفتاب میدی
لیا: میدونی که درکت نمیکنم دیگه آره
کوک: آره (خندع)
تو ذهن کوک: وااااییی خیلی خوشگل نمیدونم چرا ولی برای اولین بار حس کردم واقعا به یکی اهمیت میدمم
تماااااااااااااام
- ۲۱.۹k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط