ولی من دلم یک جای کتاب یادت باشد گیر کرده...

ولی من دلم یک جای کتاب یادت باشد گیر کرده...
اونجایی که همسر شهید میگن حمید آقا همیشه به همسایه‌مون که مرد سالخورده ای بودن و حافظه خیلی قوی ای نداشتن، با گرمی سلام میدادن و حال و احوال میکردن
و همسرشون بهشون میگن چرا این کار رو میکنی و شهید جواب دادن، یک روزی که من نباشم میبینی که جواب سلام هام رو میده! :)
و وقتی ایشون شهید شدن یکی از کسایی که شهید سیاهکالی رو یادشون بوده و براشون خیلی گریه میکرده، همون پیرمرد همسایه بوده...!
دیدگاه ها (۴)

وقتی دوست پسرت بود💛پارت ۱ ویو جولیکا:داشتیم نوشیدنی میخوردیم...

موعرفی نویسنده جونتون

Part 10

به زیباییه مشکی

یه مثال از انقلاب خودمون بزنیمگفتیم حرف از وحدت سر موضوعات م...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۴۵چهره لیویا حالا نا...

My lovely neighbor part : 67

پادشاهی شب''مجازات روز''رستگاری سپیده دم ''PART 1,1این شهر د...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.11ته جونگ:لعنتی......

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۴۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط