{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گل وخار

گل وخار

باغبان بودم دو روزی خدمت گل کردمی
تا سحر با وی بگفتم آنچه در دل بودمی
آنچنان غرق جمال وعطر وبوی گل شدم
درد خار اش را نفهمیدم که بر دل بودمی
ذره ذره مهر گل برجان من مسکن گرفت
گوئیا روز ازل مهرش به جانم بسته می
دربهاری نیمه شب گل رابدیدم ؛دل برفت
در شتایی سردوساکت درد هجرش دیدمی
شد بهار و گل نیامد ؛.داغ برقلبم نشست
درد خار اش آشکارا شد به آنچه دیدمی

با من درویش مگوییدگل قشنگست وظریف
آنچنان زخمی ز گل دارم نباشد مرهمی





دیدگاه ها (۱)

ﻋﺸﻖ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﻠﻪ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺩﺍﺭ ﻭ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩﮔﺮﻫﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺭﺷﺘﻪ ﮐﺎﺭﻡ...

زهی در کوی عشقت مسکن دلچه می‌خواهی ازین خون خوردن دلچکیده خو...

.

این چه شهریست که در آن یک نفر دلدار نیستاین چه رسمیست که قلب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط