پارت 146
*از دید امی*
*یه ماه از اون حادثه میگذره. همگی کاملا حالمون خوب شده و امروز بالاخره روزشه. خیلی سریع کارلوس رو به پدر گاد سپردم و رفتم سراغ ونتی. وایییی خیلی ذوق دارم با اینکه روز من نیست..*
امی: ونتییییییی
*انقد بلند داد زدم که ونتی از همون پنجره طبقه دوم ویلای هیمل اومد پایین..*
ونتی: بله بله.. بازم ببخشید تو زحمت انداختمت
امی: اوکیه بابا..وایییی خیلی ذوق دارم قراره کاری کنم آخرین لحظات مجردی بهت خوش بگذرهههه
هیمل: هی هی امی..مراقب ونتی باش خب؟ همه چیزو به خودت مسپرم
*هیمل هم اومد پیشمون.. وووییی کی این پسر انقد بزرگ شد*
امی: نگران نباش هیمل، ونتی رو به خوب کسی سپردی، یه جوری ونتی رو ناز و خوشگل میکنم که دهن همه بسته بشه مخصوصا.. خانواده های اشرافی دیگه
*لرزه ای به تنم میوفته وقتی یادشون میوفتم*
امی: نمیخوام اتفاقی که تو عروسی خودم اتفاق افتاد واسه شما دوتام اتفاق بیوفته
هیمل: اوههه آره یادم میاد..خیلی بد دورتو گرفته بودن..
امی: آره اگه تو دخالت نمیکردی ممکن بود با سوالاشون سوراخ شم
ونتی: در این حد..
امی: آره..ولی نگران نباش.. اصلا اهمیت نده که اونا چی فک میکنن.. پدر گاد تورو قبول کرده پس اوکیه
هیمل: خب میبینمتون..
*دست ونتی رو گرفتم و با هم رفتیم سمت پاساژ..وقتشه این دو کفتر عاشق رو به هم برسونیم*
در همین حال
*از دید نویسنده*
*تمامی برادران مورنینگ ستار توی اتاق کار عزی کنار هم جمع شدن..جو سنگینه..همه ساکتن*
عزی: کی فکرشو میکرد که هیمل یه روز ازدواج کنه؟
لوسیفر: به شخصه وقتی شنیدم عزی ازدواج کرد موندم، ولی الان که هیمل قراره ازدواج کنه....آخ قلبم داداش کوچولوی عزیزم
گابریل: کی هیمل کوچولومون بزرگ شد
*تا اینکه هیمل درو وا میکنه و متوجه وضعیت میشه*
هیمل: اممم..حالتون...خوبه؟
عزی: کاریش نمیشه کرد نه؟
*عزی اولین کسیه که لبخند میزنه و به هیمل نگاه میکنه*
گالیم: همینطوره
مایکل: به هر حال همه میدونستیم این روز ممکنه برسه
جوئل: کی باورش میشه که این همون بچه ایه که حتی نمیتونست از پس یه حوری بربیاد؟
*هیمل کمی سرخ میشه و به یه جای دیگه نگاه میکنه*
هیمل: اونموقع فقط یه بچه بودم و هیچی بلد نبودم همین..
لئو: درسته..الان خیلی فرق کردی
لروی: خب..بهتره بریم سراغ کارامون..
کاسیوس: درسته. هیچکدوممون نمیخوایم این روز خراب بشه
گابریل: امروز باید بهترین باشه..
عزی: هیمل.. تو به منو امی خیلی کمک کردی..پس میخوایم براتون جبران کنیم..
هیمل: ممنون..از همگیتون..اوه راستی، لوسی..بی صبرانه مشتاقم چارلی و بقیه رو ببینم
لوسی: این..یه دعوت رسمیه؟
هیمل: همینطوره..
لوسی: حتما! چارلی قراره خیلییی خوشحال بشه
*بعد از کلمات اخر، همگی سر کاراشون رفتن..هرچی نباشه..امروز روز ازدواج هیمل و ونتیه*
*یه ماه از اون حادثه میگذره. همگی کاملا حالمون خوب شده و امروز بالاخره روزشه. خیلی سریع کارلوس رو به پدر گاد سپردم و رفتم سراغ ونتی. وایییی خیلی ذوق دارم با اینکه روز من نیست..*
امی: ونتییییییی
*انقد بلند داد زدم که ونتی از همون پنجره طبقه دوم ویلای هیمل اومد پایین..*
ونتی: بله بله.. بازم ببخشید تو زحمت انداختمت
امی: اوکیه بابا..وایییی خیلی ذوق دارم قراره کاری کنم آخرین لحظات مجردی بهت خوش بگذرهههه
هیمل: هی هی امی..مراقب ونتی باش خب؟ همه چیزو به خودت مسپرم
*هیمل هم اومد پیشمون.. وووییی کی این پسر انقد بزرگ شد*
امی: نگران نباش هیمل، ونتی رو به خوب کسی سپردی، یه جوری ونتی رو ناز و خوشگل میکنم که دهن همه بسته بشه مخصوصا.. خانواده های اشرافی دیگه
*لرزه ای به تنم میوفته وقتی یادشون میوفتم*
امی: نمیخوام اتفاقی که تو عروسی خودم اتفاق افتاد واسه شما دوتام اتفاق بیوفته
هیمل: اوههه آره یادم میاد..خیلی بد دورتو گرفته بودن..
امی: آره اگه تو دخالت نمیکردی ممکن بود با سوالاشون سوراخ شم
ونتی: در این حد..
امی: آره..ولی نگران نباش.. اصلا اهمیت نده که اونا چی فک میکنن.. پدر گاد تورو قبول کرده پس اوکیه
هیمل: خب میبینمتون..
*دست ونتی رو گرفتم و با هم رفتیم سمت پاساژ..وقتشه این دو کفتر عاشق رو به هم برسونیم*
در همین حال
*از دید نویسنده*
*تمامی برادران مورنینگ ستار توی اتاق کار عزی کنار هم جمع شدن..جو سنگینه..همه ساکتن*
عزی: کی فکرشو میکرد که هیمل یه روز ازدواج کنه؟
لوسیفر: به شخصه وقتی شنیدم عزی ازدواج کرد موندم، ولی الان که هیمل قراره ازدواج کنه....آخ قلبم داداش کوچولوی عزیزم
گابریل: کی هیمل کوچولومون بزرگ شد
*تا اینکه هیمل درو وا میکنه و متوجه وضعیت میشه*
هیمل: اممم..حالتون...خوبه؟
عزی: کاریش نمیشه کرد نه؟
*عزی اولین کسیه که لبخند میزنه و به هیمل نگاه میکنه*
گالیم: همینطوره
مایکل: به هر حال همه میدونستیم این روز ممکنه برسه
جوئل: کی باورش میشه که این همون بچه ایه که حتی نمیتونست از پس یه حوری بربیاد؟
*هیمل کمی سرخ میشه و به یه جای دیگه نگاه میکنه*
هیمل: اونموقع فقط یه بچه بودم و هیچی بلد نبودم همین..
لئو: درسته..الان خیلی فرق کردی
لروی: خب..بهتره بریم سراغ کارامون..
کاسیوس: درسته. هیچکدوممون نمیخوایم این روز خراب بشه
گابریل: امروز باید بهترین باشه..
عزی: هیمل.. تو به منو امی خیلی کمک کردی..پس میخوایم براتون جبران کنیم..
هیمل: ممنون..از همگیتون..اوه راستی، لوسی..بی صبرانه مشتاقم چارلی و بقیه رو ببینم
لوسی: این..یه دعوت رسمیه؟
هیمل: همینطوره..
لوسی: حتما! چارلی قراره خیلییی خوشحال بشه
*بعد از کلمات اخر، همگی سر کاراشون رفتن..هرچی نباشه..امروز روز ازدواج هیمل و ونتیه*
- ۴.۹k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط