holaaaaaaaa goodnight 😴🌉🫂
پارت ششم:زیر نور فلاش ها🩰👠
آدریانا جلوی آینه ایستاده بود و گوشواره هاش رو مرتب میکرد.گوشی اش زنگ خورد و با دیدن اسم طراح معروفی که مدت ها با او همکاری داشت،لبخند زد.
--الو؟
--آدریانا،آمادهای؟امشب قراره روی مهمترین رانوِی فصل قدم بزنی!
چشم های آدریانا برق زد.
--معلومه که آمادهام!
تماس را قطع کرد ورو به الورا گفت:
--عزیزم امشب قراره پاریس رو بترکونم!😂
الورا خندید.
--فقط امیدوارم کسی رو با اون اخلاقت نکشی!
آدریانا کیفش را برداشت.
--قول نمیدم!
چند ساعت بعد،سالن شو، پر از خبرنگارها و عکاس ها و چهره های معروف بود،آدریان و الکساندر هم به عنوان یکی از دوستان در ردیف اول نشسته بودند.
ناگهان نورها تغییر کردندو موسیقی بالا رفت.
(آدریانا روی پیست ظاهر شد.)
با لباسی مشکی و با شکوه،قدم های محکم و نگاه مغرورش،تمام توجه هارا به خودش جلب کرد.فلاش ها یکی پس از دیگری روشن میشدند.
آدریان که تا کنون مشغول بررسی گوشی اش بود،سرش رو بابا آورد و نگاهش روی آدریانا ثابت ماند
الکساندر با لبخند ریز گوشش گفت:
--حالا فهمیدم چرا ازش میترسی!
آدریان بدون اینکه نگاهش را برداره،گفت:
--من از هیچکس نمیترسم.
الکساندر خندید.
--اره معلومه!
اما درس وقتی آدریانا به انتهای پیست رسید،چشمش به آدریان افتاد.برای یک لحظه لبخند شیطنت آمیزی زدو دوباره با همان غرور به مسیرش ادامه داد.
آدریان زیر لب گفت:
--دردسرساز متحرک...
ولی لبخند کوچیکی گوشهی لبش نشست.
چند دقیقه بعد،وقتی آدریانا پشت صحنه بود،دستار طراح با عجله به سمتش رفت.
--آدریانا،یه آقا منتظرتونه.میگه موضوع خیلی مهمیه و به خانواده ات مربوطه.
لبخند آدریانا محو شد.
--اسمش چیه؟
دستار آهسته جواب داد:
-گفت فقط بهت بگم که درباره گذشتهی پدر مادرت میدونه.
آدریانا خشکش زد.
اما او نمیدونست که امشب، پشت در همان اتاق،رازی منتظرش است که میتواند تمام زندگیاش را تغییر دهد.
------------------------------------------------------------------------------------
بچه ها پست بعدی لباس آدریانا رو میزارم🤗
#رمان#مافیایی#عاشقانه#بزرگسال#دارک_رومنس
آدریانا جلوی آینه ایستاده بود و گوشواره هاش رو مرتب میکرد.گوشی اش زنگ خورد و با دیدن اسم طراح معروفی که مدت ها با او همکاری داشت،لبخند زد.
--الو؟
--آدریانا،آمادهای؟امشب قراره روی مهمترین رانوِی فصل قدم بزنی!
چشم های آدریانا برق زد.
--معلومه که آمادهام!
تماس را قطع کرد ورو به الورا گفت:
--عزیزم امشب قراره پاریس رو بترکونم!😂
الورا خندید.
--فقط امیدوارم کسی رو با اون اخلاقت نکشی!
آدریانا کیفش را برداشت.
--قول نمیدم!
چند ساعت بعد،سالن شو، پر از خبرنگارها و عکاس ها و چهره های معروف بود،آدریان و الکساندر هم به عنوان یکی از دوستان در ردیف اول نشسته بودند.
ناگهان نورها تغییر کردندو موسیقی بالا رفت.
(آدریانا روی پیست ظاهر شد.)
با لباسی مشکی و با شکوه،قدم های محکم و نگاه مغرورش،تمام توجه هارا به خودش جلب کرد.فلاش ها یکی پس از دیگری روشن میشدند.
آدریان که تا کنون مشغول بررسی گوشی اش بود،سرش رو بابا آورد و نگاهش روی آدریانا ثابت ماند
الکساندر با لبخند ریز گوشش گفت:
--حالا فهمیدم چرا ازش میترسی!
آدریان بدون اینکه نگاهش را برداره،گفت:
--من از هیچکس نمیترسم.
الکساندر خندید.
--اره معلومه!
اما درس وقتی آدریانا به انتهای پیست رسید،چشمش به آدریان افتاد.برای یک لحظه لبخند شیطنت آمیزی زدو دوباره با همان غرور به مسیرش ادامه داد.
آدریان زیر لب گفت:
--دردسرساز متحرک...
ولی لبخند کوچیکی گوشهی لبش نشست.
چند دقیقه بعد،وقتی آدریانا پشت صحنه بود،دستار طراح با عجله به سمتش رفت.
--آدریانا،یه آقا منتظرتونه.میگه موضوع خیلی مهمیه و به خانواده ات مربوطه.
لبخند آدریانا محو شد.
--اسمش چیه؟
دستار آهسته جواب داد:
-گفت فقط بهت بگم که درباره گذشتهی پدر مادرت میدونه.
آدریانا خشکش زد.
اما او نمیدونست که امشب، پشت در همان اتاق،رازی منتظرش است که میتواند تمام زندگیاش را تغییر دهد.
------------------------------------------------------------------------------------
بچه ها پست بعدی لباس آدریانا رو میزارم🤗
#رمان#مافیایی#عاشقانه#بزرگسال#دارک_رومنس
- ۵۴۴
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط