{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 5

part 5

لینا : خوشبختم
نامجون: 😐🤨
لینا : چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟؟
نامجون: الان من تو رو دزدی م و یه مافیا هستم ممکنه هر لحظه تو بکشم تو چرا اینقدر خونسردی؟
لینا: چون بهت اعتماد دارم و امید وارم از این اعتماد سو استفاده نکنی
نامجون: باشه
ویو لینا
رفتم توی اتاق، اتاق قشنگی بودرفتم کمد شو باز کردم لباسای خوشگلی داشت ولی من همیشه از چیزای ساده خوشم میاد و یه هودی بلند برداشتم و جوراب ساق بلند دیگه چون هودیم بلند بو شلوار نپوشیدم
رفتم بیرون دیدم نامجون نشسته داره کتاب میخونه منم عاشق کتاب بودم

ویو نامجون
چه زود دختر خاله شده شلوارم که نپوشیده

لینا : اوه منم عاشق کتاب هستم
و حوصلم سر رفته میشه یکی بدی منم بخونم

نامجون: چه زود دختر خاله شدی اینم که از وضعیت لباس پوشیدنته
لینا : مشکلی داری ؟؟
نامجون: نه
راستی توی بخش کتاب خونه می تونی کتاب برداری
لینا : مگه کتابخونه داری ؟
نامجون: آره چون من علاقه ی زیادی به کتاب دارم
ویو لینا
رفتم به کتابخونه کتابخانه خیلی بزرگ بود




لباس لینا و عمارت نامجون و کتابخونه رو میزارم
ودیگه پارت ها کوتاه نیست
دیدگاه ها (۰)

ادامه part 5کتاب های زیادی بود یکی برداشتم اسمش جنگ و صلح بو...

تولدت هپی مپی هوسوکی 🥰🥰😘

نامجون: ها چیه ؟ لینا : من کجام منو آزاد کننامجون : به همین ...

part 4بیدار شدم بعد از شستن دست و صورتم رفتم صبحانه خوردم و ...

هفت مافیای سرد پارت ۲۳ لینا : آره من جاسوس هستم آرنیکا : لعن...

هفت مافیای سرد پارت ۲۲ویو آرنیکا :تو اتاقم نشستن بودم حوصله ...

هفت مافیای سرد پارت ۲۱ ویو ادمین :لینا روی تخت نشست و با خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط