پارت دوم._*بیگناهان*_

_«روزی روزگاری آسمانی بود. آسمانی زیبا و خروشان پر هیاهو، و خشن؛ در عین حال مهربان. من نامش را سرا میگذارم. آسمان از همه ی ما مراقبت میکند. در دل آسمان اجرام مختلفی قرار داشتند سوفیا خورشید ما. به ما می تابد و می تابد. همیشه با لبخند گرمش از ما حمایت میکند. و همیشه گرمای ما بوده. دوقلو های عزیز... آنها دو ستاره ی کوچکی هستند که بیصدا، درعین حال دوست داشتنی اند. لئو و لیان همیشه در حال درخشش هستند و ما هیچگاه آنان را فراموش نمی کنیم. و همچنین من! چرا خودم را نگویم؟ من خودم را ماه می نامم. نه به خاطر زیبایی، بلکه به خاطر اینکه به خاطر ویژگی درونگرایی، با ماه همزاد پنداری میکنم.
و همچنین لارن... ستاره ای درخشان تر و پر شکوه تر از همه ی ما. نورش فقط حمایت بخش نبود. شفا بخش بود! به ما روحیه ی زندگی میداد! اما ستاره ها کم سو میشوند. آرام آرام ضعیف و مریض میشوند و روزی می میرند. و جالب اینجاست که اجرام آسمانی تا بفهمند که چه زمانی ستاره ی پر نور را از دست داده اند، دیگر دیر شده. و ستاره ی درخشان در آن زمان، در تنهایی خود جان میسپارد.»

اینها بخش اندکی از صحبت هایی بود که آلیا داشت در ذهن خود، بعد از رفتن سرا به بیرون میپروراند.
آلیا مثل همیشه، گوشه ای از حیاط خانه ی کج و معوجشان را انتخاب کرد تا در سکوت خودش به اندیشیدن بپردازد.
سوفیا در خانه، داشت با دوقولو ها وقت میگذراند تا سرا سر برسد. آنها همیشه روزشان را همینگونه میگذراندند.
صبح ها از خواب بیدار می شدند، به کار های خانه میرسیدند و وقتی سرا رو لارن بیرون میرفتند تا چیزی برای خوردن و پوشیدن پیدا کنند، بچه ها با هم بازی میکردند، گاهی یواشکی و بدون اجازه ی بزرگتر ها بیرون میرفتند و گاهی اگر خوش شانس باشند، یک خوراکی پیدا میکردند، آن را تقسیم میکردند و حسابی با آن حال میکردند.
شب هم که لارن و سرا سر وقت میرسیدند، هر چه را به دست اورده اند با هم تقسیم و ذخیره میکنند و سپس به رخت خواب میروند. گاهی اول به خاطر اینکه سوفیا سهمیه ی غذای زیادی خورده است یا گاهی به خاطر اینکه سرا میفهمید آلیا بدون اجازه بیرون رفته است و یا هر اشتباهی که کرده اند توسط سرا تنبیه می شدند.لارن همیشه سعی میکرد جلوی سرا را بگیرد اما او گوش نمی داد.
وقتی هم به رخت خواب میرفتند، اگر هم دعوا شده باشند باز هم سرا برایشان قصه میگفت. با اینکه قصه هایش بیشتر اوقات تکراری بودند و همیشه در حال دعوا بودند...
همیشه شب ها در کنار هم و صمیمانه میخوابیدند و گاهی صدای خنده شان توی کله محوطه ی متروکه میپیچید و شب را شاد تر و زیبا تر میکرد.

اما حالا دیگر اوضاع فرق می کرد.
لارن، ستاره ی درخشان خانواده، دیگر نبود.
آسمان خشمگین و ستاره ها کم سو و خورشید سرد تر و ماه هم...
درونگرا تر شده بود.
آلیا همچنان که به نقطه ای وسط زمین خیره شده بود و به سرنوشتشان بدون لارن فکر میکرد، ناگهان با صدای تکه ای آهن قراضه که روی زمین افتاد، وحشت کرد و از ترس روی زمین خاکی افتاد.
_«کی اونجاست؟!»
دیدگاه ها (۱)

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

پارت ۲آلیا: لیا دیگه زود باش دختر، به قطار نمی‌رسیم‌ها؟لیا: ...

"ای آیه‌ی مکرر آرامش! میخواهَمَت هنوز"#بنام_عشق عشق، امن‌تری...

جین از اون آدم هاست که برای توصیفش نمی شه فقط گفت 《خوش تیپ 》...

رها❤ فکر نمی کنم هیچ وقت واقعا بفهمی چقدر برام مهمیچون هر چق...

عکس ملکه خوب ها.باهوش مصنوعی کاشته ایم نهال صبر اندر دل

پارت سهسه سال قبلسونی: مامانیی داری چیکار..... مامان چیکار م...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "27""ویو نویسنده مامی"فقط ...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۱ پارتنیمه‌شب بود و هنوز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط