p¹⁶

p¹⁶
---

قسمت ۱۵ : شروع مسیر سخت

ویو ا/ت
صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. هنوز هوا کامل روشن نشده بود، آسمون رنگ آبی کم‌رنگی داشت. یه هیجان عجیبی تو دلم بود، ولی در کنارش یه استرس سنگین. با خودم فکر می‌کردم واقعا می‌تونم؟ واقعا توانشو دارم که تغییر کنم؟

با اکراه از تخت اومدم پایین، صورتمو شستم و یه دست لباس ورزشی پوشیدم. وقتی رفتم پایین وی با یه لیوان قهوه منتظرم بود.

_ صبح بخیر پرنسس، آماده‌ای؟

+ (نفس عمیق کشیدم) آره... بریم.


با ماشین رفتیم به یه سالن تمرینی که خیلی شبیه باشگاه بود، ولی پر از تجهیزات حرفه‌ای. همون لحظه جونگ‌کوک رو دیدم. پر انرژی، با اون نگاه جدی و هیکل ورزشکاریش.

× سلام پرنسس! آماده‌ای بترکی؟

+ (با خنده مصنوعی) اگه نکُشی منو... چرا که نه.


وی با خونسردی کنارمون ایستاده بود، ولی نگاهش همه‌چی رو زیر نظر داشت.

جونگ‌کوک بهم گفت:
× اولین چیزی که باید یاد بگیری، کنترل بدنته. تو خیلی ضعیفی، اگه بخوای بجنگی باید اول عضلاتتو بسازی. شروع می‌کنیم با دوی سرعت و حرکات پایه‌ای.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

+باشه، فقط بهم نگیا فردا از تخت بلند نمیشم.


اون فقط خندید. تمرین شروع شد، دوی کوتاه، درازنشست، شنا... ده دقیقه نشده بود که حس کردم ریه‌هام دارن آتیش می‌گیرن. عرق تمام صورتمو پوشونده بود.

+ (نفس‌زنان) من... دیگه... نمیتونم...


وی که کنار ایستاده بود آروم بهم گفت:
_ می‌تونی. اون لحظه‌ای که فکر می‌کنی دیگه تموم شدی، تازه شروعشه. پرنسس من نباید به این زودیا کم بیاری.

نگاهش بهم قدرت داد. دوباره دستامو روی زمین گذاشتم و یه شنای دیگه رفتم. جونگ‌کوک با لبخند گفت:
× همینو می‌خواستم ببینم!

ساعت‌ها تمرین کردیم. بدنم درد گرفته بود، پاها و دستام می‌لرزیدن. آخرش روی زمین ولو شدم.

جونگ‌کوک:
× خوبه برای روز اول، ولی این تازه شروعشه. باید خودتو آماده کنی که روزای سخت‌تری در راهه.

وی اومد کنارم نشست، دستمالی بهم داد که عرقمو پاک کنم.

_ خسته شدی پرنسس؟

+(نیم‌خند) خسته شدم؟ من مُردم!


_ (خندید) فردا هم همینو میگی، ولی یه روزی میرسه که از دیدن این سختیا لذت ببری.

همون لحظه با تمام درد و خستگی لبخند زدم. تو دلم مطمئن بودم این فقط شروعه...


---
پایان قسمت ۱۶
منتظر باش!
حمایت ،حمایت بخدا سخت نیست دکمه لایکو زدن من که دوست دارم حمایت کن دیگه🫠
دیدگاه ها (۲)

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐بعد از رفتن مهمون‌ها سوار...

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

« فقط پیش تو » چند دقیقه گذشته بود و جونگ‌کوک هنوز سرش روی پ...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

پارت دوم

چندپارتی جونگ کوک

* جیمین: جونگ‌کوک امروز می‌خواست بهتون نشون بده که چطور هر ر...

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط