۱۰پارتی از هان
#پارت_نهم
#هان
هان یه بسته کوچک دیگه برداشت و گفت:
یه چیز کوچیک برای پایان شب... امیدوارم خوشت بیاد.»
وقتی بازش کردی یه گردنبند ساده اما زیبا داخلش بود.
هان لبخند زد
میخواستم همیشه یه چیزی داشته باشی که یاد من بیفته.»
تو گردنبند رو پوشیدی و هان دستش رو روی دستت گذاشت
حالا میبینی؟ حتی یه لحظه هم بدون من نباش.
*پایان*
#هان
هان یه بسته کوچک دیگه برداشت و گفت:
یه چیز کوچیک برای پایان شب... امیدوارم خوشت بیاد.»
وقتی بازش کردی یه گردنبند ساده اما زیبا داخلش بود.
هان لبخند زد
میخواستم همیشه یه چیزی داشته باشی که یاد من بیفته.»
تو گردنبند رو پوشیدی و هان دستش رو روی دستت گذاشت
حالا میبینی؟ حتی یه لحظه هم بدون من نباش.
*پایان*
- ۱۵.۴k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط