جیمین که از دیدن اینطوری شوگا شروع کرد به اشک ریختن
جیمین که از دیدن اینطوری شوگا شروع کرد به اشک ریختن
جیمین:شوگا بیا بریم(با گریه)
شوگا:نه ولم کن ات دخترم بیدار شو
جیمین به سختی تونست شوگا رو به خونه ببره و کل راه شوگا گریه میکرد شوگا رو برد و وارد اتاقش کرد
جیمین:ی دوش بگیر حالت بیاد سر جاش
جیمین وقتی داشت میرفت ی چیزی روی میز توجهش رو جلب کرد رفت سمتش دید ی نامس که روش نوشته شده برای بابا
جیمین:شوگا بیا اینو ببین
شوگا اومد دیدش و با تردید بازش کرد
نامه برای بابایی
سلام بابا من خیلی دوستت داشتم و حتی تو اگه منو بزنی و زندانیم کنی بازم من ازت متنفر نمیشم
بابایی جونم می دونم الان داری گریه می کنی
لطفا گریه نکن من بابت هرکاری که باهام کردی بخشیدمت ازت ناراحت نیستم وقتی من بدنیا اومدم مامان مرد ولی منم دوست نداشتم دلیل مردن مامان باشم دوست داشتم تو هم منو مثل خودم دوست داشته باشی
دوست داشتم ی بار بغلم کنی کنی و بوسم کنی قربون صدقم بری اما نکردی من الان نمی خوام با این حرفا بهت عذاب وجدان بدم
فقط خواستم بگم کاشکی دوسم داشتی همونطور که من داشتم
و الآنم ناراحت نباش من میرم پیش مامانی اون ازم خوب مواظبت می کنه نگران نباش
و اینکه ما همیشه پیشتیم تنهات نمیزارم
از طرف ات خیلی دوست دارم
شوگا وقتی این نامه رو خوند شروع کرد به گریه کردن با گریه داد میزد
جیمین هم خودش داشت گریه میکرد حال شوگا رو می دونست
جیمین:شوگا آروم باش
و جیمین به شوگا آرام بخش داد تا بخوابه
فردا
۱۹سپتامبر
همه بودن داشتن وقت این بود که شوگا پرنسسش رو زیر خاک رها کنه
ات رو خاک کردن و همه رفتن
جیمین:داداش بیا بریم
شوگا:تو برو من می خوام یکم پیش دخترم تنها باشم
جیمین:باشه
و جیمین رفت
شوگا:دختر بابا پیش مامانتی خوش میگذره منو تنها گذاشتی رفتی دیگه کسی نیس خونه دیگه کسی نیس که بیاد بهم سلام بابایی بگه خونه دیگه سرد شده بوی تو رو نمیده چرا تنهام گذاشتی اول مامانت بعد تو ها
ولی خب منم بلاخره ی روز میام پیشتون تا آخر با هم زندگی میکنیم باشه دختر بابا امیدوارم خوب بخوابی
پایان...
کسایی که پیشتونن رو قدرشون رو بدونید چون ممکنه دیگه همون هارو هم نداشته باشید
جیمین:شوگا بیا بریم(با گریه)
شوگا:نه ولم کن ات دخترم بیدار شو
جیمین به سختی تونست شوگا رو به خونه ببره و کل راه شوگا گریه میکرد شوگا رو برد و وارد اتاقش کرد
جیمین:ی دوش بگیر حالت بیاد سر جاش
جیمین وقتی داشت میرفت ی چیزی روی میز توجهش رو جلب کرد رفت سمتش دید ی نامس که روش نوشته شده برای بابا
جیمین:شوگا بیا اینو ببین
شوگا اومد دیدش و با تردید بازش کرد
نامه برای بابایی
سلام بابا من خیلی دوستت داشتم و حتی تو اگه منو بزنی و زندانیم کنی بازم من ازت متنفر نمیشم
بابایی جونم می دونم الان داری گریه می کنی
لطفا گریه نکن من بابت هرکاری که باهام کردی بخشیدمت ازت ناراحت نیستم وقتی من بدنیا اومدم مامان مرد ولی منم دوست نداشتم دلیل مردن مامان باشم دوست داشتم تو هم منو مثل خودم دوست داشته باشی
دوست داشتم ی بار بغلم کنی کنی و بوسم کنی قربون صدقم بری اما نکردی من الان نمی خوام با این حرفا بهت عذاب وجدان بدم
فقط خواستم بگم کاشکی دوسم داشتی همونطور که من داشتم
و الآنم ناراحت نباش من میرم پیش مامانی اون ازم خوب مواظبت می کنه نگران نباش
و اینکه ما همیشه پیشتیم تنهات نمیزارم
از طرف ات خیلی دوست دارم
شوگا وقتی این نامه رو خوند شروع کرد به گریه کردن با گریه داد میزد
جیمین هم خودش داشت گریه میکرد حال شوگا رو می دونست
جیمین:شوگا آروم باش
و جیمین به شوگا آرام بخش داد تا بخوابه
فردا
۱۹سپتامبر
همه بودن داشتن وقت این بود که شوگا پرنسسش رو زیر خاک رها کنه
ات رو خاک کردن و همه رفتن
جیمین:داداش بیا بریم
شوگا:تو برو من می خوام یکم پیش دخترم تنها باشم
جیمین:باشه
و جیمین رفت
شوگا:دختر بابا پیش مامانتی خوش میگذره منو تنها گذاشتی رفتی دیگه کسی نیس خونه دیگه کسی نیس که بیاد بهم سلام بابایی بگه خونه دیگه سرد شده بوی تو رو نمیده چرا تنهام گذاشتی اول مامانت بعد تو ها
ولی خب منم بلاخره ی روز میام پیشتون تا آخر با هم زندگی میکنیم باشه دختر بابا امیدوارم خوب بخوابی
پایان...
کسایی که پیشتونن رو قدرشون رو بدونید چون ممکنه دیگه همون هارو هم نداشته باشید
- ۱۸۶
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط