چپتر اخر
پنج سال بعد.
شهر پاریس در آرامش عصرگاهی غرق بود. تو در کافهای کوچک در کنارهی رود سن نشسته بودی و کتابی در دست داشتی. هویت جدیدت، زندگیای آرام و به دور از خون و اسلحه برایت ساخته بود؛ درست همانطور که آنها میخواستند. ثروت بونتن که در آن فلشمموری کوچک نهفته بود، حالا صرف امور خیریه و ساختن زندگیای شده بود که بوی باروت نمیداد.
اخبار تلویزیون کافه، مستندی دربارهی «سقوط امپراتوری بونتن» پخش میکرد. گزارشگر میگفت که در آن شب سرنوشتساز، قایق اصلی منفجر شد و هیچ جسدی پیدا نشد. پلیس پرونده را مختومه اعلام کرده بود: «مرگ در دریا».
نفسی عمیق کشیدی و فنجان قهوهات را بلند کردی. اما ناگهان، سایهای روی میزت افتاد. بوی عطر خنک و آشنایی، ضربان قلبت را متوقف کرد.
«گفته بودم که از جهنم برمیگردم، مگه نه؟»
صدای ران بود. سرت را بلند کردی. او با عینک آفتابی و کتوشلواری شیک، با همان لبخند کج همیشگی روبرویت ایستاده بود. اما او تنها نبود. صندلی کنارش توسط ایزانا اشغال شد که حالا موهایش را بلند تر کرده بود و نگاهش آرامتر به نظر میرسید.
«فکر کردی به این راحتی از دست ما خلاص میشی؟» ایزانا زمزمه کرد و دستش را روی میز دراز کرد. «ما پادشاهیمون رو دادیم تا بتونیم توی دنیای تو زندگی کنیم.»
قلبت به شدت میتوبید. «مایکی... اون کجاست؟»
صدای قدمهایی آرام از پشت سرت آمد. دستی گرم روی شانهات نشست. برگشتی و با مایکی روبرو شدی. او دیگر آن لباسهای سیاه بونتن را بر تن نداشت؛ یک بافتنی ساده پوشیده بود و چشمانش، برای اولین بار در تمام این سالها، میدرخشید. او دیگر یک هیولا نبود، فقط مردی بود که خانهاش را پیدا کرده بود.
«من قول دادم که هر جا باشی، اونجا باشم،» مایکی گفت و کنار تو نشست.
کمی دورتر، در میزی دیگر، سانزو را دیدی که با کلاهی لبهدار نشسته بود و با لبخندی رضایتبخش، از دور مراقبت بود. او هنوز هم محافظت را رها نکرده بود.
آنها زنده مانده بودند. نه به عنوان رهبران بونتن، بلکه به عنوان مردانی که تمام پلهای پشت سرشان را خراب کرده بودند تا در سکوت و گمنامی، در سایهی زندگی تو نفس بکشند. رقابت مرگبار آنها به یک صلح مسلحانه تبدیل شده بود؛ آنها پذیرفته بودند که هیچکدام نمیتوانند تو را به تنهایی داشته باشند، پس ترجیح داده بودند تو را با هم شریک شوند تا اینکه اصلاً نداشته باشند.
تو به هر سه نگاه کردی. آنها هنوز هم خطرناک، هنوز هم دیوانه و هنوز هم عاشق بودند. دنیای تو دیگر هرگز کاملاً عادی نمیشد، اما در میان این سه نوع جنون، تو امنیت را پیدا کرده بودی.
مایکی دستت را گرفت، ران دست دیگرت را، و ایزانا با نگاهش به تو پیوست.
«حالا...» مایکی لبخند زد، «داستان ما واقعاً شروع میشه.»
خورشید در افق پاریس غروب کرد و سایهی چهار نفر بر سنگفرشهای خیابان یکی شد. بونتن مرده بود، اما افسانهی آنها در قلب تو تا ابد زنده میماند.
**پایان.**
شهر پاریس در آرامش عصرگاهی غرق بود. تو در کافهای کوچک در کنارهی رود سن نشسته بودی و کتابی در دست داشتی. هویت جدیدت، زندگیای آرام و به دور از خون و اسلحه برایت ساخته بود؛ درست همانطور که آنها میخواستند. ثروت بونتن که در آن فلشمموری کوچک نهفته بود، حالا صرف امور خیریه و ساختن زندگیای شده بود که بوی باروت نمیداد.
اخبار تلویزیون کافه، مستندی دربارهی «سقوط امپراتوری بونتن» پخش میکرد. گزارشگر میگفت که در آن شب سرنوشتساز، قایق اصلی منفجر شد و هیچ جسدی پیدا نشد. پلیس پرونده را مختومه اعلام کرده بود: «مرگ در دریا».
نفسی عمیق کشیدی و فنجان قهوهات را بلند کردی. اما ناگهان، سایهای روی میزت افتاد. بوی عطر خنک و آشنایی، ضربان قلبت را متوقف کرد.
«گفته بودم که از جهنم برمیگردم، مگه نه؟»
صدای ران بود. سرت را بلند کردی. او با عینک آفتابی و کتوشلواری شیک، با همان لبخند کج همیشگی روبرویت ایستاده بود. اما او تنها نبود. صندلی کنارش توسط ایزانا اشغال شد که حالا موهایش را بلند تر کرده بود و نگاهش آرامتر به نظر میرسید.
«فکر کردی به این راحتی از دست ما خلاص میشی؟» ایزانا زمزمه کرد و دستش را روی میز دراز کرد. «ما پادشاهیمون رو دادیم تا بتونیم توی دنیای تو زندگی کنیم.»
قلبت به شدت میتوبید. «مایکی... اون کجاست؟»
صدای قدمهایی آرام از پشت سرت آمد. دستی گرم روی شانهات نشست. برگشتی و با مایکی روبرو شدی. او دیگر آن لباسهای سیاه بونتن را بر تن نداشت؛ یک بافتنی ساده پوشیده بود و چشمانش، برای اولین بار در تمام این سالها، میدرخشید. او دیگر یک هیولا نبود، فقط مردی بود که خانهاش را پیدا کرده بود.
«من قول دادم که هر جا باشی، اونجا باشم،» مایکی گفت و کنار تو نشست.
کمی دورتر، در میزی دیگر، سانزو را دیدی که با کلاهی لبهدار نشسته بود و با لبخندی رضایتبخش، از دور مراقبت بود. او هنوز هم محافظت را رها نکرده بود.
آنها زنده مانده بودند. نه به عنوان رهبران بونتن، بلکه به عنوان مردانی که تمام پلهای پشت سرشان را خراب کرده بودند تا در سکوت و گمنامی، در سایهی زندگی تو نفس بکشند. رقابت مرگبار آنها به یک صلح مسلحانه تبدیل شده بود؛ آنها پذیرفته بودند که هیچکدام نمیتوانند تو را به تنهایی داشته باشند، پس ترجیح داده بودند تو را با هم شریک شوند تا اینکه اصلاً نداشته باشند.
تو به هر سه نگاه کردی. آنها هنوز هم خطرناک، هنوز هم دیوانه و هنوز هم عاشق بودند. دنیای تو دیگر هرگز کاملاً عادی نمیشد، اما در میان این سه نوع جنون، تو امنیت را پیدا کرده بودی.
مایکی دستت را گرفت، ران دست دیگرت را، و ایزانا با نگاهش به تو پیوست.
«حالا...» مایکی لبخند زد، «داستان ما واقعاً شروع میشه.»
خورشید در افق پاریس غروب کرد و سایهی چهار نفر بر سنگفرشهای خیابان یکی شد. بونتن مرده بود، اما افسانهی آنها در قلب تو تا ابد زنده میماند.
**پایان.**
- ۲.۰k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط