پارت اول._*بی گناهان*_

سپیده دم نزدیک بود.
ریسمان های نورانی آفتاب کم کم از طرف شرق پدیدار می شدند. آسمانی که اکنون گرگ و میش بود ولی برای خانواده ی خرابه نشین ها دردی بی پایان بود که تا ابد ادامه خواهد داشت.
در جنوب شرقی شهر بزرگ «والدِرمور» کم و بیش یه زباله دانی بزرگ بود. جایی که فراموش شده. جایی که در گوشه ی شهر، آهن قراضه ها خانه ای ساخته بودند و برای خرابه نشین ها سر پناهی کوچک شده بودند.
خرابه نشین ها در انتظار طلوع کامل آفتاب حالا بیرون از خانه ی کج و معوجشان روی خاک نشسته بودند و به کپه خاک رو به رویشان می نگریدند.
دوقلو ها، "لئو" و "لیانِ" شش ساله مثل عروسک هایی به هم دوخته شده بودند، همدیگر را در آغوش خود جای داده بودند و به زمین زیر پایشان خیره شده بودند.
ناگهان دختر بزرگ تر به نام "آلیا" که مو های مشکی آشفته ی خود را روی صورتش ریخته بود تا کسی حال و هوایش را نبیند، دستی به سر پسر بچه های بیگناه کشید. آلیا فقط ۱۱ سال داشت. ولی قدرت درک و فهم و تحملش از بقیه ی خرابه نشین ها بیشتر بود.
آلیا ناگهان، با تکان شدید از طرف دختر بزرگ تر کنارش به کمی آن طرف تر مایل شد.
"سوفیا"، دختر بزرگ تر از آلیا بود. ۱۳ سالش بود اما به اندازه ی یه بچه ی هفت یا هشت ساله گریه می کرد. قد سوفیا نسبتا متوسط بود و تقریبا هم قد آلیا بود. مو های قهوه ای روش کوتاهش اکنون به ناهموار ترین شکل روی سر و صورتش پخش بودند و صورت غرق در اشکش باعث میشد پوستش روشن تر به نظر برسد.
و در آخر..."سِرا". بزرگ ترین بچه در بین خرابه نشین ها که به تنهایی بچه ها را مراقبت می کرد. دختر هفده ساله ای که رنگ تیره ی مو هایش به قهوه ای می زد. او جدا از بقیه ی بچه ها نشسته بود و در شوکی پر از درد غرق شده بود و دانه های اشک از صورتش مانند مروارید هایی بی شمار پایین می ریختند. ترکیب خشم و درد و غم در دلش می غرید و همچنان به کپه خاک رو به رویش نگاه می کرد.
انها خرابه نشین ها بودند که همه به کپه خاکی نگاه می کردند. چرا که در زیر آن خاک، جنازه ی"لارن"، برادر کوچکتر سرا خوابیده بود.
آن شب، لارن حالش از بقیه ی شب ها بدتر بود. سرفه هایش سنگین تر و رنگش زرد تر شده بود. خرابه نشین ها آن شب نه غذا داشتند و نه دارو و نه حتی مقداری دمنوش تا فقط حالش را بهتر کند.
لارن، آن شب بی صدا مرد. حتی خرابه نشین ها هم نمیتوانستند آن شوک بی صدای از دست رفتنش را تحمل کنند. او فقط ۱۵ سالش بود! رسما پسر بچه ای بود که در اوج بی گناهی در گذشت...
آن شب خرابه نشین ها، کل شب را تا خود سحر بیدار ماندند تا شاید بتوانند کمی از شوک از دست دادن لارن را در وجودشان دفن کنند.

آفتاب، کم کم روی مزار لارن افتاد و فضا را روشن تر کرد. انگار حتی آفتاب هم می خواست به خرابه نشین های بی گناه کمی امید بدهد.
سرا صورت منقبضش را که از اشک پر شده بود را با آستین لباسش پاک کرد. و بلند شد. باری دیگر به مزار برادر بیگناهش که آرام زیر خاک خوابیده بود نگاه کرد.
بقیه ی بچه ها هم با چشمانی که زیرش گود افتاده بود برگشتند و به سرا نگاه کردند.
«دیدین چی شد؟!»
سرا این را در حالی که دندان هایش را به هم می سایید گفت.
«دیدین گه بلایی سر لارن اومد؟»
صدایش را اینبار کمی بالا تر برد.
«پس یکم حرف گوش کن باشید و انقدر احمق نباشید! اگه بخواین همینطوری به بازیگوشی و بی خیال بودن ادامه بدید سرنوشتتون تبدیل میشه به لارن!»
جمله اش را با فریاد سر بچه های بی گناه تمام کرد. در حالی که با انگشت و با خشم به مزار لارن اشاره می کرد. خودش هم نمی دانست چرا اینجوری خشمش را سر بچه های بی گناه خالی می کند.
ناگهان آلیا ایستاد «ولی سرا. لارن که همیشه حرف گوش میداد. اون... اون فقط مریض بود»
سرا با خشم پا کوبید و جلو امد و با دستش یک سیلی محکم توی گوش الیا خواباند. صدایش در سکوت بی کران زباله دانی پیچید. سوفیا دوقلو ها را در بر گرفت و مانع از گریشان شد.
آلیا با نگاهی بهت زده سرش را پایین انداخت و به زمین نگاه کرد.
سرا که معلوم نبود از شدت عصبانیت و یا خجالت سرخ شده بود با نگاهی وحشیگرانه گفت«دهنت رو ببند بچه ی احمق.بهونه های الکی نیار و حرف گوش بده! و دیگه حق نداری اسم لارن رو بیاری!»

همه ی این ها، از سر از دست دادن بود. نه چیز دیگه.
دیدگاه ها (۱)

*یکی بود، یکی نبود...توی یه گوشه‌ی کوچولوی دنیا، پسری زندگی ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۰‌در شب قبل از مهما...

داستان کودکانه «سنجاب کوچولو و گردویِ طلايي» به نویسندگی رزی...

جنگل نفرین شده پارت ۱۰

007-پنهان در مه - پارت ۷۶

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 26آن شب، ویولت و هوسوک در مهمان‌خانه...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط