007-پنهان در مه - پارت ۱۰۳

...
007-پنهان در مه - پارت ۱۰۳
...

آنیا مثل هر روز، با لبخندی از سر خوشحالی به سمت بکی رفت و برایش دست تکان داد. بکی نیز با صمیمیت دستش را دور گردن آنیا انداخت و آن‌ها با هم به سمت کلاس حرکت کردند. در آنجا، دامیان در سکوت مطلق نشسته بود و نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم روی میز خیره مانده بود. آنیا با دیدن او، غمی را در چشمانش حس کرد، اما با خود فکر کرد که شاید این فقط یک دوره گذرا باشد و به‌زودی حال او بهتر خواهد شد. اما این وضعیت، برخلاف انتظار، روزهای متمادی ادامه یافت؛ فرقی نمی کرد که آنیا او را صدا کند یا نه ، دامیان در تمام این مدت، حتی یک بار هم نگاهی به آنیا نمی انداخت.

سرانجام، بعد از چند روز زمانی که زنگ آخر مدرسه نواخته شد، اویل و اوین زودتر از دامیان از کلاس خارج شدند و بکی نیز با آنیا خداحافظی کرد. آنیا که دیگر نمی‌توانست این بی‌تفاوتی و رفتار سرد ناگهانیِ دامیان را تحمل کند، به سمت او رفت و با لحنی که نشان از کلافگی داشت، پرسید: «هی، چرا اینطوری می‌کنی؟»

دامیان با بی‌میلی، سرش را بالا آورد و نگاهی گذرا به او انداخت: «منظورت چیه؟»

آنیا با عصبانیت پاسخ داد: «چرا این چند روز جوری رفتار می‌کنی انگار من وجود ندارم؟»

دامیان بدون اینکه ذره‌ای از لحن سردش کم شود، ادامه داد: «منظورت رو نمی‌فهمم، من و تو از اولم رابطه نزدیکی نداشتیم!»

با شنیدن این حرف، دنیای آنیا فرو ریخت. انگار تمام احساساتش در یک لحظه خاکستر شد. او با لحنی که از شدت شوک و خشم می‌لرزید، گفت: «چ...»

اما جمله‌ی دامیان مانند پتک در سرش می‌کوبید. آنیا با خشمی که دیگر قابل کنترل نبود، دستش را روی میز کوبید و فریاد زد: «بلند شو!»

دامیان که از این واکنش غیرمنتظره جا خورده بود، با تعجب پرسید: «چرا؟»

آنیا با صدایی که حالا بلندتر و لرزان‌تر شده بود، دستور داد: «بهت گفتم بلند شو!!!»

دامیان، با همان بی‌میلی همیشگی‌اش، از جایش بلند شد. آنیا در اوج خشم، کلاهش را از روی سرش برداشت و آن را با تمام قدرت به سمت سینه‌ی دامیان کوبید و فریاد زد: «احمق بودم که فکر می‌کردم عوض شدی! نجات‌دهنده؟ هه! برای خودم متاسفم که اینطوری فکر می‌کردم!!»

سپس با عصبانیت چرخید تا از آنجا برود، اما دامیان در حرکتی ناگهانی، آستین لباس او را گرفت. آنیا با صورتی که از خشم سرخ شده بود، به سمت او بازگشت: «ولم کن!»

دستان دامیان به شدت می‌لرزید. او در سکوتی سنگین، به زمین خیره شد و چیزی نگفت. آنیا آهی از سر درماندگی و عصبانیت کشید، لباسش را از چنگ او بیرون کشید و با قدم‌های تند از کلاس خارج شد.

دامیان کلاه را در میان دستانش فشرد و دندان‌هایش را به هم سایید. او زیر لب با خود زمزمه کرد: «متاسفم من... من نمی‌دونم چطوری باید با این حقیقت کنار بیام...»

او سرش را بین دستانش گرفت و روی زمین نشست. در حالی که از شدت فشار روانی موهایش را می‌فشرد، زیر لب گفت: «متاسفم... می‌دونم باید خودم رو جمع و جور کنم، ولی... اگه تو اینو ندونی و بعداً بفهمی و ازم متنفر باشی... اونم وقتی که دیگه هیچ جوره نتونم ازت دست بکشم، حتماً دیوونه می‌شم!»

در آن لحظاتِ دشوار، ذهن دامیان به سمت خاطره‌ای از چند روز پیش پر کشید؛ روزی که همه چیز از هم گسیخت...

چند روز قبل ، دامیان بعد از مدت ها به خانه‌ی رفته بود. او مثل هر روز ناهارش را به تنهایی خورد و به اتاقش رفت، اما ناگهان چیزی از پشت پنجره توجهش را جلب کرد. او با تردید جلو رفت و با دقت به بیرون خیره شد.

اشتباه نمی‌کرد. مردی که در میان باغ ایستاده بود، پدرش بود. دامیان با تعجب و هراسی که در دلش جوانه می‌زد، زیر لب گفت: «پدر... چرا اینقدر ناگهانی اومده خونه؟»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۲)

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

آوای شب پارت ۳۱ویو نویسنده (انیا روش پشت دامیان بود)انیا تا ...

عشقی حقیقی

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**(روز بعد - کلاس درس 🏫)بکی با یک دفت...

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

طلسم چشای بانمکت/p21/فصل ۲

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط