چند پارتی بازی ممنوع

پارت ۳

یک هفته از ماجرای روز اول گذشته بود. مدرسه‌ی سئول حالا دیگر آن‌قدرها هم غریب به نظر نمی‌رسید، اما آرامش؟ محال بود!

زندگی من به دو بخش تقسیم شده بود: کلاس‌های خسته‌کننده‌ی ادبیات و جنگ جهانیِ دائمی بین جونگکوک و تهیونگ؛ جنگی که من مرکز ثقلش بودم.

امروز زنگ تفریح بود و حیاط مدرسه شلوغ‌تر از همیشه.

توی سالن، داشتم کتاب‌هام رو توی کمد می‌ذاشتم که ناگهان سایه‌ای بالای سرم افتاد.

ـ به‌به، خانم دانش‌آموز انتقالی! شنیدم زنگ قبلی توی کلاس ریاضی داشتی از تهیونگ جزوه می‌گرفتی؟

سر بلند کردم. جونگکوک با دست‌هایی که توی جیب کاپشن چرمی‌اش بود، تکیه داده بود به کمد کناری. لبخند روی لبش بود، اما چشم‌های تیره و سردش چیز دیگری می‌گفتند؛ رگه‌ی پررنگی از حسادت که خودش هم تلاش می‌کرد پنهانش نکند.

کتاب رو توی کیف گذاشتم و در کمد رو بستم.

ـ اولاً سلام. دوماً، بله داشتم جزوه می‌گرفتم چون جنابعالی خواب بودی و معلم هم داشت معادله‌های انتگرال رو توضیح می‌داد. سوماً، به تو چه ربطی داره؟!

جونگکوک پوزخندی زد و یک قدم به جلو برداشت. فاصله‌مان خیلی کم شد؛ آن‌قدر نزدیک که بوی عطر تلخ و سردش رو کاملاً حس می‌کردم. پیرسینگ ظریف روی ابرو و حلقه‌ی براق لبش زیر نور مهتابی سالن برق می‌زدند.

ـ به من ربط نداره؟ ا.ت، یادت رفته صندلیت کجاست؟ تو کنار من می‌شینی، نه اون پسره‌ی پرحرف!

قبل از اینکه فرصت کنم جوابی به این غرور لجبازانه‌اش بدهم، صدای آشنای تهیونگ از پشت سرم آمد:

ـ اوه، اوه! باز هم یک جفت چشم حسود و یک دختر بیچاره که گیر افتاده!

تهیونگ دستش رو دور شونه‌ام انداخت و با لبخندی جذاب به جونگکوک نگاه کرد.

ـ نگران نباش جونگکوک، من به ا.ت یاد می‌دم چطور توی ریاضی پیشرفت کنه تا مجبور نشه از کسی که فقط بلده اخم کنه، منت کشی کنه!

چشم‌های جونگکوک برای یک ثانیه آتش گرفت. دستش مشت شد. نگاهش از روی صورت من به دست تهیونگ که روی شانه‌ام بود دوخت شد؛ نگاهی که به راحتی می‌توانست آدم را منجمد کند.

ـ تهیونگ... دستت رو از روی شونه‌ی ا.ت بردار. همین الان.

صدای جونگکوک بم، آرام و خطرناک بود. لحنی که همه‌ی بچه‌های مدرسه از آن می‌ترسیدند، چون می‌دانستند پشت این آرامش، طوفانی از خشم خوابیده است.

تهیونگ لبخندش پررنگ‌تر شد، اما دستش رو برنداشت؛ بلکه کمی نزدیک‌تر آمد:

ـ و اگر برندارم؟ می‌خوای چیکار کنی، جئون؟ باز هم من رو به خاطر نگاه کردن به دوست‌دخ... آه ببخشید، دوستِ جدیدت تنبیه کنی؟

نفس در سینه‌ام حبس شد. *دوست‌دختر؟!*

جونگکوک با سرعتی غیرقابل باور به سمت تهیونگ هجوم آورد و یقه لباسش رو گرفت.

ـ دهنت رو ببند، تهیونگ! زیاده‌روی داری می‌کنی!

ـ اوه، پس زدم به هدف، مگه نه؟ حسودی داره کوره‌ت میکنه، جونگکوک!

بچه‌های توی سالن با دیدن این صحنه دورمان جمع شدند و زمزمه‌ها بالا گرفت. می‌دانستم اگر کار به کتک‌کاری بکشد، پای دفتر و اخراج وسط می‌آید.

ـ بس کنید! هر دوه‌تاتون بس کنید! مگه بچه‌اید؟!

دستم رو گذاشتم روی دست جونگکوک و با عصبانیت هلش دادم عقب.

ـ ولم کنین! خسته‌م کردین با این لوس‌بازی‌هاتون!

جونگکوک با تعجب نگاهم کرد. یقه‌ی تهیونگ رو رها کرد، اما نفس‌نفس می‌زد. نگاهش روی چهره‌ی عصبانی من چرخید و بعد، بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، برگشت و با قدم‌های بلند از سالن دور شد. کاپشن چرمی‌اش توی راهروی تاریک گم شد.

تهیونگ یقه‌اش رو مرتب کرد، نفس عمیقی کشید و با لحنی ملایم‌تر به من نگاه کرد:

ـ ا.ت... حالت خوبه؟ ببخشید، نمی‌خواستم این‌قدر عصبانیش کنم... یعنی می‌خواستم، ولی نه این‌جوری!

نفس کلافه‌ای کشیدم و به تهیونگ نگاه کردم.

ـ تهیونگ، تو واقعاً دردسرسازی!

تهیونگ لبخند تلخ اما گرمی زد و دستش رو توی موهای قهوه‌ای‌اش کشید.

ـ شاید. ولی حداقلش اینه که باعث می‌شم بفهمی کی واقعاً بهت اهمیت میده... نه کسی که فقط بلده با لجبازی و داد و بیداد مالکیتت رو به رخ بکشه.

---

### زنگ آخر ـ پشت بام دبیرستان

از کلاس فرار کرده بودم. حوصله‌ی نگاه‌های سنگین جونگکوک رو توی کلاس نداشتم. درِ سنگین پشت‌بام رو باز کردم و هوای خنک پاییزی به صورتم خورد.

فکر می‌کردم اینجا تنهام، اما با دیدن کسی که لبه‌ی دیوار پشت‌بام نشسته بود، ایستادم.
دیدگاه ها (۰)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

تکپارتی از جین...«دوستان بعضی اوقات ممکنه وسط فیک طولانی تک ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت سومروز بعد، ا/ت طبق معمول بعد از کلاس...

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط