نخ هایی که دلم رو بهت دوخت
پارت یک
ساعت سه بعدازظهر بود.
میتا سوزوکی، همون دختری که اسمش تقریباً همیشه بالای لیست نمرههای مدرسه دیده میشد، جلوی درِ کلاس خیاطی ایستاده بود.
توی دستش یه برگه ثبتنام داشت و با اخم ریزی بهش نگاه میکرد.
میتا: «واقعاً مسخرهست... من که اصلاً به این کلاس احتیاج ندارم. فقط چون باید یه مهارت عملی هم یاد بگیرم، مجبورم بیام.»
زیر لب غر زد و در رو باز کرد.
و همون لحظه...
صدای آروم یه پسر به گوشش رسید.
میتسویا: «اوه، سلام. تو باید دانشآموز جدید کلاس باشی، درسته؟»
میتا سرش رو بلند کرد.
ساعت سه بعدازظهر بود.
میتا سوزوکی، همون دختری که اسمش تقریباً همیشه بالای لیست نمرههای مدرسه دیده میشد، جلوی درِ کلاس خیاطی ایستاده بود.
توی دستش یه برگه ثبتنام داشت و با اخم ریزی بهش نگاه میکرد.
میتا: «واقعاً مسخرهست... من که اصلاً به این کلاس احتیاج ندارم. فقط چون باید یه مهارت عملی هم یاد بگیرم، مجبورم بیام.»
زیر لب غر زد و در رو باز کرد.
و همون لحظه...
صدای آروم یه پسر به گوشش رسید.
میتسویا: «اوه، سلام. تو باید دانشآموز جدید کلاس باشی، درسته؟»
میتا سرش رو بلند کرد.
- ۳.۱k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط