dark life = 30

تهیونگ در رو بست. آروم. بدون خشونت. کاغذ رو بالا گرفت و نگاهش کرد. بعد به ات نگاه کرد. صورتش... صورتش عصبانی نبود. ناراحت نبود. حتی لبخند هم نمی‌زد. فقط سرد بود. سرد و خالی. مثل یه قاضی قبل از اعلام حکم اعدام.

«اینو امروز صبح، توی جیب آقای چوی پیدا کردم.» صداش آرام بود. خیلی آرام. آرام‌تر از همیشه. «فکر می‌کردی نمی‌فهمم؟ من همه‌ی آدم‌هایی که اینجا کار می‌کنن رو استخدام نکردم. من ساختمشون. با ترس. با پول. با تهدید. آقای چوی رو من از زندان درآوردم. سو رو من از فاحشه‌خونه نجات دادم. همه‌شون به من مدیونن. حتی اگه ازم متنفر باشن، جرأت نمی‌کنن خیانت کنن. چون می‌دونن بهای خیانت چیه.»

ات عقب‌تر رفت. پشتش به دیوار خورد. دیگه راه فراری نبود. تهیونگ به سمتش اومد. هر قدمش، مثل کوبیدن میخ توی تابوت ات بود. وقتی بهش رسید، کاغذ رو توی صورتش گرفت.

«می‌خواستی به جیمین پیام بدی، مگه نه؟ می‌خواستی بگی که تهیونگ کیم همون مافیاست. می‌خواستی منو به پلیس لو بدی.» صداش هنوز آرام بود. ولی این آرامش از هر فریادی ترسناک‌تر بود. «فکر می‌کردی من چی‌کار می‌کنم؟ فکر می‌کردی می‌ذارم بری؟»

ات نفسش رو حبس کرد. ولی سکوت نکرد. «آره. می‌خواستم. چون تو یه قاتلی. چون تو یه سادیسمی. چون تو منو دزدیدی، شکنجه دادی، بهم تجاوز کردی... تو هر کاری که خواستی با من کردی. ولی دیگه بسّه. من دیگه عروسک تو نیستم.»

تهیونگ یه لحظه ساکت شد. بعد کاغذ رو توی دستش مچاله کرد. آروم. با دقت. بعد مچاله رو انداخت روی زمین. و نگاهش رو دوخت به چشم‌های ات. توی چشم‌هاش، یه آتش سرد و بی‌رحم روشن شده بود. آتشی که از تمام جهنم سوزنده‌تر بود.

«عروسک من نیستی؟» زمزمه کرد. «باشه. پس بذار یه چیزی رو بهت ثابت کنم.»

دستش رو برد توی جیبش و گوشیش رو بیرون آورد. شماره‌ای گرفت. توی سکوت اتاق، صدای بوق گوشی مثل ناقوس مرگ بود. بعد از چند بوق، صدای یه مرد از اون طرف خط اومد. صدایی که ات می‌شناخت. صدای جیمین.

«الو؟»

ات نفسش رو توی سینه حبس کرد. چشمانش گشاد شد. تهیونگ گوشی رو روی بلندگو گذاشت. نگاهش توی نگاه ات قفل بود. و بعد، آروم و شمرده، توی گوشی گفت:

«بازرس پارک جیمین؟ سلام. من کیم تهیونگ هستم. همونی که سه ساله دنبالشی. می‌خواستم بگم که خواهرت... پارک ات... پیش منه. زنده و سالم. فعلاً. و اگه می‌خوای زنده بمونه، باید یه کار برام بکنی.»

ات فریاد زد: «جیمین! جیمین گوش نده! فرار کن! اون...» ولی تهیونگ دستش رو روی دهنش گذاشت. محکم. ات تقلا کرد، ولی تهیونگ اون رو محکم به دیوار چسبوند.

صدای جیمین از اون طرف خط، لرزون و خشمگین اومد: «تهیونگ! اگه به خواهرم دست بزنی...»

تهیونگ خندید. یه خندهٔ سرد و کوتاه. «دست بزنم؟ بازرس، من خیلی بیشتر از دست زدن باهاش کار کردم. ولی مهم نیست. چیزی که مهمه اینه: تو باید پرونده‌ی من رو ببندی. همه‌ی تحقیقاتت رو متوقف کنی. و به همه بگی که کیم تهیونگ یه تاجر قانونیه. اگه این کار رو بکنی، خواهرت زنده می‌مونه. اگه نکنی...» مکث کرد. نگاهش به ات بود. «...من هر شب یه تیکه ازش رو برات می‌فرستم. اول انگشت‌هاش. بعد دست‌هاش. بعد... خودت می‌دونی.»

ات توی دست تهیونگ تقلا کرد. اشک از چشم‌هاش جاری شد. ولی تهیونگ محکم‌تر نگهش داشت.
دیدگاه ها (۳)

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

پارت ۴۵

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

چند پارتی تهیونگ

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

the lost leaves/رمان جیمین

پارت ۱۹۵

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

ادامه پارت 13🍷𓂃𓂃𓊝#contract جمله‌اش نیمه‌کاره موند. دختری که ...

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط