رمان هفتمین سایه

# 🖤 هفتمین سایه

## قسمت دوم: پیامی از دختری که هفت سال پیش مرد

*گاهی گذشته فراموش نمی‌شود؛ فقط منتظر می‌ماند تا دوباره پیدایت کند.*

«اگر دوباره برگشتم، نذار هیونجین حقیقت رو بهم بگه.»

این جمله هنوز روی صفحه‌ی لپ‌تاپ می‌درخشید.

هان سورا نمی‌توانست چشم از آن بردارد.

فرستنده: هان سورا.

تاریخ ارسال: هفت سال پیش.

اما این غیرممکن بود.

هفت سال پیش، سورا فقط دوازده سال داشت. حتی آن زمان هم از کامپیوتر استفاده می‌کرد، اما هیچ‌وقت چنین پیامی نفرستاده بود. مهم‌تر از آن، هیچ‌وقت هیونجین را ندیده بود.

حداقل، چیزی از دیدنش به یاد نمی‌آورد.

با صدایی لرزان پرسید:

«یکی بهم توضیح می‌ده این چه شوخیه؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

بنگ چان به صفحه‌ی لپ‌تاپ نگاه می‌کرد و لی‌نو هنوز چشم از آینه برنمی‌داشت.

فلیکس آهسته گفت:

«چان... باید بهش بگیم.»

بنگ چان سرش را تکان داد.

«نه. هنوز نه.»

سورا با عصبانیت برگشت.

«هنوز نه؟! شما از اول همه‌چیز رو می‌دونستین؟ من دارم دیوونه می‌شم و شما هنوز می‌خواین چیزی رو ازم پنهان کنین؟!»

هیونجین از جایش بلند شد.

«سورا، لطفاً به حرفم گوش کن.»

«نه!»

صدای سورا در اتاق پیچید.

«تو حتی نمی‌تونی توضیح بدی چرا انعکاسم می‌گه تو منو کشتی! بعد انتظار داری به حرفت گوش کنم؟»

هیونجین برای چند لحظه ساکت ماند.

بعد گفت:

«من هیچ‌وقت تو رو نکشتم.»

سورا خندید؛ خنده‌ای کوتاه و تلخ.

«پس چرا وقتی اون حرف رو زد، نتونستی حتی توی چشم‌هام نگاه کنی؟»

هیونجین جوابی نداشت.

و همین، بیشتر از هر اعترافی سورا را ترساند.

---

چند دقیقه بعد، بنگ چان همه را به اتاق کناری برد.

اتاقی کوچک با دیوارهای خاکستری، یک میز بلند و چند مانیتور خاموش.

چان در را بست و رو به سورا گفت:

«قبل از هر چیزی باید بدونی اتفاقی که امشب افتاد، برای اولین بار نیست.»

سورا روی صندلی نشست.

«پس قبلاً هم آدم‌هایی بودن که انعکاسشون زنده شده؟»

لی‌نو جواب داد:

«نه دقیقاً.»

او به مانیتور روبه‌رو اشاره کرد.

«هفت سال پیش، یک شب تمام دوربین‌های این ساختمان برای هفت دقیقه خاموش شدن. وقتی دوباره روشن شدن، یکی از اتاق‌ها خالی بود.»

سورا پرسید:

«خالی از چی؟»

فلیکس آهسته گفت:

«از دختری که اون شب اینجا بود.»

سورا احساس کرد خون در رگ‌هایش سرد شده است.

«چه دختری؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

سرانجام هان، که تا آن لحظه ساکت مانده بود، گفت:

«اسمش هان سورا بود.»

سورا از جایش بلند شد.

«این اسم منه!»

«می‌دونیم.»

«نه، شما نمی‌دونین! من هیچ‌وقت اینجا نبودم! من هفت سال پیش توی بوسان زندگی می‌کردم!»

سونگمین که دفترچه‌ای سیاه در دست داشت، سرش را بلند کرد.

«پس چرا اسم تو توی دفتر من نوشته شده؟»

دفترچه را روی میز گذاشت و باز کرد.

صفحه‌های اول پر از اسم‌ها و تاریخ‌های مختلف بودند.

اما در آخرین صفحه، تنها یک جمله نوشته شده بود:

هان سورا ـ بازگشت در ساعت ۱۱:۵۹ شب.

زیر آن، با جوهری قرمز، جمله‌ی دیگری دیده می‌شد:

اگر بازگشت، هیچ‌کس نباید اجازه بدهد آینه چهره‌ی واقعی‌اش را نشان بدهد.

سورا به نوشته خیره ماند.

«این رو کی نوشته؟»

سونگمین آهسته جواب داد:

«نمی‌دونم. این دفترچه قبل از اینکه من به گروه ملحق بشم، وجود داشت.»

سورا سرش را به طرف هیونجین چرخاند.

او کنار پنجره ایستاده بود و به باران نگاه می‌کرد.

«تو می‌دونی، نه؟»

هیونجین چشم‌هایش را بست.

«آره.»

«پس بهم بگو.»

«نمی‌تونم.»

سورا این بار فریاد نزد.

فقط با صدایی آرام گفت:

«پس دیگه از من نخواه بهت اعتماد کنم.»

و از اتاق بیرون رفت.

---

راهرو تاریک بود.

سورا نمی‌دانست کجا می‌رود؛ فقط می‌خواست از آن آدم‌ها دور شود.

از دروغ‌هایشان.

از نگاه‌های پر از ترحمشان.

و از هیونجینی که انگار او را می‌شناخت، اما حاضر نبود حتی یک حقیقت ساده را به زبان بیاورد.

به انتهای راهرو رسید.

در کوچکی نیمه‌باز بود.

روی آن پلاکی قدیمی نصب شده بود:

اتاق آرشیو ـ ورود ممنوع

سورا لحظه‌ای مکث کرد.

بعد در را باز کرد.

اتاق پر از جعبه‌های خاک‌گرفته، نوارهای قدیمی و عکس‌هایی بود که سال‌ها کسی به آن‌ها دست نزده بود.

روی یکی از قفسه‌ها، جعبه‌ای سیاه قرار داشت.

روی در جعبه با خطی آشنا نوشته شده بود:

برای سورا، وقتی دوباره برگشت.

سورا دستش را روی نوشته کشید.

نمی‌دانست چرا، اما احساس می‌کرد این خط را قبلاً دیده است.

جعبه را باز کرد.

داخل آن یک عکس قدیمی، یک کلید نقره‌ای و نامه‌ای تاخورده قرار داشت.

عکس را برداشت.

هشت پسر در مقابل عمارت بزرگی ایستاده بودند.

اعضای Stray Kids بودند؛ اما عکس آن‌قدر قدیمی به نظر می‌رسید که سورا نمی‌توانست تاریخش را باور کند.
#رمان #استری_کیدز #اکسپلور #فوریو #skz #stay
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_43فصل هجدهم | ش...

رو الارم گوشیم گذاشتمش 😂😂😂#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

...پارت اول...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۹ روز جشن پایان سال بالاخره رسید.حیاط...

بچه ها! این ادامه پارت ۱۲ هست اگه ندیدید برین اول اونو بخونی...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۴ | نامه‌ی مادررینا هنوز نامه را در دستش نگ...

عقد با رئیس مافیا پارت 30ات هنوز به گوشی تهیونگ نگاه می‌کرد....

LESSON

#my.FUCKER.mafai. part7تلفن هیونجین ناگهان زنگ خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط