خسف | قصه سی و دوم: امام جواد (ع) (بخش پایانی)

کودکی که در ده سالگی امام شد و بازی را از درون کاخ به هم زد

ازدواج اجباری و بازی دو سر باخت

عقد بسته شد.
ام فضل به همسری امام جواد (ع) درآمد.
اما این ازدواج، برای امام نه یک پیوند عاشقانه، که یک مأموریت امنیتی-سیاسی بود.

مأمون چه می‌خواست؟
۱. امام را از مدینه (پایگاه مردمی‌اش) جدا کند.
۲. امام را در کاخ، تحت نظر جاسوسانش قرار دهد.
۳. رفتار و رفت‌وآمد امام را کنترل کند تا ارتباطش با شبکه وکلا قطع شود.

امام چه کرد؟
۱. عقد را پذیرفت، اما بلافاصله اعلام کرد که باید به مدینه برگردد. مأمون نتوانست مخالفت کند، چون شرط نکرده بود که در بغداد بماند.
۲. در مدینه، خانه‌ای مستقل داشت و ارتباطش با شیعیان را از سر گرفت.
شبکه وکالت، فعال‌تر از همیشه کار می‌کرد.
۳. ام فضل، در عمل، یک «جاسوس رسمی» در خانه امام شد.
اما امام چنان با کرامت با او رفتار کرد که نتوانست گزارشی علیه امام به پدرش بدهد.
۴. امام با این ازدواج، بهانه را از دست مأمون گرفت.
حالا دیگر مأمون نمی‌توانست بگوید:
«من با آل علی (ع) دشمنم.»

بازی دو سر باخت مأمون:
او فکر کرد امام را در حرمسرایش خنثی می‌کند.
اما امام، همان قصر را به سنگری دیگر تبدیل کرد.
حالا علاوه بر مدینه، در بغداد هم پایگاهی داشت.
و مهم‌تر از همه، مشروعیت مأمون، روزبه‌روز بیشتر زیر سوال می‌رفت.
مردم می‌دیدند که این خلیفه، برای توجیه خودش، مجبور شده دخترش را به یک پسر علوی بدهد.
یعنی «او نیازمند آل علی (ع) است»، نه آل علی (ع) نیازمند او.

جریان‌شناسی مخالفان

۱. عباسیانِ حسود:
همان عموزاده‌های مأمون که از ازدواج تحمیلی خشمگین بودند.
نه دلشان برای شیعه می‌سوخت، نه برای مأمون.
فقط می‌ترسیدند قدرت از دستشان برود.
بعدها همین‌ها در شهادت امام نقش داشتند.

۲. واقفیه:
جریان انحرافی داخلی شیعه
خطرناک‌تر از عباسیان.
آنها معتقد بودند امام کاظم (ع) همان «مهدی موعود» است و وفات نکرده، اند بلکه در غیبت رفته اند.
پس امامان بعد از او را قبول نداشتند.
پول‌های کلانی (خمس) نزدشان مانده بود و نمی‌خواستند به دست امام بعدی برسد.
انگیزه مالی، پشت نقاب اعتقادات انحرافی پنهان بود.
امام جواد (ع) با برخورد قاطع و علمی، این جریان را رسوا کرد.

۳. جاسوسان در لباس خدمتکار:
ام فضل و کنیزانش، بخشی از دستگاه جاسوسی مأمون در خانه امام بودند.
اما هیچ‌کدام نتوانستند گزارشی دال بر «خطای سیاسی» امام تهیه کنند.
چون امام، سیاست را با گناه و دروغ مخلوط نمی‌کرد.
او با «علم و تقوا» سیاست‌ورزی می‌کرد و این، از دسترس جاسوسان خارج بود.

شهادت؛ آخرین برگ از دفتر مأمون

مأمون مُرد، اما نقشه‌اش نمُرد.
جانشینش، «معتصم عباسی»، از همان ابتدا به امام جواد (ع) به چشم یک تهدید نگاه می‌کرد.
معتصم امام را به بغداد فراخواند.
اما این بار قصد، فقط کنترل نبود.
قصد، حذف بود.

تحریکات عباسیانِ حسود و جاسوسانی مثل ام فضل، معتصم را به این نتیجه رساند که امام، خطری بالفعل است.
ام فضل، همسر امام، به اشاره پدرخوانده‌های عباسی‌اش، امام را مسموم کرد.
امام محمد بن علی (ع) در ۲۵ سالگی به شهادت رسید.
جوان‌ترین امام شیعه، غریبانه در بغداد جان داد و در کنار جدّش امام موسی بن جعفر (ع)، در کاظمین به خاک سپرده شد.

و باز هم، دشمن خواست با کشتن، نور را خاموش کند.
اما قبر امام جواد (ع) در کنار قبر امام کاظم (ع)، زیارتگاه شد. کاظمین، قبله‌گاه عاشقان.
و خون این امام، مثل خون پدرانش، در رگ‌های تاریخ جوشید و جریان تشیع را زنده‌تر کرد.

درس‌های این قصه

۱. امامت به سن نیست.
امام جواد (ع) در ده سالگی، دانشمندترین مرد زمانه خود بود.
این یعنی «نصب الهی» فراتر از معیارهای بشری است.

۲. دشمن، گاهی با «ازدواج» حمله می‌کند.
مأمون به جای شمشیر، دخترش را فرستاد.
باید حواسمان به «نفوذ نرم» باشد.

۳. تشکیلات را زنده نگه دار.
حتی وقتی تحت نظر جاسوسان هستی، شبکه وکالت را سرپا نگه دار.

۴. جریان‌های انحرافی داخلی، از دشمن بیرونی خطرناک‌ترند.
واقفیه با نقاب «اعتقاد به مهدویت»، پول و قدرت را احتکار می‌کردند.

۵. دشمن هرگز آرام نمی‌گیرد.
مأمون مُرد، اما معتصم جایش را گرفت.
مبارزه، پایانی ندارد.
فقط چهره‌ها عوض می‌شوند.

در ادامه می‌خوانیم:
«امام هادی (ع)؛ سامرا؛ وقتی دشمن تو را به پادگان پناهنده می‌کند تا خفه شوی، تو چطور همان جا دانشگاه شیعه را تأسیس می‌کنی؟»

🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعده‌گاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی
📌 https://eitaa.com/Khasf_Bayda

#خسف #امام_جواد #باب_الحوائج #کودک_امام #مأمون #ازدواج_سیاسی #واقفیه #جریان_شناسی #نفوذ #قرارگاه_بصیرت #ظهور
دیدگاه ها (۱)

خسف | قصه سی و دوم: امام جواد (ع) (بخش اول)

خسف | قصه سی و سوم: امام هادی (ع) (بخش اول)

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش دوم)

خسف | قصه سی ام: امام کاظم (ع) (بخش اول)

خسف | قصه سی و یکم: میراث رضا (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش اول)

خسف | قصه سی و چهارم: امام عسکری (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه بیست و هفتم: امام باقر (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه سی و سوم: امام هادی (ع) (بخش دوم)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط