{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی جیمین

درخواستی جیمین


پارت اول


ات همیشه در پایان روز، وقتی خورشید کم‌کم پشت کوه‌ها پنهان می‌شد، عادت داشت وارد جنگل شود.

سکوت آن‌جا با صدای پرندگان، خش‌خش برگ‌ها زیر قدم‌هایش و بوی خاکِ نم‌خورده برایش آرامش‌بخش بود.

خانه‌ی چوبی‌اش نزدیک جنگل بود، جایی که هیچ‌کس مزاحمش نمی‌شد.

زندگی ساده و آرامی داشت، اما پشت آن نگاه سرد و تاپش، قلبی بود که هنوز تشنه‌ی چیزی ناشناخته بود.

آن غروب، همه‌چیز مثل همیشه بود… تا وقتی که صدایی متفاوت به گوشش رسید.
یک نا*له ضعیف. کوتاه. مثل گریه‌ی بچه.

ات ایستاد. ن*فسش را در س*ینه حبس کرد و گوش داد.
صدا دوباره آمد، کمی واضح‌تر. از پشت بوته‌های انبوه سمت چپش.

— «کی اونجاست؟»

صدای جدی و محکم او در جنگل پیچید، اما پاسخی نیامد.

کنجکاوی‌اش بر ترسش غلبه کرد.
قدم‌هایش را آرام برداشت و به سمت صدا رفت. شاخه‌های خشک زیر کفشش شکستند و صدای خش‌خش بلندی دادند. دستش را روی بوته‌ها گذاشت و شاخه‌ها را کنار زد.

و همان لحظه چشم‌هایش گشاد شد.

وسط علف‌ها، موجودی کوچک جمع شده بود.
بدنش با موهای نرم و کوتاه پوشیده بود، گوش‌های مخملی‌اش کمی می‌لرزیدند، و چشم‌های درشتش پر از اشک بودند. ل*ب‌های کوچکش می‌لرزیدند، مثل کسی که می‌ترسد و نمی‌داند چه باید بکند.

ات در دل گفت:

«این… موجود چیه؟ شبیه هیچ‌کدوم از حیوانایی که دیدم نیست.»

او خم شد، سعی کرد صدایش را آرام‌تر کند.

— «هی کوچولو… نترس. من آسیبی بهت نمی‌زنم.»

موجود سرش را بالا آورد.
برای چند ثانیه نگاهشان به هم گره خورد. آن نگاه… به طرز عجیبی انسانی بود. پر از معصومیت، پر از خواهش برای کمک.

و درست وقتی ات هنوز بهت‌زده بود، موجود ناگهان به سمتش خزید و خودش را به پایش چسباند.

ات جا خورد، اما خیلی زود بدنش به طور غریزی واکنش نشان داد. خم شد، او را بغل کرد.

موجود کوچک سبک و گرم بود. وقتی در آغوشش قرار گرفت، صدای هق‌هق ضعیفش آرام‌تر شد.

ات با صدای ملایم زمزمه کرد:

— «آروم باش… دیگه تنهایی تموم شد. با من بیا.»

موجود سرش را روی شانه‌ی او گذاشت و چشمانش را بست، انگار بعد از مدت‌ها بالاخره امن شده بود.

ات ن*فس ع*میقی کشید، در حالی که هنوز قلبش تند می‌زد. چیزی درونش می‌گفت این فقط یک حیوان نیست.
این شروع یک ماجراست.

او موجود را محکم‌تر بغل کرد و از جنگل خارج شد. نسیم خنک شبانه وزید و شاخه‌ها پشت سرشان دوباره به هم برگشتند.

و هیچ‌کس جز جنگل شاهد نبود که آن لحظه، زندگی ات برای همیشه تغییر کرد…


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

نام رمان: سایه‌ی نقره‌ایباران شدیدی به شیشه‌های عمارتِ سنگی ...

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و استودیو تقریباً خالی شده بود. اَ...

پارت سوم | صدای شلیکساعت از نیمه‌شب گذشته بود.ات هنوز خوابش ...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ²کیم ته‌وون، پدر عمارت، ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط