رمان اسیر خان پارت ششم ۶
اسیر.خان.👑🔥پارت⁶
فلش بک به شب قبل:
از زبان اردوان:
دنیا دور سرم میچرخید و هر لحظه عصبی تر میشدم
بدون توجه به آدمای جلو عمارت رفتم سمت خود عمارت. میخواستم تنها باشم
میدونستم پیروز حلش میکنه. رفتم توی عمارت از جلوی چشم های متعجب و ترسیده گل بانو و بابام رد شدم و یک راست رفتم سمت اتاق دلنواز
دستم روی دستگیره موند ولی....
ولی بازش نکردم
نمیخوام ببینمش!ممکنه بلایی سرش بیارم ولی
ولی این عمارتو واسه خودش باباش و اون برادر قاتلش جهنم میکنم
دستمو مشت کردم و سمت اتاق خودم رفتم
داشتم خفه میشدم
جلیقه و پیراهنم رو درآوردم و پرت کردم گوشه اتاق
جلوی آینه وایستادم. رگ توی پیشونیم متورم شده بود
چهره برزخیم بهم یاد آوری میکرد که چقدر احمق بودم
چطور قبول کردم دلیل مرگ خواهرم اینه؟چجوری به حرفای مردم ده گفتم یه مشت شایعه؟
چشم هامو با خشم بستم. ببخش منو خواهر کوچولو! ببخش داداشت پیشت نبود
ولی حالا
انتقام تک تک اشک هایی که ریختی رو سرشون خالی میکنم
فقط صب کن!
هوف باید یه دوش بگیرم. رفتم توی حموم و آب سرد رو باز کردم......(چند دقیقه بعد)
آب سرد همیشه کار ساز بود
اعصابمو راحت میکرد ولی کاش میشد فکر های توی سرم رو هم با آب شست و برد
از کمدم یه شلوار اس لش و یه تیشرت برداشتم
سریع پوشیدم
بدون اینکه موهامو خشک کنم رفتم طبقه پایین.
راوی کل:
با اینکه از نیمه شب گذشته بود اما هیچکس از اهالی خونه نخوابیده بود به جز یک نفر
دلنواز!یا از دیده اردوان خان یک قاتل کوچیک
کسی که میدونست خواهرش به دست برادرش کشته شده اما بخاطر مال و ثروت بیشتر سکوت کرده بود
اردوان با قدم هایی نه چندان تند در حالی که هنوز قطره های سرد آب از موهاش میچکید به سمت سالن پذیرایی رفت
به محض دیدن پیروز از اون جویا احوال عمو هاش و چند نفری که جلوی دروازه عمارت بودن شد
پیروز گفت با اونها صحبت کرده و جای نگرانی نیست
اردوان ته دلش بابت بودن پیروز خدارو شکر کرد! و گفت
پیروز همین الان میری خان و گل بانو رو صدا میزنی تا بیان
خودت هم اینجا میمونی کارت دارم
امشب باید معلوم بشه چه کسی اینجا دروغگوعه
#رمان
فلش بک به شب قبل:
از زبان اردوان:
دنیا دور سرم میچرخید و هر لحظه عصبی تر میشدم
بدون توجه به آدمای جلو عمارت رفتم سمت خود عمارت. میخواستم تنها باشم
میدونستم پیروز حلش میکنه. رفتم توی عمارت از جلوی چشم های متعجب و ترسیده گل بانو و بابام رد شدم و یک راست رفتم سمت اتاق دلنواز
دستم روی دستگیره موند ولی....
ولی بازش نکردم
نمیخوام ببینمش!ممکنه بلایی سرش بیارم ولی
ولی این عمارتو واسه خودش باباش و اون برادر قاتلش جهنم میکنم
دستمو مشت کردم و سمت اتاق خودم رفتم
داشتم خفه میشدم
جلیقه و پیراهنم رو درآوردم و پرت کردم گوشه اتاق
جلوی آینه وایستادم. رگ توی پیشونیم متورم شده بود
چهره برزخیم بهم یاد آوری میکرد که چقدر احمق بودم
چطور قبول کردم دلیل مرگ خواهرم اینه؟چجوری به حرفای مردم ده گفتم یه مشت شایعه؟
چشم هامو با خشم بستم. ببخش منو خواهر کوچولو! ببخش داداشت پیشت نبود
ولی حالا
انتقام تک تک اشک هایی که ریختی رو سرشون خالی میکنم
فقط صب کن!
هوف باید یه دوش بگیرم. رفتم توی حموم و آب سرد رو باز کردم......(چند دقیقه بعد)
آب سرد همیشه کار ساز بود
اعصابمو راحت میکرد ولی کاش میشد فکر های توی سرم رو هم با آب شست و برد
از کمدم یه شلوار اس لش و یه تیشرت برداشتم
سریع پوشیدم
بدون اینکه موهامو خشک کنم رفتم طبقه پایین.
راوی کل:
با اینکه از نیمه شب گذشته بود اما هیچکس از اهالی خونه نخوابیده بود به جز یک نفر
دلنواز!یا از دیده اردوان خان یک قاتل کوچیک
کسی که میدونست خواهرش به دست برادرش کشته شده اما بخاطر مال و ثروت بیشتر سکوت کرده بود
اردوان با قدم هایی نه چندان تند در حالی که هنوز قطره های سرد آب از موهاش میچکید به سمت سالن پذیرایی رفت
به محض دیدن پیروز از اون جویا احوال عمو هاش و چند نفری که جلوی دروازه عمارت بودن شد
پیروز گفت با اونها صحبت کرده و جای نگرانی نیست
اردوان ته دلش بابت بودن پیروز خدارو شکر کرد! و گفت
پیروز همین الان میری خان و گل بانو رو صدا میزنی تا بیان
خودت هم اینجا میمونی کارت دارم
امشب باید معلوم بشه چه کسی اینجا دروغگوعه
#رمان
- ۹.۰k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط