part22( psycho lover)
گفتم: مشکلم کاریناست
همین الانش هم خیلی بهش وابسته شده اگه ا/ت رو بفرستم کشور دیگه ای اون چی میشه؟
تهیونگ گفت: وقتی میخواستی بفروشیش چی؟اونموقع کارینا تنها نمیشد؟ اونموقع بهش وابسته نبود؟
گفتم: چرا ولی...
اجازه نداد ادامه ی حرفمو بزنم که گفت: پس الکی بهونه نیار کارینا هم با ا/ت بفرست
گفتم: تهیونگ متوجه ای چی میگی دوتا دختر رو بفرستم یه جایی دور از خودم از کجا معلوم سالم برگردن؟
تهیونگ گفت: چرا همش چرت و پرت میگی ؟
با اخم نگام می کرد
گفت: این همه بهونه میاری که چی بشه؟
وقتی قرار بود بخرنش هم میرفت جایی دور از خودت
راحت باش بگو بهش وابسته شدی
آره بهش وابسته شده بودم نمیخواستم حتی یک لحظه ازم دور باشه
گفت: نگران اونجاش نباش فعلا تو انتخاب کن کجا بفرستیمشون بعدا دو نفر مسئول مراقبت از اونا قرار میدیم
هوفی کشیدم و گفتم: بزار فکرامو بکنم
از زبان ا/ت
داشتم کتابمو می خوندم کارینا اومد و گفت: ا/تت جونممم
گفتم: چی شده؟
با لبخند شیطانی اومد سمتم و گفت: نمیخوای یه کاری کنی؟
با تعجب نگاش می کردم و گفتم: چی کار؟
گفت: از وقتی ارباب بهت اعتراف کرده تو چیزی گفتی؟
گفتم: نه هنوز هیچی نگفتم
یکی محکم زد توی سرش بعد گفت: نهه؟ چرا خب پاشو یه جوابی بهش بده
خندیدم و گفتم: چقد عجولی کارینا هنوز ۱ روز گذشته
هوفی کشید و گفت: خیلی خب باشه ولی من که میدونم تو دوسش داری
که یهو صدای در اومد کارینا در رو باز کرد جونگ کوک و تهیونگ بودن
کارینا گفت: ارباب چیزی شده؟
تهیونگ گفت: آره میشه بیایم تو؟
اومدن داخل و ...
همین الانش هم خیلی بهش وابسته شده اگه ا/ت رو بفرستم کشور دیگه ای اون چی میشه؟
تهیونگ گفت: وقتی میخواستی بفروشیش چی؟اونموقع کارینا تنها نمیشد؟ اونموقع بهش وابسته نبود؟
گفتم: چرا ولی...
اجازه نداد ادامه ی حرفمو بزنم که گفت: پس الکی بهونه نیار کارینا هم با ا/ت بفرست
گفتم: تهیونگ متوجه ای چی میگی دوتا دختر رو بفرستم یه جایی دور از خودم از کجا معلوم سالم برگردن؟
تهیونگ گفت: چرا همش چرت و پرت میگی ؟
با اخم نگام می کرد
گفت: این همه بهونه میاری که چی بشه؟
وقتی قرار بود بخرنش هم میرفت جایی دور از خودت
راحت باش بگو بهش وابسته شدی
آره بهش وابسته شده بودم نمیخواستم حتی یک لحظه ازم دور باشه
گفت: نگران اونجاش نباش فعلا تو انتخاب کن کجا بفرستیمشون بعدا دو نفر مسئول مراقبت از اونا قرار میدیم
هوفی کشیدم و گفتم: بزار فکرامو بکنم
از زبان ا/ت
داشتم کتابمو می خوندم کارینا اومد و گفت: ا/تت جونممم
گفتم: چی شده؟
با لبخند شیطانی اومد سمتم و گفت: نمیخوای یه کاری کنی؟
با تعجب نگاش می کردم و گفتم: چی کار؟
گفت: از وقتی ارباب بهت اعتراف کرده تو چیزی گفتی؟
گفتم: نه هنوز هیچی نگفتم
یکی محکم زد توی سرش بعد گفت: نهه؟ چرا خب پاشو یه جوابی بهش بده
خندیدم و گفتم: چقد عجولی کارینا هنوز ۱ روز گذشته
هوفی کشید و گفت: خیلی خب باشه ولی من که میدونم تو دوسش داری
که یهو صدای در اومد کارینا در رو باز کرد جونگ کوک و تهیونگ بودن
کارینا گفت: ارباب چیزی شده؟
تهیونگ گفت: آره میشه بیایم تو؟
اومدن داخل و ...
۱۹.۳k
۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.