چندپارتی از جیمین
چندپارتی از جیمین
Prince of the seas ( پرنس دریاها )
پارت اول
باد عصرگاهی از سمت ساحل میوزید و پردههای نازک ویلای خانوادگیات را مثل روحی بیقرار به رقص درمیآورد.
ویلایی که سالها بود تنها در تعطیلات تابستانی جان میگرفت، حالا در سکوت زمستانیاش بیشتر شبیه پناهگاهی دورافتاده بود.
تو برای فرار از هیاهوی شهر به آنجا آمده بودی، بیخبر از اینکه سرنوشت، قدمهایت را به سمت افسانهای خواهد برد که نسلها در زمزمهی موجها پنهان مانده بود.
آن روز، آسمان خاکستری بود و دریا بیقرار.
موجها با صدایی سنگین به صخرهها میکوبیدند، گویی رازی را فریاد میزدند.
برای آرام کردن افکارت کنار ساحل قدم میزدی که ناگهان چیزی میان کف سفید موجها توجهت را جلب کرد.
ابتدا خیال کردی تکهای پارچه یا شاید پیکر یک دلفین زخمی باشد. اما وقتی نزدیکتر شدی، نفست در س*ینه حبس شد.
میان صخرههای خیس، موجودی افتاده بود؛ نیمهانسان، نیمهماهی.
موهایش لَخت و به رنگ آبی عمیق در شنهای خیس پخش شده بود و پوستش مثل مروارید زیر نور کمرنگ غروب میدرخشید.
دمِ فیروزهایاش با فلسهایی ظریف، در آب نیمهجان تکان میخورد.
او بیهوش بود.
قلبت به تندی میتپید.
افسانهها را به یاد آوردی؛ قصههایی که مادربزرگت از پریان دریا میگفت. اما این دیگر افسانه نبود.
او واقعی بود.
در همان لحظه صدای خنده و فریاد چند صیاد از دور شنیده شد.
مردانی که تورهایشان را بر دوش میکشیدند و درباره «موجود عجیب»ی که شایعهاش در بندر پیچیده بود حرف میزدند.
ترس مثل یخی در رگهایت دوید.
اگر او را میدیدند… اگر میفهمیدند…
بیدرنگ تصمیم گرفتی.
ادامه دارد....
Prince of the seas ( پرنس دریاها )
پارت اول
باد عصرگاهی از سمت ساحل میوزید و پردههای نازک ویلای خانوادگیات را مثل روحی بیقرار به رقص درمیآورد.
ویلایی که سالها بود تنها در تعطیلات تابستانی جان میگرفت، حالا در سکوت زمستانیاش بیشتر شبیه پناهگاهی دورافتاده بود.
تو برای فرار از هیاهوی شهر به آنجا آمده بودی، بیخبر از اینکه سرنوشت، قدمهایت را به سمت افسانهای خواهد برد که نسلها در زمزمهی موجها پنهان مانده بود.
آن روز، آسمان خاکستری بود و دریا بیقرار.
موجها با صدایی سنگین به صخرهها میکوبیدند، گویی رازی را فریاد میزدند.
برای آرام کردن افکارت کنار ساحل قدم میزدی که ناگهان چیزی میان کف سفید موجها توجهت را جلب کرد.
ابتدا خیال کردی تکهای پارچه یا شاید پیکر یک دلفین زخمی باشد. اما وقتی نزدیکتر شدی، نفست در س*ینه حبس شد.
میان صخرههای خیس، موجودی افتاده بود؛ نیمهانسان، نیمهماهی.
موهایش لَخت و به رنگ آبی عمیق در شنهای خیس پخش شده بود و پوستش مثل مروارید زیر نور کمرنگ غروب میدرخشید.
دمِ فیروزهایاش با فلسهایی ظریف، در آب نیمهجان تکان میخورد.
او بیهوش بود.
قلبت به تندی میتپید.
افسانهها را به یاد آوردی؛ قصههایی که مادربزرگت از پریان دریا میگفت. اما این دیگر افسانه نبود.
او واقعی بود.
در همان لحظه صدای خنده و فریاد چند صیاد از دور شنیده شد.
مردانی که تورهایشان را بر دوش میکشیدند و درباره «موجود عجیب»ی که شایعهاش در بندر پیچیده بود حرف میزدند.
ترس مثل یخی در رگهایت دوید.
اگر او را میدیدند… اگر میفهمیدند…
بیدرنگ تصمیم گرفتی.
ادامه دارد....
- ۳۰.۸k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط