MIDNIGHT BET
PART:13
°°°°°°°°°°°
تاریکی ناگهانی، سکوت را شکست. چراغهای کلاب، حالا با شدت بیشتری، چشمکزنان در رگهای نورانیشان میچرخیدند و سایههای رقصان روی دیوارها میانداختند. صدای جمعیت، که انگار از فاصلهای دور میآمد، حالا دوباره در فضا طنینانداز شد.
میکا حس کرد دستهای جونگکوک ناگهان از دور بازویش سفتتر شدند. نفسش در سینه حبس شد. در آن تاریکی، حس حضوری گرم و محکم را کنار خود داشت که نفسهایش را حس میکرد. «جونگکوک؟» صدایش به سختی از بین ترس و هیجان بیرون آمد.
هیچ جوابی نیامد، فقط فشاری بیشتر روی بازوهایش. انگار که جونگکوک هم در آن تاریکی، در آن لحظه، گیج و شاید کمی ترسان شده بود. بعد، یک صدای خشن و آشنا از بیرون اتاق تمرین شنیده شد: «هی! کی اونجاست؟ جونگکوک؟» صدای تهیونگ بود.
لحظهای بعد، چراغهای فلورسنت اتاق دوباره روشن شد، با همان وزوز قدیمی، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود. جونگکوک دستهایش را عقب کشید، انگار که در آن تاریکی، چیزی را رها کرده بود که خیلی زود از دستش در رفته بود. میکا هم عقب رفت، نفس عمیقی کشید و سعی کرد ضربان قلبش را آرام کند.
تهیونگ با کنجکاوی در را کاملاً باز کرد و سرش را داخل آورد. «همه چی خوبه؟ چرا چراغا خاموش شد؟» نگاهش بین میکا و جونگکوک در رفت و آمد بود، انگار چیزی را حس کرده بود.
جونگکوک سرش را صاف کرد، دوباره همان ماسک سرد روی صورتش زد. «چیزی نیست. فقط چراغش خراب شد.»
تهیونگ ابرویی بالا انداخت. «مطمئنی؟ آخه…» نگاهش به صورت میکا افتاد که هنوز کمی رنگپریده بود، و بعد به صورت جونگکوک که حالا زخمی غلیظتر روی لبش خودنمایی میکرد. «…شماها انگار یه کم… پرت بودین.»
میکا سریع گفت: «من فقط داشتم بانداژ رو تموم میکردم.»
جونگکوک سرش را تکان داد، انگار که حرف میکا را تأیید کند. «آره. دیگه تمومه.»
تهیونگ هنوز کمی شک داشت، ولی سر تکان داد. «باشه. ولی باید بریم. مبارزه بعدی شروع شده. شاید لازم باشه دوباره بری تو رینگ.»
«چی؟» جونگکوک گفت، صدایش کمی بلندتر از حد معمول. «الان؟»
«آره. حریفت عوض شده. یکی از بچههای ‘گروه خون’، اسمش… نمیدونم، ولی خیلی دست و پا چلفتیه. میتونن تورو سریع بفرستن بالا.» تهیونگ گفت و به سمت در اشاره کرد. «فکر کنم بتونی راحت ببریش.»
°°°°°°°°°°°
تاریکی ناگهانی، سکوت را شکست. چراغهای کلاب، حالا با شدت بیشتری، چشمکزنان در رگهای نورانیشان میچرخیدند و سایههای رقصان روی دیوارها میانداختند. صدای جمعیت، که انگار از فاصلهای دور میآمد، حالا دوباره در فضا طنینانداز شد.
میکا حس کرد دستهای جونگکوک ناگهان از دور بازویش سفتتر شدند. نفسش در سینه حبس شد. در آن تاریکی، حس حضوری گرم و محکم را کنار خود داشت که نفسهایش را حس میکرد. «جونگکوک؟» صدایش به سختی از بین ترس و هیجان بیرون آمد.
هیچ جوابی نیامد، فقط فشاری بیشتر روی بازوهایش. انگار که جونگکوک هم در آن تاریکی، در آن لحظه، گیج و شاید کمی ترسان شده بود. بعد، یک صدای خشن و آشنا از بیرون اتاق تمرین شنیده شد: «هی! کی اونجاست؟ جونگکوک؟» صدای تهیونگ بود.
لحظهای بعد، چراغهای فلورسنت اتاق دوباره روشن شد، با همان وزوز قدیمی، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود. جونگکوک دستهایش را عقب کشید، انگار که در آن تاریکی، چیزی را رها کرده بود که خیلی زود از دستش در رفته بود. میکا هم عقب رفت، نفس عمیقی کشید و سعی کرد ضربان قلبش را آرام کند.
تهیونگ با کنجکاوی در را کاملاً باز کرد و سرش را داخل آورد. «همه چی خوبه؟ چرا چراغا خاموش شد؟» نگاهش بین میکا و جونگکوک در رفت و آمد بود، انگار چیزی را حس کرده بود.
جونگکوک سرش را صاف کرد، دوباره همان ماسک سرد روی صورتش زد. «چیزی نیست. فقط چراغش خراب شد.»
تهیونگ ابرویی بالا انداخت. «مطمئنی؟ آخه…» نگاهش به صورت میکا افتاد که هنوز کمی رنگپریده بود، و بعد به صورت جونگکوک که حالا زخمی غلیظتر روی لبش خودنمایی میکرد. «…شماها انگار یه کم… پرت بودین.»
میکا سریع گفت: «من فقط داشتم بانداژ رو تموم میکردم.»
جونگکوک سرش را تکان داد، انگار که حرف میکا را تأیید کند. «آره. دیگه تمومه.»
تهیونگ هنوز کمی شک داشت، ولی سر تکان داد. «باشه. ولی باید بریم. مبارزه بعدی شروع شده. شاید لازم باشه دوباره بری تو رینگ.»
«چی؟» جونگکوک گفت، صدایش کمی بلندتر از حد معمول. «الان؟»
«آره. حریفت عوض شده. یکی از بچههای ‘گروه خون’، اسمش… نمیدونم، ولی خیلی دست و پا چلفتیه. میتونن تورو سریع بفرستن بالا.» تهیونگ گفت و به سمت در اشاره کرد. «فکر کنم بتونی راحت ببریش.»
- ۱.۸k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط