Road to Light - Return of the Empire [season ۱ (آغاز)(Part۶)]
🌑𝕽𝖔𝖆𝖉 𝖙𝖔 𝕷𝖎𝖌𝖍𝖙 - 𝕽𝖊𝖙𝖚𝖗𝖓 𝖔𝖋 𝖙𝖍𝖊 𝕰𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🌑
🌑(راهی به سوی نور _ بازگشت امپراتوری )🌑
بعد از اینکه ارباب جوان رو تا کتاب خونه همراهی کردم برگشتم، خانوم ده دقیقه پیش منو صدا زده بودن حتما الان از دستم خیلی اعصبانین ؛ در زدم ،
_ بله ؟!
* منم خانوم !
_ بیا تو فیون
وارد اتاق شدم و در رو بستم ،
_ کجا بودی تا الان ؟
* سر راه ارباب جوان منو دید و از من خواست تا کتاب خونه رو بهش نشون بدم
_اما وقت زیادی تا ساعت نُه نمونده!
* منم بهشون گفتم ، اما ایشون اِسرار داشتن که برن به کتاب خونه، میگفتن حوصلشون خیلی سر رفته !
_ عجب ، چقدر فعال ، خیلی خوبه ، اگه کتاب میخونه یعنی با برنامه فشرده درسی هم هیچ مشکلی نخواهد داشت !
* اما خانوم اگه دیر به اتاقشون برسن ؟!
_ برای امشب مشکلی نداره ؛
فیون !
* بله خانوم؟
_ ازت میخوام همین الان بری و به فرانک بگی همرو جمع کنه و به اتاق جلسات بیان ، جلسه فوریه !
* چشم خانوم
ادای احترام کردم و از اتاق خارج شدم ، به طرف اتاق فرانک رفتم ؛ در زدم
&بله ؟
* منم فیون
& بیا تو
در باز کردم و وارد اتاق شدم کههه...
خدای من ، چرا لباس تنش نبود !!!!!
* ب ب بببخشید، چرا لباس تنتون نیست ؟
& به شما ربطی داره ؟!
بعدشم لباس تن من نیست ، تو چرا نگا میکنی ؟!
* هی هیچی ، خانوم گفتن فورا همرو خبر کنید و به اتاق جلسات برید ، جلسه فوریه !
& برای چی ؟
ببینم گفتی امروز ادوارد پسر بزرگ چارلز اومده اینجا؟
* بله
& باشه ، ممنون ، میتونی بری
قبل اینکه حرفش تموم شه اتاقو ترک کردم ، وایی چرا لخت بود ، ولی عجب بدن عضلانی داشت هاااا!!
از موقعی که یادم میاد هیچ وقت درست به فرانک نگاه نکرده بودم ، اون از وقتی که اومد اینجا مورد لطف خانوم قرار گرفت و زود شد دست راست خانوم و فرد مورد اعتمادش و مشاور ، یه جورایی شد همه کاره ، بعد من !
هیچی !!!
& عجب خدمتکار پر رویی ، البته از همون اولم همینجوری بود ؛
اما فکر کنم بلاخره وقتش رسیده!
سریع لباس پوشیدم (فقط پیراهن تنش نبوده!!) و رفتم به بقیه خبر دادم ، همه توی سالن اصلی عمارت جمع شدن !
^ چه خبره فرانک ؟
& هیچی سروانتس، خانوم جلسه فوری گذاشتن، همه اومدن ؟
^ آره بریم .
& حرکت کنید
همه باهم به سمت اتاق جلسات رفتیم ، در زدیم
_ بیاید تو
در رو باز کردم و همه داخل اتاق شدیم
_ بشینین
همه نشستن
& خب خانوم میشه بگید این جلسه فوری برای چیه؟
_ عجله نکن فرانک ! میگم !
مطمئنم همه شما تا الان این خبر به گوشتون رسیده که ادوارد پسر چارلز اومده اینجا !
&^ پس بلاخره وقتش شد !!
_ آره، بلاخره زمانش رسیده ، اما ...
#𝕽𝖔𝖆𝖉_𝖙𝖔_𝕷𝖎𝖌𝖍𝖙_𝕽𝖊𝖙𝖚𝖗𝖓_𝖔𝖋_𝖙𝖍𝖊_𝕰𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊
#داستان
#فانتزی
#عاشقانه
#جادویی
#درام
#فانتزی
#اکشن
#پادشاهی
#امپراطوری
🌑(راهی به سوی نور _ بازگشت امپراتوری )🌑
بعد از اینکه ارباب جوان رو تا کتاب خونه همراهی کردم برگشتم، خانوم ده دقیقه پیش منو صدا زده بودن حتما الان از دستم خیلی اعصبانین ؛ در زدم ،
_ بله ؟!
* منم خانوم !
_ بیا تو فیون
وارد اتاق شدم و در رو بستم ،
_ کجا بودی تا الان ؟
* سر راه ارباب جوان منو دید و از من خواست تا کتاب خونه رو بهش نشون بدم
_اما وقت زیادی تا ساعت نُه نمونده!
* منم بهشون گفتم ، اما ایشون اِسرار داشتن که برن به کتاب خونه، میگفتن حوصلشون خیلی سر رفته !
_ عجب ، چقدر فعال ، خیلی خوبه ، اگه کتاب میخونه یعنی با برنامه فشرده درسی هم هیچ مشکلی نخواهد داشت !
* اما خانوم اگه دیر به اتاقشون برسن ؟!
_ برای امشب مشکلی نداره ؛
فیون !
* بله خانوم؟
_ ازت میخوام همین الان بری و به فرانک بگی همرو جمع کنه و به اتاق جلسات بیان ، جلسه فوریه !
* چشم خانوم
ادای احترام کردم و از اتاق خارج شدم ، به طرف اتاق فرانک رفتم ؛ در زدم
&بله ؟
* منم فیون
& بیا تو
در باز کردم و وارد اتاق شدم کههه...
خدای من ، چرا لباس تنش نبود !!!!!
* ب ب بببخشید، چرا لباس تنتون نیست ؟
& به شما ربطی داره ؟!
بعدشم لباس تن من نیست ، تو چرا نگا میکنی ؟!
* هی هیچی ، خانوم گفتن فورا همرو خبر کنید و به اتاق جلسات برید ، جلسه فوریه !
& برای چی ؟
ببینم گفتی امروز ادوارد پسر بزرگ چارلز اومده اینجا؟
* بله
& باشه ، ممنون ، میتونی بری
قبل اینکه حرفش تموم شه اتاقو ترک کردم ، وایی چرا لخت بود ، ولی عجب بدن عضلانی داشت هاااا!!
از موقعی که یادم میاد هیچ وقت درست به فرانک نگاه نکرده بودم ، اون از وقتی که اومد اینجا مورد لطف خانوم قرار گرفت و زود شد دست راست خانوم و فرد مورد اعتمادش و مشاور ، یه جورایی شد همه کاره ، بعد من !
هیچی !!!
& عجب خدمتکار پر رویی ، البته از همون اولم همینجوری بود ؛
اما فکر کنم بلاخره وقتش رسیده!
سریع لباس پوشیدم (فقط پیراهن تنش نبوده!!) و رفتم به بقیه خبر دادم ، همه توی سالن اصلی عمارت جمع شدن !
^ چه خبره فرانک ؟
& هیچی سروانتس، خانوم جلسه فوری گذاشتن، همه اومدن ؟
^ آره بریم .
& حرکت کنید
همه باهم به سمت اتاق جلسات رفتیم ، در زدیم
_ بیاید تو
در رو باز کردم و همه داخل اتاق شدیم
_ بشینین
همه نشستن
& خب خانوم میشه بگید این جلسه فوری برای چیه؟
_ عجله نکن فرانک ! میگم !
مطمئنم همه شما تا الان این خبر به گوشتون رسیده که ادوارد پسر چارلز اومده اینجا !
&^ پس بلاخره وقتش شد !!
_ آره، بلاخره زمانش رسیده ، اما ...
#𝕽𝖔𝖆𝖉_𝖙𝖔_𝕷𝖎𝖌𝖍𝖙_𝕽𝖊𝖙𝖚𝖗𝖓_𝖔𝖋_𝖙𝖍𝖊_𝕰𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊
#داستان
#فانتزی
#عاشقانه
#جادویی
#درام
#فانتزی
#اکشن
#پادشاهی
#امپراطوری
- ۲۱.۱k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط