{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟؟

قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟؟

پاسخش را دادم : از تکرار که در حال نفوذ در بین روزهاست .

گفت : مینویسی که چه شود ؟؟ که درد دلت تازه شود ؟؟!!

گفتم کیستی ؟؟ آشنایی میدانم ... حست غریب نیست ، لمست میکنم ...

گفت آری بیگانه نیستم ،هرازگاهی مهمانت میشوم و تو به سرعت قلم بدست

میگری برای نوشتن... ؛ او حرف میزد و من بی اعتنا به حرفهایش مینوشتم

هر لحظه صدایش دورتر میشد و دلم آرامتر میگرفت ...

دیگر کاغذم سفید نبود ... صدایش را نمیشنیدم ... آرام بودم ...

آری او غم بود که به واژه درامد و دل آرام گرفت ...
دیدگاه ها (۳)

هوا ابریست ... دلم گرفته ...قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پ...

قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟؟پاسخ...

هوا ابریست ... دلم گرفته ...قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پ...

دلم گرفته ...قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می...

کاش امروزاتفاق قشنگی می‌افتاد؛مثلا کمی نگرانم می‌شدییا اصلا ...

#تکست_عاشقانه

#تکست_عاشقانه

#تکست_عاشقانه

#تکست_عاشقانه

عشق تا ابد و یک و روز فقط همین 🥰😘❤️‌.مرا دردی‌است دور از تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط