**پارت ۱۸**

**پارت ۱۸**

در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ راهرو، اتاق رو مثلِ روز روشن کرد. جونگکوک با چهره‌ای که از شدتِ خشم، انگار از سنگ تراشیده شده بود، وارد شد. اون دیگه اون مردی نبود که با لبخندِ تلخ باهات حرف می‌زد؛ اون الان خودِ "مرگ" بود. پشتِ سرش، چهار تا از بهترینِ محافظ‌هاش با اسلحه‌های نیمه‌باز، اتاق رو محاصره کردن.

مردِ ماسک‌دار، قبل از اینکه بتونه فرار کنه، توسطِ یکی از محافظ‌های جونگکوک با یه ضربه‌یِ پشت، زمین خورد. اون مرد داشت سعی می‌کرد از یه ماژِکِ کوچک که توی لباسش بود استفاده کنه، اما جونگکوک با یه حرکتِ سریع، اسلحه رو روی پیشانیِ اون مرد گذاشت.

سکوتِ سنگینی حکم‌فرما شد. فقط صدایِ نفس‌هایِ تندِ تو بود که می‌اومد. جونگکوک بدون اینکه حتی به اون مرد نگاه کنه، چشمانِ سیاهش رو به تو دوخت. نگاهش، نگاهِ یه شکارچی بود که داره قربانی‌اش رو از نزدیک تماشا می‌کنه.

- «النا...» صداش مثلِ حرکتِ تیغه‌یِ چاقو روی یخ بود. «فکر کردی با این بازی‌هایِ بچه‌گانه، می‌تونی از من فرار کنی؟ فکر کردی این آدمِ کثیف می‌تونه به چیزی که مالِ منه، دست‌درازی کنه؟»

تو با تمامِ وجودت، وحشت رو حس می‌کردی، اما اون شعله‌یِ لجبازی که توی وجودت بود، با ترسِت ترکیب شد و تبدیل به یه نوعِ شجاعتِ احمقانه شد. از روی تخت بلند شدی، با پاهایِ لرزون به سمتِ اون مردِ مقتدر قدم برداشتی.

- «اون... اون فقط می‌خواست کمک کنه! اون می‌خواست اون دستبندِ لعنتی رو باز کنه! تو داری با اون رفتار می‌کنی که انگار یه زندانیِ جنگی هستم، نه یه آدم!»

جونگکوک یه قدم اومد جلو. اونقدر نزدیک که لب‌های اسلحه روی پیشانیِ اون مرد، لرزشِ صدای تو رو حس می‌کرد. اون با یه دست، اسلحه رو نگه داشته بود و با دستِ دیگه، چونه‌ی تو رو گرفت و بالا آورد.

- «آدم؟» جونگکوک پوزخندِ وحشتناکی زد. «اون یه جانیه، النا. و تو... تو داری از یه قاتل دفاع می‌کنی؟»

ناگهان، جونگکوک اسلحه رو از روی پیشانیِ اون مرد برداشت و با یه حرکتِ سریع، اون رو به سمتِ تو گرفت! تو خودت رو عقب کشیدی، اما اون اسلحه رو پایین نیاورد.

- «اگر یه کلمه دیگه ازش دفاع کنی...» جونگکوک با صدایی که از شدتِ خشم می‌لرزید، ادامه داد: «قسم می‌خورم همین حالا اینجا تمومش کنم. انتخاب کن، النا. یا اون مرد رو به من تحویل می‌دی و به من ثابت می‌کنی که هنوز می‌دونی کی رئیسِ این دنیایی... یا اینکه با من وارد یه بازیِ واقعی‌تر می‌شی که توش دیگه هیچ راهِ برگشتی وجود نداره.»

اون مرد که دید اوضاع خیلی خطرناک شده، سعی کرد از زیرِ دستِ محافظ‌ها فرار کنه، اما جونگکوک بدونِ اینکه حتی چشم از تو برداره، با دستِ دیگه، یه ضربه‌یِ سنگین به سرِ اون مرد زد که باعث شد بیهوش بشه.

جونگکوک اسلحه رو توی غلافش گذاشت و به سمتت اومد. اونقدر نزدیک شد که بدنش به بدنت برخورد می‌کرد. اون اسلحه رو توی کمرش گذاشت و دستش رو دورِ کمرت حلقه کرد و تو رو با قدرت به سمتِ خودش کشید.

- «حالا...» اون زیرِ گوشت زمزمه کرد، در حالی که نفس‌هایِ داغش پوستت رو می‌سوزوند: «بیا به من نشون بده که واقعاً چقدر لجبازی. چون از این به بعد، تنبیه‌ات دیگه با تمیز کردنِ خونه نیست... تنبیه‌ات، زندگیِ روزمره‌ات خواهد بود.»

اون تو رو بلند کرد و مثلِ یه شیءِ قیمتی، اما محبوس، به سمتِ اتاقِ اصلیِ خودش برد. تو می‌دونستی که از این لحظه به بعد، دیگه اون النایِ سابق نیستی. تو الان، اسیرِ تاریک‌ترین بخش‌هایِ روحِ جونگکوک شده بودی.

---
دیدگاه ها (۰)

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

رقص مرگ و عشقp¹³وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗ویو اِریامرد دستش رو داخل کت برد.اِریا...

دید پنهان انفجار اشکار

Destiny part 10

پارت ۴۳

🖤 OBSESSION | وسواسپارت نوزدهم: مردی که هرگز نمُردجونگ‌کوک ا...

____[The Forbidden Crossing]____

پارت ۶: شکستنِ دیوارهای شیشه‌ایسکوتِ عمارت، شب‌ها سنگین‌تر م...

پیمان نقره ای

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط