رمان اسیر خان پارت بیست و یکم ۲۱
اسیرِ خان 👑🔥 پارت ²¹ 🖤🔪 از زبون دلنواز 🖤 اردوان با عصبانیت کلید ماشینش رو برداشت و گفت: (بلند شو، باید باهام بیای!) با اخم جواب دادم: (گفتم هیچجا باهات نمیام!) با صدای بلندی گفت: (دلنواز، اعصابم رو به بازی نگیر!) بانو از آشپزخونه بیرون اومد و گفت: (اردوان جان، بذار دختره نفس بکشه. این چه رفتاریه؟) اردوان بدون جواب دادن به بانو، دوباره نگاهم کرد. (فقط میخوام باهات حرف بزنم. بعدش هر تصمیمی خواستی بگیر.) با اکراه سوار ماشین شدم. تمام مسیر سکوت کرده بودیم و اردوان با سرعت رانندگی میکرد. یک ساعت بعد، ویلا... همین که وارد شدیم، کیفم رو روی مبل انداختم و گفتم: (خب؟ حرفت چیه؟ زودتر بگو میخوام برگردم.) اردوان در رو بست و با عصبانیت گفت: (واقعاً با امیر نامزد کردی؟!) خندۀ تلخی کردم. (به تو چه؟ تو که خودت با یه زن دیگه سرگرم بودی!) با تعجب گفت: (چی داری میگی؟!) گوشیم رو درآوردم و عکسها رو جلوش گرفتم. (اینا چیه پس؟ فکر کردی نمیفهمم؟) چند ثانیه به عکسها نگاه کرد. بعد گوشی رو پایین آورد و گفت: (تو به خاطر این عکسها فکر کردی من بهت خیانت کردم؟!) با بغض گفتم: (مگه غیر از اینه؟ یک هفته رفتی و حتی یه بار هم سراغم رو نگرفتی!) اردوان دستش رو بین موهاش کشید و با حرص گفت: (لعنتی دلنواز! من تمام این یک هفته فقط به تو فکر میکردم!) با ناباوری نگاهش کردم. (باز شروع کردی به دروغ گفتن؟) چند قدم نزدیکتر اومد، اما وقتی دید عقب رفتم، همونجا ایستاد. این بار صدایش آرومتر شد. (من یه هفته دور از تو بودم و تازه فهمیدم چقدر بهت وابسته شدم. وقتی برگشتم و دیدم حلقه دستته، وقتی فهمیدم طلاق گرفتی... انگار همهچیز رو ازم گرفتن.) اشک توی چشمهام جمع شد. اردوان چند لحظه سکوت کرد و بعد مستقیم توی چشمهام نگاه کرد. (دلنواز... من عاشقت شدم.) خشکم زد. با صدای لرزون گفتم: (چی؟!) آروم تکرار کرد: (شنیدی چی گفتم... من دوستت دارم.) سرم رو تکون دادم و گفتم: (دروغه اردوان! تو نمیتونی عاشق من باشی...)
#رمان
#رمان
- ۲.۰k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط