برادر سختگیر و وحشی من...

p40_f2

پسر فقط امید داشت که ای‌نا رو نبینه تا بتونه راحت از طبقه خارج بشه و خودشو تموم کنه..:)

ویو جونگکوک
بعد از قرار داد موقع نهار پیش ای‌نا رفتم تل نامه رو ازش بگیرم...بهم قول داده بود نشوم تهیونگ نده تا وقتی خودم بیام سراغش و نامه رو بگیرم
ای‌نا: واقعا میتونی یکاریش کنی
کوک: اره یکی هست که کم‌کم میکنه
ای‌نا: کی؟
جونگکوک: کسی که بهتر از همه ا.ت رو میشناسه
ای‌نا: هانا؟
جونگکوک: هوم
ای‌نا: باشه..میگم میخوای با ما غذا بخوری
کوک: با خواهرم اره ولی با اون لجن نه
ای‌نا: تهیونگ اینکارو نکرده(جدی و محکم)
کوک: اره ولی اگر نیومده بودن الان تست حاملگی اون دختر تو دستاش بود
ای‌نا: جونگکوک(داد)خیلی احمقی خیلی..
کوک: هه درسته..اگر احمق نبودم کار خواهرم به اینجا نرسیده بود

بدون اینکه فرصتی برای جواب به ای‌نا بده از روی صندلیش بلند شد و بیرون زد
جونگکوک ویو
کاش همین امروز خبر مرگته بشنوم کیم تهیونگ

سوار ماشین شد و رفت سر قرار فرمالیته‌ای که با نماینده شرکت دارو داشت...
ای‌نا بعد از رفتن برادرش به بخش رفت اما کسی توی اتاق نبود
توی ضرب اول فکر کرد ممکنه دستشویی باشه اما چراقای اونجا خاموش بود
ای‌نا: نکنه فرار کرده باشه!
سریع به دنبال وسایل تهیونگ گشت اما هیچ چیز نبود...نه گوشی نه ایرپاد...نه عکسی که همیشه از خودشو ا.ت داشت و این چند روز جلوش میذاشت
ای‌نا: واا!!فرار کرده؟

یهو آجیر بیمارستان به صدا در امد و صدای جیغ چندین نفر از بیرون
. . .

کوک ویو
نشستیم سر میز نهار و شروع به صحبت کردیم..انگار آخرین بار که کسی می‌خواسته گیاه دارویی بهشون بده یه مافیا بوده و خب دار و ندارشون رو بالا کشیده..الان برای اینکه شرکت بتونه دوباره از جاش بلند شه...نیاز داره به حمایت
میتونم قیمتو ببرم بالا و سود کنم...بیارم پایین و حامی برای خودم رر آینده داشته باشم...فرقی نداره..بالاخره به نفع منه

ا.ت ویو
از خواب بلند شدم که دیدم یونگی نهارو خورده و رفته مطبش

ا.ت: باید بهش بگم دز دارو رو پایین‌تر بیاره نمیشه اینجوری زندگی کرد
از جام بلند شدم و سمت دستشویی رفتم که یهو صدای در امد
ا.ت: مهمون؟این موقع؟
رفتم پشت در و با دیدن چهره توی آیفون بدنم شروع به لرزیدن کرد
اون دایو بود!!اینجا چی میخواست؟
در رو باز کردم و با اخم نگاهش کردم
ا.ت: چی میخوای؟
دایو: حرف بزنیم؟
ا.ت: ننه دایو..من مثل کف دستم تو رو میشناسم..میدونم که از همون اول تو نرخ تهیونگ بودی
دایو: اره بودم دیگه نیستم
ا.ت: بچه نشو..میدونم که شما یه پسر دارید
ا.ت: من دشمنت نیستم فقط امدم تا دخترمو بدم باباش چون انگار یادتون رفته که دیگه بزرگ شده و میره مهدکودک
ا.ت: ای وایییی..دیر بیدار شدمممم
دایو: درسته این دختر...دیگه بچه من نیست اما خیلی مراقبش باش
دیدگاه ها (۳)

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

True Love②⑨شب تهیونگ: ببخشید مزاحم شدم م.ب:این چه حرفیه خوش ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

ددی خون آشام من

Forbidden love①⑦ا/ت: تروخدا... نگو! اسمش رو نیارکوک: این حقی...

تکپارتی جونگ کوک

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

چند پارتیــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهــ...

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت ⁴ویو ا/تکه یهو معلم برگشت...

(وقتی داره ادا در میاره که قهره)یک روز کاملا عادی بود که جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط