سناریو هایکیو
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از هایکیو★
موضوع:«شیپ هیناتا و کاگیاما.» (گوگولــــــــی-🛐🫠✨)
کاراکترها:«هـــــــیـــــناتـــــــا شـــــــویو و کــــــاگــــــیاما تـــــوبیــــــــــو.»
Part¹
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
روز اولِ دبیرستان کاراسونا بود؛ راهروهای مدرسه و صداهای ناآشنا. هیناتا شویو، با آن قد کوتاه و چشمهای هیجانزدهاش، مثل همیشه پر از انرژی بود. کیفش را محکم روی دوشش انداخته بود و با خودش زیر لب تکرار میکرد: «اینبار دیگه حتماً میدرخشم... حتماً!»
از آن طرف، کاگیاما توبیو، مثل روحی ساکت و بی احساس، داشت راهرو را نگاه میکرد؛ نه زیادی مشتاق، نه زیادی بیحوصله. مثل همیشه نگاهش سر بود. او از آن آدمهایی نبود که هر چیزی را با لبخند پاسخ بدهد، اما اعتماد به نفسش از همان اول توی هوا حس میشد.
سرنوشت، انگار از همان روز اول تصمیم گرفته بود این دو نفر را روبهروی هم بگذارد.
هیناتا وقتی کاگیاما را دید، بیاختیار نگهش داشت. یک لحظه با خودش فکر کرد: «اون... خیلی ماهر به نظر میاد.» بعد، بدون اینکه فکر کند، با همان انرژی همیشگی جلو رفت.
ـ «هی! تو والیبال بلدی، نه؟»
کاگیاما نگاه کوتاهی به او انداخت. «خب؟»
هیناتا، که از این جواب خشک نه ناراحت شد نه ترسید، با لبخند بزرگی گفت:
ـ «من میخوام یاد بگیرم! میشه بهم یاد بدی؟»
کاگیاما کمی مکث کرد. راستش اولش دلش نمیخواست وقتش را برای کسی بگذارد که حتی درست نمیشناختش. اما چیزی در نگاه هیناتا بود؛ اصراری که راست بود. صادق بود. واقعا میخواست یاد بگیرد.
ـ «...اگه خیلی شلوغکاری نکنی، میتونم.»
هیناتا چنان ذوق کرد که کممونده بود غش کنه.
ـ «جدی؟! عالیه! مرسی! خیلی ممنونم!!!»
کاگیاما برای یک لحظه جا خورد. نه لجبازی دید، نه خجالت. فقط صمیمیت. همین موضوع باعث شد اخم ریزی که همیشه روی صورتش بود، یک ذره نرمتر شود.
آنها به سمت زمین تمرین رفتند. کاگیاما توپ را برداشت و با دقتی که مخصوص خودش بود، شروع کرد اصول اولیه را توضیح دادن؛ جای دستها، حالت پاها، نگاه به توپ، و اینکه چطور باید بدن را آماده نگه داشت. هیناتا با تمام وجود گوش میداد، سرش را تکان میداد و هر چند ثانیه یکبار با شوق میگفت:
ـ «فهمیدم!»
ـ «وای، این خیلی باحاله!»
کاگیاما اولش فکر میکرد با یک شاگرد دردسرساز طرف است، اما کمکم فهمید هیناتا فقط پر سر و صدا نیست؛ واقعاً میخواهد یاد بگیرد. همین جدی بودنِ پنهان پشت آن همه شور، عجیب به دلش نشست.
و هیناتا هم، برخلاف تصورش، از سردی ظاهری کاگیاما نترسید. حتی از آن لحن تند و نگاه مغرورش هم بدش نیامد. توی دلش گفت: «این یکی واقعاً بلدِ... خیلی بهتر از اون چیزیه که فکر میکردم.»
اولین تمرینشان با چند بار زمین خوردن هیناتا گذشت. اما عجیب بود؛ بین آن دو، چیزی در حال شکل گرفتن بود. چیزی نه چندان آشکار، اما محکم. از همانجور پیوندهایی که از یک نگاه شروع میشوند و آرامآرام شکل میگیرند.
و آن روز، در اولین روزِ کاراسونا (در واقع فکر کنم کاراسونو ـه، نه؟)، هیناتا فهمید که والیبال فقط یک بازی نیست... و کاگیاما هم، برای اولین بار، حس کرد شاید این پسر کوتاهقد و پرانرژی، قرار است دردسر مهمی تو زندگیاش بشود.
ـ ادامه دارد...
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#هایکیو #انیمه_هایکیو #هیناتا #هیناتا_شویو #کاگیاما #کاگیاما_توبیو #اویکاوا #اویکاوا_تورو #نیشینویا #نیشینویا_یو #کنما #کنما_کوزومه #تتسورو #تتسورو_کورو #بوکوتو_کوتارو #بوکوتو #انیمه #وانشات #سناریو #وانشات_انیمه #سناریو_انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
موضوع:«شیپ هیناتا و کاگیاما.» (گوگولــــــــی-🛐🫠✨)
کاراکترها:«هـــــــیـــــناتـــــــا شـــــــویو و کــــــاگــــــیاما تـــــوبیــــــــــو.»
Part¹
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
روز اولِ دبیرستان کاراسونا بود؛ راهروهای مدرسه و صداهای ناآشنا. هیناتا شویو، با آن قد کوتاه و چشمهای هیجانزدهاش، مثل همیشه پر از انرژی بود. کیفش را محکم روی دوشش انداخته بود و با خودش زیر لب تکرار میکرد: «اینبار دیگه حتماً میدرخشم... حتماً!»
از آن طرف، کاگیاما توبیو، مثل روحی ساکت و بی احساس، داشت راهرو را نگاه میکرد؛ نه زیادی مشتاق، نه زیادی بیحوصله. مثل همیشه نگاهش سر بود. او از آن آدمهایی نبود که هر چیزی را با لبخند پاسخ بدهد، اما اعتماد به نفسش از همان اول توی هوا حس میشد.
سرنوشت، انگار از همان روز اول تصمیم گرفته بود این دو نفر را روبهروی هم بگذارد.
هیناتا وقتی کاگیاما را دید، بیاختیار نگهش داشت. یک لحظه با خودش فکر کرد: «اون... خیلی ماهر به نظر میاد.» بعد، بدون اینکه فکر کند، با همان انرژی همیشگی جلو رفت.
ـ «هی! تو والیبال بلدی، نه؟»
کاگیاما نگاه کوتاهی به او انداخت. «خب؟»
هیناتا، که از این جواب خشک نه ناراحت شد نه ترسید، با لبخند بزرگی گفت:
ـ «من میخوام یاد بگیرم! میشه بهم یاد بدی؟»
کاگیاما کمی مکث کرد. راستش اولش دلش نمیخواست وقتش را برای کسی بگذارد که حتی درست نمیشناختش. اما چیزی در نگاه هیناتا بود؛ اصراری که راست بود. صادق بود. واقعا میخواست یاد بگیرد.
ـ «...اگه خیلی شلوغکاری نکنی، میتونم.»
هیناتا چنان ذوق کرد که کممونده بود غش کنه.
ـ «جدی؟! عالیه! مرسی! خیلی ممنونم!!!»
کاگیاما برای یک لحظه جا خورد. نه لجبازی دید، نه خجالت. فقط صمیمیت. همین موضوع باعث شد اخم ریزی که همیشه روی صورتش بود، یک ذره نرمتر شود.
آنها به سمت زمین تمرین رفتند. کاگیاما توپ را برداشت و با دقتی که مخصوص خودش بود، شروع کرد اصول اولیه را توضیح دادن؛ جای دستها، حالت پاها، نگاه به توپ، و اینکه چطور باید بدن را آماده نگه داشت. هیناتا با تمام وجود گوش میداد، سرش را تکان میداد و هر چند ثانیه یکبار با شوق میگفت:
ـ «فهمیدم!»
ـ «وای، این خیلی باحاله!»
کاگیاما اولش فکر میکرد با یک شاگرد دردسرساز طرف است، اما کمکم فهمید هیناتا فقط پر سر و صدا نیست؛ واقعاً میخواهد یاد بگیرد. همین جدی بودنِ پنهان پشت آن همه شور، عجیب به دلش نشست.
و هیناتا هم، برخلاف تصورش، از سردی ظاهری کاگیاما نترسید. حتی از آن لحن تند و نگاه مغرورش هم بدش نیامد. توی دلش گفت: «این یکی واقعاً بلدِ... خیلی بهتر از اون چیزیه که فکر میکردم.»
اولین تمرینشان با چند بار زمین خوردن هیناتا گذشت. اما عجیب بود؛ بین آن دو، چیزی در حال شکل گرفتن بود. چیزی نه چندان آشکار، اما محکم. از همانجور پیوندهایی که از یک نگاه شروع میشوند و آرامآرام شکل میگیرند.
و آن روز، در اولین روزِ کاراسونا (در واقع فکر کنم کاراسونو ـه، نه؟)، هیناتا فهمید که والیبال فقط یک بازی نیست... و کاگیاما هم، برای اولین بار، حس کرد شاید این پسر کوتاهقد و پرانرژی، قرار است دردسر مهمی تو زندگیاش بشود.
ـ ادامه دارد...
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#هایکیو #انیمه_هایکیو #هیناتا #هیناتا_شویو #کاگیاما #کاگیاما_توبیو #اویکاوا #اویکاوا_تورو #نیشینویا #نیشینویا_یو #کنما #کنما_کوزومه #تتسورو #تتسورو_کورو #بوکوتو_کوتارو #بوکوتو #انیمه #وانشات #سناریو #وانشات_انیمه #سناریو_انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۵.۸k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط