رمان قرار نبود قسمت24
رمان قرار نبود قسمت24
چشمم افتاد به نیما ... زل زده بود به من ... نگاهش عین قدیما گویای خیلی حرفای درونیش بود ... منم نگاش کردم ... دلم برای نیما می سوخت ... کاش طرلان جای منو توی قلبش بگیره ... اینجوری عذاب وجدان دارم ... توی همین فکرا بودم که یه دفعه آرتان دستشو از دور شونه ام باز کرد و از پیشم بلند شد و رفت ... وای خاک بر سرم! نکنه نگاه من به نیما رو دیده باشه؟!! باید می رفتم دنبالش؟ برگشتم ببینم کجا رفته که دیدم به درخت پشت سرم تکیه داده و اخماش حسابی در همه. باید هر چه زودتر قضیه طرلان و نیما رو بهش می گفتم تا از افکار واهی خلاص بشه. شروین داشت یه آهنگ دیگه می خوند ... اینبار شاد بود و چند تا از دخترا داشتن باهاش می رقصیدن. آرتان سر جاش وایساده بود و اصلا به دخترا نگاه هم نمی کرد. منم همونجا که نشسته بودم دست می زدم و با ریتم آهنگ خودمو تکون می دادم. شروین چهار پنج تا آهنگ که خوند گیتارو انداخت اونور و گفت:
- برین گمشین بابا ... انگار اومدن کنسرت! دستم درد گرفت ... برین ضبط روشن کنین قر بدین ...همه خندیدن و یکی از پسرا سیستم ماشینشو روشن کرد و یه آهنگ شاد گذاشت. همه از خدا خواسته ریختن وسط ... حالا نرقص کی برقص ... خیلی قر داشتم توی کمرم دلم می خواست برم برقصم ولی تنهایی بهم حال نمی داد حتما باید با یکی می رقصیدم ... شبنم و بنفشه که نبودن ... آتوسا هم که نمی تونست برقصه با نیما هم که جرئت نداشتم برقصم ... آرتان هم که اصلا فکر کنم بلد نبود برقصه ... فقط تانگو رقصیدنشو دیده بودم که محشر بود! همونجا سر جام ایستادم و در حالی که دست می زدم با پام ضرب گرفتم روی زمین ... نیما با خنده از جلوم رد شد و گفت:- چرا وایسادی؟ برو بتکون ...سریع گفتم:- نیمایییییی ...- جونم؟!آرتان اومد کنارم ... حتی یه لحظه نمی خواست اجازه بده من با نیما تنها باشم ... بی توجه به حضورش گفتم:- برامون تکنو می رقصی؟خندید و گفت:- ا؟ اونوقت در ازاش تو چی کار می کنی؟- هیچی برات دست می زنم ... سوت می زنم ... جیغ می زنم ...رفت سمت سیستم ماشین دوستش چند تا ترک عقب جلو کرد تا رسید به یه آهنگ تکنو ... همه جیغ زدن و وسطو برای نیما خالی کردن ... نیما همینطور که آستیناشو بالا می زد اومد وایساد جلوی من:- اینا کمه ... باید عربی برقصی ...با خنده گفتم:- نیمااااااااااااا- همین که گفتم ...بدک نبود! یه کم قرای توی کمرم خالی می شد ... برای همینم سرمو تکون دادم و گفتم:- باشه ...نیما رفت وسط ... آرتان دستمو گرفت و با خشونت گفت:- برو خداحافظی کن بریم ...نگام از نیما کنده شد. با تعجب نگاش کردم و گفتم:- بریم؟ چرا؟ تازه ساعت سه شده ...- همین که گفتم ... برای اینکه آبرو ریزی نشه یه بهونه جور کن بریم ...- ولی من می خوام برقصم ...از اون نگاه ترسناکاش ول کرد طرفم و گفت:- می تونی برقصی تا ببینی چی می شه ...با لجبازی گفتم:- چی می شه؟!!!دندون قروچه ای کرد و گفت:- این باغو روی سر همه اونایی که نگات می کنن خراب می کنم ... فهمیدی؟!!!هنگ کردم. جونم غیرت!!!! باید دیگه لال می شدم ولی نمی شد. پرسیدم:- مگه بار اولمه می خوام برقصم؟!!!دستمو با خشونت کشید و گفت:- رقص معمولیت به درک ... ولی نه عربی!!!!!آهان از اون لحاظ! می دونستم اگه پا فشاری کنم آبرو برام نمی ذاره ... فقط مظلومانه گفتم:- بذار حداقل نیما رو نگاه کنم ...پوزخندی زد و گفت:- اینقدر برات مهمه؟- رقصشو دوست دارم ...دستمو ول کرد و گفت:- ببین ... ولی زود بیا ... من می رم وسایل رو جمع کنم ...کوفتت بشه آرتان که سیزده بدرمو کوفت کردی بهم. آخه الان وقت خونه رفتنه؟ دست به سینه وایسادم و بقیه رقص نیما رو دیدم. دخترا داشتن براش خودکشی می کردن ... پسرا هم همینطور ... طرلان با لذت نگاش می کرد ... رقصش که تموم شد اومد به طرفم ... نفس نفس می زد ... گفت:- می ری؟!- کجا؟!- خونه؟با تعجب گفتم:- تو از کجا فهمیدی؟!!!- عزیزم ... من مردم ... می فهمم حال آرتانو ... می دونستم اجازه نمی ده زنش برای یه گله مرد عربی برقصه. برای همینم از عمد این حرفو زدم ... الانم می خواد تورو ببره خونه تا یه موقع وسوسه نشی ... برو دنبالش ... نذار حرص بخوره ...- نیما خدا بگم چی کارت کنه!!!!!- برو فقط بگو خوبم کنه ...با خنده از جمع فاصله گرفتم و رفتم سمت بابا و عزیز و نیلی جون و آتوسا و پدرجون ... تند تند گفتم درس دارم و دیگه باید بریم خونه . همه اشون ناراحت شدن ولی خب مخالفتی هم نکردن ... با بقیه هم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم. آرتان هم خداحافظی کرد و سوار شد.باید از دستش ناراحت می شدم ولی نشدم. هر چیزی که اون میخواست منم می خواستم ... شاید اینم یکی دیگه از جنبه های عشق بود ... که من ... ترسا ... دختر لجباز و یک دنده ... اینجوری رام یه مرد شده بودم ... ازباغ که دور شدیم آرتان گفت:-
چشمم افتاد به نیما ... زل زده بود به من ... نگاهش عین قدیما گویای خیلی حرفای درونیش بود ... منم نگاش کردم ... دلم برای نیما می سوخت ... کاش طرلان جای منو توی قلبش بگیره ... اینجوری عذاب وجدان دارم ... توی همین فکرا بودم که یه دفعه آرتان دستشو از دور شونه ام باز کرد و از پیشم بلند شد و رفت ... وای خاک بر سرم! نکنه نگاه من به نیما رو دیده باشه؟!! باید می رفتم دنبالش؟ برگشتم ببینم کجا رفته که دیدم به درخت پشت سرم تکیه داده و اخماش حسابی در همه. باید هر چه زودتر قضیه طرلان و نیما رو بهش می گفتم تا از افکار واهی خلاص بشه. شروین داشت یه آهنگ دیگه می خوند ... اینبار شاد بود و چند تا از دخترا داشتن باهاش می رقصیدن. آرتان سر جاش وایساده بود و اصلا به دخترا نگاه هم نمی کرد. منم همونجا که نشسته بودم دست می زدم و با ریتم آهنگ خودمو تکون می دادم. شروین چهار پنج تا آهنگ که خوند گیتارو انداخت اونور و گفت:
- برین گمشین بابا ... انگار اومدن کنسرت! دستم درد گرفت ... برین ضبط روشن کنین قر بدین ...همه خندیدن و یکی از پسرا سیستم ماشینشو روشن کرد و یه آهنگ شاد گذاشت. همه از خدا خواسته ریختن وسط ... حالا نرقص کی برقص ... خیلی قر داشتم توی کمرم دلم می خواست برم برقصم ولی تنهایی بهم حال نمی داد حتما باید با یکی می رقصیدم ... شبنم و بنفشه که نبودن ... آتوسا هم که نمی تونست برقصه با نیما هم که جرئت نداشتم برقصم ... آرتان هم که اصلا فکر کنم بلد نبود برقصه ... فقط تانگو رقصیدنشو دیده بودم که محشر بود! همونجا سر جام ایستادم و در حالی که دست می زدم با پام ضرب گرفتم روی زمین ... نیما با خنده از جلوم رد شد و گفت:- چرا وایسادی؟ برو بتکون ...سریع گفتم:- نیمایییییی ...- جونم؟!آرتان اومد کنارم ... حتی یه لحظه نمی خواست اجازه بده من با نیما تنها باشم ... بی توجه به حضورش گفتم:- برامون تکنو می رقصی؟خندید و گفت:- ا؟ اونوقت در ازاش تو چی کار می کنی؟- هیچی برات دست می زنم ... سوت می زنم ... جیغ می زنم ...رفت سمت سیستم ماشین دوستش چند تا ترک عقب جلو کرد تا رسید به یه آهنگ تکنو ... همه جیغ زدن و وسطو برای نیما خالی کردن ... نیما همینطور که آستیناشو بالا می زد اومد وایساد جلوی من:- اینا کمه ... باید عربی برقصی ...با خنده گفتم:- نیمااااااااااااا- همین که گفتم ...بدک نبود! یه کم قرای توی کمرم خالی می شد ... برای همینم سرمو تکون دادم و گفتم:- باشه ...نیما رفت وسط ... آرتان دستمو گرفت و با خشونت گفت:- برو خداحافظی کن بریم ...نگام از نیما کنده شد. با تعجب نگاش کردم و گفتم:- بریم؟ چرا؟ تازه ساعت سه شده ...- همین که گفتم ... برای اینکه آبرو ریزی نشه یه بهونه جور کن بریم ...- ولی من می خوام برقصم ...از اون نگاه ترسناکاش ول کرد طرفم و گفت:- می تونی برقصی تا ببینی چی می شه ...با لجبازی گفتم:- چی می شه؟!!!دندون قروچه ای کرد و گفت:- این باغو روی سر همه اونایی که نگات می کنن خراب می کنم ... فهمیدی؟!!!هنگ کردم. جونم غیرت!!!! باید دیگه لال می شدم ولی نمی شد. پرسیدم:- مگه بار اولمه می خوام برقصم؟!!!دستمو با خشونت کشید و گفت:- رقص معمولیت به درک ... ولی نه عربی!!!!!آهان از اون لحاظ! می دونستم اگه پا فشاری کنم آبرو برام نمی ذاره ... فقط مظلومانه گفتم:- بذار حداقل نیما رو نگاه کنم ...پوزخندی زد و گفت:- اینقدر برات مهمه؟- رقصشو دوست دارم ...دستمو ول کرد و گفت:- ببین ... ولی زود بیا ... من می رم وسایل رو جمع کنم ...کوفتت بشه آرتان که سیزده بدرمو کوفت کردی بهم. آخه الان وقت خونه رفتنه؟ دست به سینه وایسادم و بقیه رقص نیما رو دیدم. دخترا داشتن براش خودکشی می کردن ... پسرا هم همینطور ... طرلان با لذت نگاش می کرد ... رقصش که تموم شد اومد به طرفم ... نفس نفس می زد ... گفت:- می ری؟!- کجا؟!- خونه؟با تعجب گفتم:- تو از کجا فهمیدی؟!!!- عزیزم ... من مردم ... می فهمم حال آرتانو ... می دونستم اجازه نمی ده زنش برای یه گله مرد عربی برقصه. برای همینم از عمد این حرفو زدم ... الانم می خواد تورو ببره خونه تا یه موقع وسوسه نشی ... برو دنبالش ... نذار حرص بخوره ...- نیما خدا بگم چی کارت کنه!!!!!- برو فقط بگو خوبم کنه ...با خنده از جمع فاصله گرفتم و رفتم سمت بابا و عزیز و نیلی جون و آتوسا و پدرجون ... تند تند گفتم درس دارم و دیگه باید بریم خونه . همه اشون ناراحت شدن ولی خب مخالفتی هم نکردن ... با بقیه هم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم. آرتان هم خداحافظی کرد و سوار شد.باید از دستش ناراحت می شدم ولی نشدم. هر چیزی که اون میخواست منم می خواستم ... شاید اینم یکی دیگه از جنبه های عشق بود ... که من ... ترسا ... دختر لجباز و یک دنده ... اینجوری رام یه مرد شده بودم ... ازباغ که دور شدیم آرتان گفت:-
۹۶.۷k
۱۰ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۹)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.