تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)
پارت ۱:
یک سال بعد:
ویو ات:
تو این یک سال خیلی چیزا عوض شده، من بیماریم خوب شد. ما دیگه مافیا نیستیم و یه شرکت بازی سازی راه انداختیم و خیلی پیشرفت کردیم..
ویو کوک:
تو این یک سال روحیه ات خیلی خوب شد و بیماریش هم کاملا خوب شده. چند وقتیه یه حس هایی به ات دارم. تصمیم گرفتم با جین هیونگ صحبت کنم.
کوک: هیونگ، میشه بیای اتاق من.
جین: جانم؟
کوک: خب....خب من...من عاشق شدم.(با خجالت)
جین: چیییی؟ اون دختر خوشبخت کیه؟ اسمش چیه؟ کجا آشنا شدین؟(با ذوق و خوشحالی)
کوک: هیونگ آروم باش. بذار بهت میگم. بیا بشین.(خجالت و استرس)
جین: اوکی خب بگو.
کوک:ا...ات
جین: ات؟ میفهمی چی میگی؟ کوک نمیشه. نمیخوام دوباره حالش بد بشه.(جدی)
کوک: ه...هیونگ لطفا من که باهاش هیچ نسبت خونی ای ندارم، پس میتونم باهاش ازدواج کنم.(با بغض)
جین: کوک الان چجوری میخوای بهش این قضیه رو بگی هان؟(نگران و کمی عصبی)
کوک: هیونگ لطفا، خودم آروم آروم براش توضیح میدم.
جین: اگه دیدی حالش داره بد میشه ادامه نمیدی. فهمیدی؟(جدی)
کوک: چشم.
جین رفت پیش بقیه و قضیه رو بهشون گفت. همه فقط میترسیدن ات از دتشون ناراحت بشه یا دوباره حالش بد بشه.
کوک رفت دم اتاق ات.
کوک: ات، میتونم بیام داخل؟
ات: آره بیا.
کوک وارد اتاق شد و پیش ات نشست. استرس داشت یه وقت ات حالش بد نشه.
کوک: ات میخوام باهات صحبت کنم، قول بده اگه حالت داشت بد میشد بهم بگی.نمیخوام اذیت بشی.
ات: کوک داری میترسونیم. چیشده؟(با استرس و نگرانی)
کوک: چیزی نشده، یه چیزی هست که ما بهت نگفتیم. دنبال فرصت مناسب بودیم که به نظرم الان وقتشه.
ات: چیه؟ میشه بگی لطفا.(نگران)
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نره قشنگا ❤❤
یک سال بعد:
ویو ات:
تو این یک سال خیلی چیزا عوض شده، من بیماریم خوب شد. ما دیگه مافیا نیستیم و یه شرکت بازی سازی راه انداختیم و خیلی پیشرفت کردیم..
ویو کوک:
تو این یک سال روحیه ات خیلی خوب شد و بیماریش هم کاملا خوب شده. چند وقتیه یه حس هایی به ات دارم. تصمیم گرفتم با جین هیونگ صحبت کنم.
کوک: هیونگ، میشه بیای اتاق من.
جین: جانم؟
کوک: خب....خب من...من عاشق شدم.(با خجالت)
جین: چیییی؟ اون دختر خوشبخت کیه؟ اسمش چیه؟ کجا آشنا شدین؟(با ذوق و خوشحالی)
کوک: هیونگ آروم باش. بذار بهت میگم. بیا بشین.(خجالت و استرس)
جین: اوکی خب بگو.
کوک:ا...ات
جین: ات؟ میفهمی چی میگی؟ کوک نمیشه. نمیخوام دوباره حالش بد بشه.(جدی)
کوک: ه...هیونگ لطفا من که باهاش هیچ نسبت خونی ای ندارم، پس میتونم باهاش ازدواج کنم.(با بغض)
جین: کوک الان چجوری میخوای بهش این قضیه رو بگی هان؟(نگران و کمی عصبی)
کوک: هیونگ لطفا، خودم آروم آروم براش توضیح میدم.
جین: اگه دیدی حالش داره بد میشه ادامه نمیدی. فهمیدی؟(جدی)
کوک: چشم.
جین رفت پیش بقیه و قضیه رو بهشون گفت. همه فقط میترسیدن ات از دتشون ناراحت بشه یا دوباره حالش بد بشه.
کوک رفت دم اتاق ات.
کوک: ات، میتونم بیام داخل؟
ات: آره بیا.
کوک وارد اتاق شد و پیش ات نشست. استرس داشت یه وقت ات حالش بد نشه.
کوک: ات میخوام باهات صحبت کنم، قول بده اگه حالت داشت بد میشد بهم بگی.نمیخوام اذیت بشی.
ات: کوک داری میترسونیم. چیشده؟(با استرس و نگرانی)
کوک: چیزی نشده، یه چیزی هست که ما بهت نگفتیم. دنبال فرصت مناسب بودیم که به نظرم الان وقتشه.
ات: چیه؟ میشه بگی لطفا.(نگران)
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نره قشنگا ❤❤
- ۳۸.۸k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط