رمان از یخ تا آتش
#Part_4
_بترسم؟ انسان کوچولو من از هم نوع های کوچیک و بی ارزشت نمیترسم. فقط تا وقتی که بفهمم چرا از شب اول کاملا همه چیزو فراموش نکردی میمونم و بعدش هر کدوم به زندگی خودمون برمیگردیم.
+منظورت چیه!؟
_من از شب اول حافظتو از چیزی که دیدی پاک کردم ولی تو همه چیزو حتی صدای منو یادت موند و مدام پیگیر شدی. یه جور نقص فنی هوم؟ وقتی درست بشه بازی تمومه
+من نمیخوام حافظم از اون شبا یا امشب پاک بشه
_یا خیلی شجاعی یا خیلی احمق. اگه الان حمله نکردم و هنوز خون توی بدنته صرفا چون سیرم و آرومم. وقتی یکم از این حال دربیام شاید یه ثانیه ی بعدش هم نبینی.
+میشه نقابتو برداری و ببینمت؟ لطفا؟؟
_اصلا شنیدی چی گفتم؟!
+آ آره ولی مهم نیست. میدونی این که الان خوناشام واقعی جلومه چقدر عجیب و رویاییه! نمیتونم باور کنم حتی
_منظورت از رویا، کابوسه دیگه؟
+نه نه. من، من واقعا خوناشاما رو دوست دارم خیلی راجبتون تحقیق کردم البته یعنی افسانه خواندم ولی اینکه الان واقعی شده واااووو این رویااییهه
_خب بچه، رویات، همون خوناشام از نظر تو چیه اصلا؟
+خوناشام یه موجود افسانه ایه که از نور خورشید دوری میکنه از خون موجودات زنده به خصوص انسان تغذیه میکنه اما میتوانن چیزای دیگه هم بخورن. خوناشام ها تا وقتی بهشون آسیب نزنی کاری باهات ندارن و میتونن دوستای خوبی واسه آدما بشن...
_یه لحظه وایسا، این مزخرفاتو توی کدوم مهدکودک بهت گفتن؟
+چی!؟
سرشو چرخوند، منتظر بودم که حرف بزنه ولی توی چند صدم ثانیه حتی کمتر از زمان پلک زدن به سمتم اومد و محکم گلومو فشرد و منو به دیوار چسبوند. یهو ترس بهم غالب شد و دستمو با التماس روی دست سردش میزدم که ولم کنه.
_یک ثانیه وقت داری دستاتو پایین بندازی اگه میخوای زنده بمونی.
دستامو همون لحظه بردم پایین و به سختی نفس میکشیدم.
_خوبه، حالا با دقت گوش کن. اون افسانه های مزخرف رو فراموش کن، مهم نیست بقیه چطوری هستن یا هم نوعات چی گفتن. من کاملا کابوستم، میدونی جنون چیه؟ من مجنونم. من یه خوناشام ساده نیستم، من از جون دادن یه موجود دیگه زیر دستام لذت میبرم و صرفا یه غذا نیست یه بازیه. بازی ای که همه کارش منم. این یعنی واسم مهم نیست چقدر کوچیک یا بچه باشی من از غذاب دادن، درد دادن، دیدن التماس و تقلا لذت میبرم. اینا غذای اصلی منه نه لزوما خون یا هرچیز دیگه ای. پس بیا قبل از اینکه از زنده گذاشتنت پشیمون بشم و از این حالت آروم بودن دربیام اون نقص رو درست کنیم و زودتر به زندگی رنگارنگت برگردی، جایی که خوناشامی مثل منو یه اسب تک شاخ میبینی.
دستشو که برداشت با نفس نفس زدن افتادم روی زمین و سرفه میکردم و گلومو با تقلا برای کمی هوا میمالوندم.
_الان فهمیدی دیگه؟
+...
موهامو محکم کشید و مجبورم کرد سرمو بلند کنم.
_بهتره تا وقتی کنار همیم راضی نگهم داری وگرنه برای نابود کردنت حتی به یکی از قدرت هامم نیازی ندارم. من رو ارباب صدا میکنی و جواب کامل و واضح میدی اصلا از صداهای محو خوشم نمیاد. حالا دوباره میپرسم. فهمیدی انسان کوچولو؟
+...
وقتی دستش رو برد توی جیبش با ترس رفتم عقب.
+فهمیدم ارباب😨
_شما انسان ها تا وقتی زور یا ترس نباشه اصلا متوجه نمیشید. یه گوشه بی حرکت میشینی، شمع یا چراغ روشن نمیکنی و هیچ کدوم از این آشغال های الکتریکی هم استفاده نمیکنی تا وقتی که من بگم.
+بـ بله ارباب
_دختر خوب، حالا برو اون گوشه و بی حرکت بمون.
+بله ارباب
با ترس یه گوشه نشستم و زانوهامو بغل کردم. سرم روی پام بود و چند دقیقه بعد که سرمو بلند کردم دیدم نقابشو برداشته
بعد از 10لایک و 5کامنت میریم پارت بعدی🎀
مرسی از حمایتتون رفقا🥹🌺
#رمان #رمان_تاریک #Dark_romans #خوناشام #تخیلی #سرگرمی #قرمز #دراکولا #گرگ_و_میش #ونزدی #برام_استوکر #خون #Cherry_red #عاشقانه_تاریک #پروفایل #والپیپر #آهنگ #Dance #رقص #بیوگرافی #عاشقانه #عاشقانه_تاریک #فقط_جادو_اضافه_کن #سریال #فیلم #طلسم_شدگان #تینجری
_بترسم؟ انسان کوچولو من از هم نوع های کوچیک و بی ارزشت نمیترسم. فقط تا وقتی که بفهمم چرا از شب اول کاملا همه چیزو فراموش نکردی میمونم و بعدش هر کدوم به زندگی خودمون برمیگردیم.
+منظورت چیه!؟
_من از شب اول حافظتو از چیزی که دیدی پاک کردم ولی تو همه چیزو حتی صدای منو یادت موند و مدام پیگیر شدی. یه جور نقص فنی هوم؟ وقتی درست بشه بازی تمومه
+من نمیخوام حافظم از اون شبا یا امشب پاک بشه
_یا خیلی شجاعی یا خیلی احمق. اگه الان حمله نکردم و هنوز خون توی بدنته صرفا چون سیرم و آرومم. وقتی یکم از این حال دربیام شاید یه ثانیه ی بعدش هم نبینی.
+میشه نقابتو برداری و ببینمت؟ لطفا؟؟
_اصلا شنیدی چی گفتم؟!
+آ آره ولی مهم نیست. میدونی این که الان خوناشام واقعی جلومه چقدر عجیب و رویاییه! نمیتونم باور کنم حتی
_منظورت از رویا، کابوسه دیگه؟
+نه نه. من، من واقعا خوناشاما رو دوست دارم خیلی راجبتون تحقیق کردم البته یعنی افسانه خواندم ولی اینکه الان واقعی شده واااووو این رویااییهه
_خب بچه، رویات، همون خوناشام از نظر تو چیه اصلا؟
+خوناشام یه موجود افسانه ایه که از نور خورشید دوری میکنه از خون موجودات زنده به خصوص انسان تغذیه میکنه اما میتوانن چیزای دیگه هم بخورن. خوناشام ها تا وقتی بهشون آسیب نزنی کاری باهات ندارن و میتونن دوستای خوبی واسه آدما بشن...
_یه لحظه وایسا، این مزخرفاتو توی کدوم مهدکودک بهت گفتن؟
+چی!؟
سرشو چرخوند، منتظر بودم که حرف بزنه ولی توی چند صدم ثانیه حتی کمتر از زمان پلک زدن به سمتم اومد و محکم گلومو فشرد و منو به دیوار چسبوند. یهو ترس بهم غالب شد و دستمو با التماس روی دست سردش میزدم که ولم کنه.
_یک ثانیه وقت داری دستاتو پایین بندازی اگه میخوای زنده بمونی.
دستامو همون لحظه بردم پایین و به سختی نفس میکشیدم.
_خوبه، حالا با دقت گوش کن. اون افسانه های مزخرف رو فراموش کن، مهم نیست بقیه چطوری هستن یا هم نوعات چی گفتن. من کاملا کابوستم، میدونی جنون چیه؟ من مجنونم. من یه خوناشام ساده نیستم، من از جون دادن یه موجود دیگه زیر دستام لذت میبرم و صرفا یه غذا نیست یه بازیه. بازی ای که همه کارش منم. این یعنی واسم مهم نیست چقدر کوچیک یا بچه باشی من از غذاب دادن، درد دادن، دیدن التماس و تقلا لذت میبرم. اینا غذای اصلی منه نه لزوما خون یا هرچیز دیگه ای. پس بیا قبل از اینکه از زنده گذاشتنت پشیمون بشم و از این حالت آروم بودن دربیام اون نقص رو درست کنیم و زودتر به زندگی رنگارنگت برگردی، جایی که خوناشامی مثل منو یه اسب تک شاخ میبینی.
دستشو که برداشت با نفس نفس زدن افتادم روی زمین و سرفه میکردم و گلومو با تقلا برای کمی هوا میمالوندم.
_الان فهمیدی دیگه؟
+...
موهامو محکم کشید و مجبورم کرد سرمو بلند کنم.
_بهتره تا وقتی کنار همیم راضی نگهم داری وگرنه برای نابود کردنت حتی به یکی از قدرت هامم نیازی ندارم. من رو ارباب صدا میکنی و جواب کامل و واضح میدی اصلا از صداهای محو خوشم نمیاد. حالا دوباره میپرسم. فهمیدی انسان کوچولو؟
+...
وقتی دستش رو برد توی جیبش با ترس رفتم عقب.
+فهمیدم ارباب😨
_شما انسان ها تا وقتی زور یا ترس نباشه اصلا متوجه نمیشید. یه گوشه بی حرکت میشینی، شمع یا چراغ روشن نمیکنی و هیچ کدوم از این آشغال های الکتریکی هم استفاده نمیکنی تا وقتی که من بگم.
+بـ بله ارباب
_دختر خوب، حالا برو اون گوشه و بی حرکت بمون.
+بله ارباب
با ترس یه گوشه نشستم و زانوهامو بغل کردم. سرم روی پام بود و چند دقیقه بعد که سرمو بلند کردم دیدم نقابشو برداشته
بعد از 10لایک و 5کامنت میریم پارت بعدی🎀
مرسی از حمایتتون رفقا🥹🌺
#رمان #رمان_تاریک #Dark_romans #خوناشام #تخیلی #سرگرمی #قرمز #دراکولا #گرگ_و_میش #ونزدی #برام_استوکر #خون #Cherry_red #عاشقانه_تاریک #پروفایل #والپیپر #آهنگ #Dance #رقص #بیوگرافی #عاشقانه #عاشقانه_تاریک #فقط_جادو_اضافه_کن #سریال #فیلم #طلسم_شدگان #تینجری
- ۹.۱k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط