{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه فصل شش

ادامه فصل شش
فصل هفتو نیم ساعت بعد میذارم استقبال خوب باشه هشتم ده میذارم

فصل ششم

:(مگه میشه ؟؟ من دیشب ساعت نه از خونه رفتم بیرون ساعت سه صبح برگشتم اما کریس میگه من دیشب ساعت نه پنج دیقه برگشتم خونه یعنی درست پنج دیقه بعد از اینکه برم تازه مامانم میگه نون هم خریده بودم در حالی که من نون نخریده بودم بکهیون .. مامانم گفت بخر ولی مشگلی برام پیش اومد که نتونستم نون بخرم .. وااا ی بکیییی اوتوکههه؟؟یعنی کی بوده؟؟ من که نبودم تو هم که نبودی پس کی بوده؟؟)
بکهیون:(شاید چنگیز بوده)
:(بکیییی اون که دو هزا سال پیش مرده بعدم من کجام شبیه اون مغوله؟؟یعنی حدس بهتر از این نبود بزنی؟؟)
بکهیون:(اوووممم بزار ببینم .. شاید روح بابای بابابزرگ بوده ..,شنیدم اون خیلی شبیه تو بوده تازه یه چیز باحال اون گی بوده..)
واا روحی که بسکتبال بازی میکنه؟؟ اصن مگه داریم؟؟ شایدم داشته باشیم والا همه چیز خیلی عجیبه .. اصن یه وضعی:(بکهیون اگه بابای بابابزرگ گی بوده پس چطوری بابابزرگو به دنیا اورده ؟؟)
بکهیون:(سوال خوبی بود .. خب بزااار خودش به دنیا نیورده که زنش به دنیا اورده..)
خب حرف حق حساب نداره که ولیی..
ای احمق :(بکیییییی)
:(هااااان؟؟)
:(اخه خر احمق وقتی گی بوده زنش کجاش بوده؟؟ )
بکهیون:(راست میگیاا .. از قدیم گفتن شایعه ها رو باور نکنین .. شاید بابایی بچه نامشروعشه داشته به همسرش خیانت میکرده)
یعنی مردی بوده شکل من که مردا رو دوست داشته و به اون مردی که دوست داشته خیانت کرده و بابایی رو پس انداخته و واای خاااک تو سر جفتشون ..
خب همون مرده رو حامله میکرد دیگه خیانتم نمیکرد دیگه .. این کارا چیه .. اه چه خر تو خریه کی به کیه؟؟ :(لوهان؟؟ کوجایی؟؟)
:(بکهیون یه حدس دیگه بزن شاید یکم از حماقتت کم شد..)
بکهیون یهو جدی شد و گفت:(لوهان میترسم من یه چیز بگم باز مسخره کنی .. اخه تو عادت داری دیگرانو زیر سوال ببری..)
اه اصن نخواستم بابا ایش :(بگو بکهیون این قضیه بدجور رو مخه دارم سکته میکنم)
بکهیون:(ببین تو که میدونی من درباره مسائل جادوگری و این چیزا خیلی چیزا میدونم.. ولی به پای عمو تام نمیرسم)
:(عمو تام؟؟ همونی که تو جنگل تو غار زندگی میکنه؟؟ همونی که یه بار نزدیک بود بکشدت؟؟)
بکهیون:(اره زدی به خال ..همونو میگم )
با وحشت گفتم:(بکی دیوونه شدی؟؟ یعنی میگی بریم تو جنگل دنبال اون تام دیوونه؟؟)
بکهیون:(خب اره مگه چیه؟؟ لوهان ما دفه اولمون نیست که  میخوایم بریم اونجا که)
با وحشت داد زدم:(عمرا پامو تو اون جنگل بزارم بکهیون اخرین بار که رفتیم تو جنگل نزدیک بود کای بمیره .. چرا نمیفهمی اون جنگل عادی نیست..)
بکهیون" تو نظر دیگه ایی داری؟؟ ممکنه اون لحظه یکی تسخیرت کرده باشه و تو همه ی اون کارو رو واقعا بدون اینکه بفهمی انجام داده باشی لوهان عمو تام میتونه کمک کنه .. راستش من .. من چند وقته دارم رومهارتای جادوگریم کار .."
حرفشو قطع کردم و داد زدم "بکهیون تو داری چه غلطی میکنی؟؟ میدونی چقدر خطرناکه؟؟ ممکنه خودتو به کشتن بدی احمق "
بکهیون با جدیت گفت "نخیرم من خیلی مواظبم .. من میتونم چراغای خونه رو بدون اینکه بشون دست بزنم روشن و خاموش کنم یا تو شب تاریک با یه نور عجیب راهمو پیدا کنم.. لوهان بیا بریم سراغ عمو تام تا مشکلت حل شه "
"بکهیون من .. من نمیتونم .. من واقعا وحشت زده و سردرگم شدم"
"لو مطمئن باش اون میتونه کمکمون کنه"
نفس عمیقی کشیدم و گفتم "خیلی خب .. فقط منو تو میریم .. باشه ؟؟
بکهیون دهن لقی نکنی کای و در او رو بکشیدنبال خودتااا .. بعدم باید خیلی مراقب باشیم اون یارو تامه خیلی عجیبه "
بکهیون "خیالت تخت بههیچ کس نمیگم .. منو که میشناسی دهنم قرصه قرصه .. خوشحالم که میتونم کمکت کنم لولویی .. من تنها میام تو هم تنها بیا فقط مواظب باش بابایی چیزی نفهمه وگرنه این دفه از درخت سر و ته آویزونمون نمیکنن .. این دفه هر دومونو یه هفته میکنن تو بشکه "
سر تکون دادم و گفتم "باشه ولی این دفه آخره که با تو میام تو جنگلا .."
بکهیون "باشه فردا ساعت پنج صبح جلوی کلیسا"
"اوکی خداحافظ بک .. مواظب بچمون باش"
بکهیون " یاااا ژی لوهان بکشمت؟"
ریز ریز خندیدم "میدونم عاشقمی عشقم "
"هوق من حاظرم یک ماه برده ی هیونا بشم اما عاشق تو نباشم پسره ی ازخودراضی"
بالاخره بعد از یک ساعت فک زدن پشت تلفن با بکهیون و چرت و پرتای بکهیون گوشی رو قطع کردم ..
رفتم سمته کمد لباسام و یه تیشرت مشکی با طرح اسکلت و شلوار تنگ مشکی هم پوشیدم و کفشای اسپورت سفید مشکیم رو هم پام کردم .. مشکی خیلی بهم میومد چون پوستم سفیدمو خیلی درخشان تر و زیبا تر نشون میداد .. قشنگ هات میشدم ..موهاهاها
رفتم جلو آینه و خط چشم بکی رو که پیشم مونده بود برداشتم یه خط چشم ظریف کشیدم .. اوففف دارم چی میبینم یه جیگری تو آینه میبینم .. اصن خ
دیدگاه ها (۱۲)

𝔜𝔬𝔲 𝔠𝔞𝔫'𝔱 𝔟𝔢 𝔟𝔢𝔱𝔱𝔢𝔯 𝔱𝔥𝔞𝔫 𝔪𝔢😩︵⏜࣪⏜֪࣪︵֪⏜֪࣪︵︵֪𝔞𝔳𝔦𝔩𝔩𝔞:-سلام عشقا ...

بیا یه چیزی بهت بگم:🗣این واقعیت رو در نظر بگیر که شاید خدا ا...

آقای Woody Allen دوست نداره از تو بشقاب غذاش چیزی هدر بره !!...

اقا این فیلتره که گذاشتم رو خدم دخترونس گفتم معلم نمیخاین حا...

سلامممم بچه هاااا بالاخره من برگشتم یه هیتر بیشعور احمق و......

بچها این دوستم رو میشناسید دیگه؟ توی خیلی از پست ها و استوری...

اولین درخواستیمممم😭🫐💗تالار بزرگ شلوغ‌تر از همیشه بودصدای خند...

" مکالمه "لیا : بچه هالیسا : چیشده لیا میدونیم چقد نگرانت شد...

سناریو دازای

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط