عشق دختر باز من
پارت8
ات برگشت، کوک داشت با عصبانیت نگاش میکرد. ولی ات هم از کوک نفرت داشت و هم علاقه، ات رفت بخوابه.
صبح شد، ات حالش بد بود و نرفت مدرسه، بچه ها همه رفته بودن، ات زنگ زد به یونسو دوستش، ات: یونسو حالم بده، لطفا زود بیا بدو. یونسو: ات، چته، ات، ات، حالت خوبه وایسا الان میام. ات از درد بی هوش شد.
یونسو رسید، یونسو هرچی در میزد، ات درو باز نمیکرد، چون بهیوش شده بود، یونسوگ زنگ زد به دوست پسرش لی وون هو که دوست کوک بود، یونسو: الو، وون هو، زود باش بیا کمک ات بیهوش شده هرچی میکنم در باز نمیکنه، وون هو: وات؟ چیشد. اوکی الان کوکم میارم. کوک، کوک کوک، کوک: مرض چته هان؟! وون هو: بدو ات خونه بیهوش شده یونسو هر کاری کرده نتونسته درو روی ات باز کنه. کوک: مگه اون نیومده مدرسه؟؟!
وون هو: اسکل انگار دیشب حالش بد بود چون پاهاشم زخم بود.
کوک دوید رفت و کنار راه میخواد تاکسی بگیره هرکار میکنه نگه نمیدارن، تصمیم گرفت تا اونجا بدوعه، رسید. کوک کلید رو در اورد.
یونسو: ات کجایی؛!؟ کوک دوید بالا داخل اتاق دید ات بیهوش شده. کوک ات بغل کرد و برد بیمارستان پیش دکتر، ات داخل اتاق بیمارستان استراحت میکرد، که دکتر اومد بیرون، اقای دکتر: اقای جئون، کی هستن؟
کوک؛: بله خودمم، چیزی شده. اقای دکتر: خانم ات شمارو داخل بی هوشی صدا میزدن.
کوک: حالا حالشون چطوره؟؟.
اقای دکتر: ظاهرا، خانم ات ضربه خوردن یعنی انگار کتک خوردن، دنده شون شکسته، و به قسمت شکمشون هم اسیب جدی ای دیدن، باید داخل خونه استراحت کنن.
کوک: چشم. دکتر: من دیگه برم فعلا.
ات برگشت، کوک داشت با عصبانیت نگاش میکرد. ولی ات هم از کوک نفرت داشت و هم علاقه، ات رفت بخوابه.
صبح شد، ات حالش بد بود و نرفت مدرسه، بچه ها همه رفته بودن، ات زنگ زد به یونسو دوستش، ات: یونسو حالم بده، لطفا زود بیا بدو. یونسو: ات، چته، ات، ات، حالت خوبه وایسا الان میام. ات از درد بی هوش شد.
یونسو رسید، یونسو هرچی در میزد، ات درو باز نمیکرد، چون بهیوش شده بود، یونسوگ زنگ زد به دوست پسرش لی وون هو که دوست کوک بود، یونسو: الو، وون هو، زود باش بیا کمک ات بیهوش شده هرچی میکنم در باز نمیکنه، وون هو: وات؟ چیشد. اوکی الان کوکم میارم. کوک، کوک کوک، کوک: مرض چته هان؟! وون هو: بدو ات خونه بیهوش شده یونسو هر کاری کرده نتونسته درو روی ات باز کنه. کوک: مگه اون نیومده مدرسه؟؟!
وون هو: اسکل انگار دیشب حالش بد بود چون پاهاشم زخم بود.
کوک دوید رفت و کنار راه میخواد تاکسی بگیره هرکار میکنه نگه نمیدارن، تصمیم گرفت تا اونجا بدوعه، رسید. کوک کلید رو در اورد.
یونسو: ات کجایی؛!؟ کوک دوید بالا داخل اتاق دید ات بیهوش شده. کوک ات بغل کرد و برد بیمارستان پیش دکتر، ات داخل اتاق بیمارستان استراحت میکرد، که دکتر اومد بیرون، اقای دکتر: اقای جئون، کی هستن؟
کوک؛: بله خودمم، چیزی شده. اقای دکتر: خانم ات شمارو داخل بی هوشی صدا میزدن.
کوک: حالا حالشون چطوره؟؟.
اقای دکتر: ظاهرا، خانم ات ضربه خوردن یعنی انگار کتک خوردن، دنده شون شکسته، و به قسمت شکمشون هم اسیب جدی ای دیدن، باید داخل خونه استراحت کنن.
کوک: چشم. دکتر: من دیگه برم فعلا.
۹.۷k
۲۵ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.